<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خانواده من!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 25 Apr 2009 06:55:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسباب کشی</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با نهایت تاسف و تاثر باید اعلام کنم که این وبلاگ بدلایل نامعلومی ( البته برای خودم معلوم و کاملا خنده دار و مضحک!!!) بطور مداوم ف*ی*ل*ت*ر میشه و مجددا آزاد میشه! و فقط برای دوستان خارج از کشور همیشه قابل مشاهده است. به همین دلیل هم یک وبلاگ دیگه ساختم به این آدرس:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;my-ghazal.blogfa.com &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کل آرشیومو به اونجا منتقل کردم. بسیار بسیار خوشحال میشم که من و غزل رو اونجا همراهی کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 06:55:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکسهای عید و تولد</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تونستم بعد از مدتها با یه پست پر از عکس بیام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از شروع پستم٬ میخواستم خبر از یه تولد بدم. تولد عزیزترین و باارزش ترین موجود زندگیم که همون غزل خانم خودمون باشه... چند روزی از تولدش گذشته ولی میخواستم با یه نوشته پربار بیام. برای همین دیر کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزلم٬ عزیزترینم٬ پارسال روز ۲۷ فروردین بود که دقیقا ساعت ۶ صبح پا به این دنیا گذاشتی و ما رو به اوج لذت وجودت رسوندی... قشنگ ترینم٬ نمیدونم چجوری بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر هر روز رو با بوی تنت شروع میکنم و با دیدن چشمهای زیبات به پایان میرسونم... امیدوارم همیشه پیشمون بمونی و هیچوقت من و بابایی رو تنها نذاری که اصلا نمیتونم تصور کنم که روزی رو بدون دیدن تو شروع کنم. خانم کوچولوی شیطون٬ بعد از اونهمه سختیهایی که برای بوجود آمدنت و موندنت کشیدیم٬ حالا دیگه روز تولد تو میتونه بهترین روز زندگی من و بابایی هم باشه... تولدت مبارک پرنسس خوشگل من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال که اولین سال تولدت بود٬ سعی کردیم بهترین مراسم رو برات بگیریم تا خاطره همیشگی از این روز داشته باشیم. عکسهاشو اینجا هم میذارم ولی بیشتر از ۱۵۰ تا عکس و فیلم و دهها عکس دیگه وجود داره که با بیست تا موبایل و دوربین ازت گرفته شد تا لحظه فوت کردن شمع یکسالگیت و ورودت به سال دوم زندگیت رو جاویدان نگه داره... عسلم٬ آرزوی من و بابایی سلامتی و خوشبختی توئه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا برین سراغ اصل مطلب!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این &lt;A href=&quot;http://i43.tinypic.com/f4e99j.jpg&quot; target=_blank&gt;سفره هفت سین&lt;/A&gt; امسال ما بود که با وجود &lt;A href=&quot;http://i39.tinypic.com/16hl1g6.jpg&quot; target=_blank&gt;غزل خانم کنار سفره&lt;/A&gt; قشنگ تر از سالهای پیش بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم &lt;A href=&quot;http://i41.tinypic.com/xljslj.jpg&quot; target=_blank&gt;روز سیزده بدر&lt;/A&gt; که هنوز بیرون نرفته بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا هم &lt;A href=&quot;http://i43.tinypic.com/14kfnn4.jpg&quot; target=_blank&gt;شب تولد غزله&lt;/A&gt; که قبل از شام و آمدن مهمونها بود. این هم یه &lt;A href=&quot;http://i40.tinypic.com/2ps57cy.jpg&quot; target=_blank&gt;عکس&lt;/A&gt; دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا دیگه شام خورده شده و غزل &lt;A href=&quot;http://i40.tinypic.com/2dvkh9i.jpg&quot; target=_blank&gt;لباسهای تولدشو&lt;/A&gt; پوشیده. می بینید چه فرشته ای داریم ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم &lt;A href=&quot;http://i42.tinypic.com/9h2yj5.jpg&quot; target=_blank&gt;غزلی با کلاه&lt;/A&gt;! و &lt;A href=&quot;http://i40.tinypic.com/ok0p3k.jpg&quot; target=_blank&gt;بدون کلاه&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این &lt;A href=&quot;http://i39.tinypic.com/2nhhkzp.jpg&quot; target=_blank&gt;کیک تولده&lt;/A&gt; که خودم گوشه شو خراب کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آخرین عکس هم &lt;A href=&quot;http://i39.tinypic.com/fub8fd.jpg&quot; target=_blank&gt;غزل&lt;/A&gt; متعجب خوابزده در کنار کیکش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مراسم هم بگم که مهمونها خیلی دیر اومدن و ما ناچار شدیم که ساعت ۱۰ و نیم شب شام بدیم. غذاها رو از بیرون آوردیم که بعدا عکس میز شام رو هم میذارم. سه مدل غذا بود. دو مدل سالاد و دو سه مدل دسر هم خودم درست کرده بودم. زیاد خسته نشدیم ولی جابجایی وسایل خونه و چیدن صندلیها و برگردوندن اونا خیلی وقت گرفت. غزل هم حدودای ساعت ۱۰ خوابش گرفت و حسابی داشت نق نق میکرد ولی همین که لباسهاشو عوض کردیم و چوب جادوشو گرفت دستش و چشمش به کیک و کادوها افتاد٬ دیگه حسابی خوابش پرید و کلی ذوق میکرد و می خندید! خیلی هیجانزده شده بود و با تعجب به اطرافش نگاه میکرد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; دیگه تا ساعت ۲ شب هم نخوابید تا همه مهمونها رو بدرقه کرد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم واکسن یکسالگیشو زدیم که خوشبختانه اصلا اذیت نشد و گریه نکرد و خیلی راحت بود. خدا رو شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل هنوز راه نمیره... کلمه خاصی رو هم نمیگه ولی فعالیتش خیلی خوبه و خیلی کنجکاوه. رشدش خوبه. وقتی متولد شد ۲۷۰۰ وزنش بود و ۴۷ سانت قدش. الان ۸۵۰۰ وزنشه و ۷۵ سانت قدشه. من و همسر جون و دکترش که راضی هستیم. دیگران هرچی میخوان بگن! غزل حسابی دس دسی میکنه و جدیدا نانای هم میکنه. مبلها رو میگیره و رو دوزانو بلند میشه. تمام حرکات ما رو تقلید میکنه! مثلا کنترل رو سمت تلویزیون میگیره مثلا میخواد کانال عوض کنه. یا با قاشق توی بشقاب رو هم میزنه و به همه غذا میده بخورن! یا الو میکنه! یا با دستمال همه جا رو تمیز میکنه! یا کلی کارهای شیرین دیگه... از در و دیوار هم بالا میره! کافیه یک لحظه ازش غفلت کنی تا ببینی که چه بلایی سر خونه یا خودش میاره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا برم که دیر شده... بقیه اطلاعات رو بعدا مینویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 10:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال جدید...</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه آپ کردن من موندم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; خوب حالا چی بگم؟! از عید تعریف کنم؟ خیلی تکراری نمیشه؟ فقط مینویسم که غزلی اگر خواست بعدها بخونه که اولین عید زندگیش رو چجوری گذرونده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال تحویل که خونه خودمون بودیم و غزل خانم با انتشار یکسری صداهای عجیب که خبر از کثیف شدن پمپرزش میداد٬ به استقبال سال جدید رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; یخورده عکس گرفتیم و رفتیم بیرون و شام هم خونه بابام اینا بودیم که دایی و زندایی و نی نی توراهیش هم بودن. نی نی زندایی ۶ ماهشه و قراره اسمش کامیار باشه. امیدوارم با غزل دوستای خوبی بشن! فعلا که غزلی با کسری نمیسازه و سر اسباب بازیهاشون همش دعوا دارن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای غزل یکسری تقویم دیواری چاپ کردیم که به نزدیکان بدیم. طراحیش با یکی از دوستام بود و چاپش با عموی غزل. یک تقویم ۱۲ برگی به تعداد ماههای سال که عکس غزل با لباسها و ژستهای مختلف توش طراحی شده بود. همه از این ایده کلی استقبال کردن و خوششون اومد. ایشالا سال دیگه یه طرح دیگه میدیم٬ مثلا تقویم رومیزی با طرح غزل یا سررسید غزل بانو یا .... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز دوم عید هم عید دیدنی و ... راستی غزل از مامان من یه آویز الله با اسم غزل گرفت و از مادرشوهرجان هم یه النگو گرفت. از عموش مانی گرفت و از دایی هاش هم لباس و عروسک. دست همشون درد نکنه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; چند روز دیگه هم تولدشه و کادوهای بیشتر در راهند &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز دوم رفتیم مسافرت تا ۹ فروردین که برگشتیم. غزل طبق معمول خانم بود و اصلا اذیت نکرد. فقط برنامه خوابش بهم خورده بود و هنوز که هنوزه درست نشده. تو عید شبها ساعت ۱۲ میخوابید و تا صبح اصلا حتی برای شیر هم بیدار نمیشد ولی الان ساعت ۱۱ میخوابه و تا صبح همش نق میزنه! دیشب هم دیوونه ام کرد اینقدر که وول خورد و نق نق کرد! البته میدونم که تقصیر مائه که برنامه شو بهم زدیم. ولی ایشالا چند روزی که بگذره دوباره درست میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پایانی تعطیلات هم تو خونه بودیم و استراحت کامل &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; یخورده از کارهای عقب افتاده خونه بود که انجام دادم و حسابی خوابیدیم و من کلی لاست دیدم و همسرجون هم کلی پریزن برک دید. البته من هنوز سیزن ۴ لاست رو نگرفتم و الان کلی تو خماریش موندم. هرچند که میدونم آخرش چی میشه ولی باید ببینم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها هم حسابی با غذا خوردن غزل مشکل دارم. نمیدونم چی باید بهش بدم و چی ندم! دکتر گفته که از غذای خودتون میتونی هرچی خواستی بهش بدی ولی زیاد نمیخوره که! خیلی علاقه نشون میده که هرچی ما میخوریم بهش بدیم ولی یکی دو لقمه که میخوره دیگه غذا رو پس میزنه! سوپش رو دیگه دوست نداره و نمیخوره. تخم مرغ رو هم که قبلا توی سوپش میریختم٬ دیگه الان بدون اون نمیخوره. نمیدونم چجوری بدم. پوره هم دوست نداره چند بار پوره های مختلف درست کردم و دست نخورده برگردوندم! پریشب خیلی علاقه به املت نشون داد و خورد ولی وقتی دیروز براش درست کردم که بلکه تخم مرغشو بخوره٬ اصلا لب نزد! سرلاک هم زیاد دوست نداره. ۴ مدل با طعمهای مختلف داره ولی باید به زور بهش بدم! نمیدونم چیکار کنم؟ شما تجربه دارین که بچه هاتون بدغذا باشن؟ چیکار کردین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از همکارام میگه که باید ذائقه غذاییش دستم بیاد که چی دوست داره ولی فعلا فقط فهمیدم که شکلات دوست داره که اونم زیادش براش بده. بعضی روزها یخورده بهش میدم. موز هم دوست نداره! خلاصه اینکه خیلی سخته که با بچه سر و کله بزنی که یخورده غذا بخوره. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt; دیشب یک بشقاب برنج جلوش گذاشتم که کل غذاها رو بپاشه دور و برش و بازی کنه تا من اون وسطا بتونم یخورده بهش غذا بدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt; ولی اینجوری که نمیشه! تازه من میتونم اینجوری بهش غذا بدم٬ مامانم که نمیتونه! از دست مامانم زیاد غذا نمیخوره! میگن دیروز کلی با بابام براش نمایش اجرا کردن و سرگرمش کردن ولی سوپ که اصلا نخورده٬ فقط یخورده ماکارونی خورده!!!!!!!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; دیگه نمیدونم چیکار کنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; همش حواسش دنبال وروجک بازیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم خانما تنبل هم هستن. همسن و سالاش الان دیگه میتونن راحت بایست و حتی راه برن ولی غزل خانم هنوز نمیتونه جایی رو بگیره و بلند بشه. فقط روی دوزانو بلند میشه. البته نگرانش نیستم چون بالاخر دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; بالاخره راه میافته ولی شاید دیرتر از بقیه. حرف زدنش هم خیلی بده یعنی هرچی باهاش کار میکنم که بابا و ماما بگه٬ نمیگه! دو سه ماه پیش چند بار عشقش کشید و یه چیزایی گفت ولی الان دیگه نمیگه. فقط همش دس دسی میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; یکسره درحال دست زدنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی بیست و هفتم تولد غزلیه! داریم براش برنامه ریزی میکنیم. دوست دارم تولدش واقعا عالی باشه چون اولین تولدشه. سالهای بعد خصوصی میگیریم ولی میخوام امسال خیلی خوب باشه. آخه عزیز دردونه است دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; وقتی یادم میافته که برای بودنش چه سختیهایی کشیدیم٬ میخوام همه دنیا رو بهش بدم. فدات بشم کوچولوی نازم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسهای عید رو حتما میذارم. هنوز وقت نکردیم بریزیم تو کامپیوتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهتون سر میزنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز احتمالاً آخرین روزیه که میام اداره. قرار بود اگر پروژه ام رو تحویل دادم هفته دیگه رو مرخصی بگیرم. چون چند روزی مرخصی دارم که اگر نرم میسوزه. پس پیش به سوی یه مرخصی سه هفته ای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود و اصلا وقت وبلاگ بازی نداشتم. البته به همه سر میزدم ولی فقط در حد خوندن مطالب و باخبر شدن از اوضاع دوستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای غزل کلی خرید عید کردیم. لباس بیرون٬ لباس خونه٬ جوراب و کفش و ... فردا هم قراره ببریمش دکتر برای چکاپ آخر سالش. ماه قبل نبردیم. امیدوارم این ماه خوب وزن گرفته باشه. البته ظاهرش خیلی بهتر شده و ما هم وقتی بغلش می کنیم احساس می کنیم که خیلی سنگین تر شده. امید به خدا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارهای جدیدی که یاد گرفته یکی الو گفتنه! یعنی گوشی تلفن خودش رو میذاره جلوی گوشش و الو میگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; یه اتوبوس هم داره که یکسره داره تو خونه آهنگ میزنه! همش آهنگهای این اتوبوسه تو مغزمه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; دستشو تکیه میده به اتوبوس و روی دوزانو بلند میشه و تند تند میکوبه رو دکمه های اتوبوس تا آهنگ بزنه! هرجا هم بریم این اتوبوسو میبریم که باهاش کلی سرگرم میشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آها! فوت کردن هم یاد گرفته! راحت شیپور میزنه. باید روی فوت کردنش تمرین کنم که شمع یکسالگیشو خودش فوت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذا هم دیگه غیر از سوپش یخورده از غذای خودمون هم میدیم. یعنی حتما باید با ما بیاد سر میز وگرنه جیغ و داد راه میندازه! منم بهش برنج و ماست و مرغ یا گوشت و از این چیزا میدم که سرگرم بشه. هفته پیش هم خانم لازانیا میل فرمودن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; میدونم که حالا زوده ولی دوست داره دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال گذشته تقریبا همین روزها بود که تازه از بیمارستان بعد از ۹ روز مرخص شده بودم و با روحیه خیلی افتضاحی برگشته بودم خونه خودمون. انگار که از زندان آزاد شده بودم. فکر کنم اون ۹ روز بدترین روزهای زندگیم بودن. خیلی خیلی سخت گذشت. تو یه بیمارستان دولتی با یه رژیم خیلی سخت برای یه زن ۸ ماهه و تزریقهای مکرر انسولین و گرفتن آزمایش خونه در هر روز و سونوگرافیهای متعدد و ... روانی شده بودم!  وقتی برگشتم اینقدر تو حموم خودمو شستم که هیچ اثری از اون بیمارستان لعنتی نمونده باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; چند روز بعدش هم سیسمونی رو آوردن. تخت و کمد و ... با کمک مامان و مادرشوهرجان وسایل رو چیدیم. برای تک تک لباسها کلی قربون صدقه رفتم. حالا خیلی از اون لباسها دیگه تنگ شده و کنار گذاشته شده ولی بعضی هاشون هنوز بزرگن... اون موقع هنوز نمیدونستم که چه فرشته قشنگی تو وجودمه و چقدر دوسش دارم و چقدر زندگیمو عوض میکنه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 463px; HEIGHT: 473px&quot; height=777 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/b4xemq.jpg&quot; width=586 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یکی از لباسهای اولین عیدشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم یکی دیگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 423px; HEIGHT: 687px&quot; height=1172 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/sb4jg5.jpg&quot; width=502 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزلی دیگه داری بزرگ میشیا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; وقتی کارهات و حرکاتت رو می بینم باورم نمیشه که تو همون کوچولوی شکستنی هستی که روزهای اول همه میترسیدن بغلت کنن و رو بالش میذاشتنت!!!!!! دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده. اون غزل کوچولو خیلی خوستنی بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 440px; HEIGHT: 419px&quot; height=779 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/2i09cth.jpg&quot; width=522 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون چشمای خوشگلی رو که به بابات رفته خیلی دوست دارم عشق کوچولو و ناز من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 466px&quot; height=546 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2s8r7le.jpg&quot; width=464 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; -------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز با آزاده دعوا کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; احساس میکردم خیلی خودخواه و مغرور شده و داره بهمون ریاست میکنه. براش نامه نوشتم و همه حرفهامو زدم. اونم زنگ زد و از خودش دفاع کرد ولی من هنوز جوابهاشو قبول ندارم. فکر میکنم که خیلی عوض شده. تو این یکسالی که من نبودم٬ آزاده هم شده مثل بقیه کارمندای این اداره که فقط دوست دارن خودشون بهترین باشن و دیگران رو بخاطر پاداش بیشتر زیرپاشون له میکنن! ادامه نمیدم! تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم. امیدوارم بعد از عید رفتارها تغییر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر دیگه وبلاگمو آپدیت نکردم از حالا سال نو رو به همه دوستای مهربونم تبریک میگم. امیدوارم اونایی که تازه ازدواج کردن خوشبخت بشن. اونایی که نی نی دارن مثل غزلم٬ بچه هاشون سالم و شاد باشن. اونایی هم که دلشون نی نی میخواد حتما حتما خدا بهشون یه نی نی ناز و تپلو و سالم بده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال خوبی داشته باشین... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خریدهای اساسی!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>سلام سلام! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین؟ می بینم که زیاد خواننده ندارم و کسی وبلاگمو زیاد نمیخونه! ولی اشکالی نداره! ما همچنان ادامه می دهیییییمممممممممممممم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز همسرجان بالاخره عزمشو جزم کرد و پیش به سوی جمهوری.... برای خرید دوربین دیجیتال! ما تا وقتی که با مادرشوهرجان زندگی میکردیم٬ دوربین اونا خونه ما بود. بعدش هم که اومدیم خونه جدید٬ همیشه یکی از دوربینهای اداره تو خونه بود ولی بعضی وقتا هم نبود! در نتیجه تصمیم گرفتیم که طی یک اقدام انقلابی ( که دلیلش بزرگ شدن غزلی و ثبت نشدن خیلی از حرکات شیرینش بود ) و پس از تحقیقات جامع و کاملی که اینجانب انجام دادم٬ دوربین سونی اچ ۵۰ خریداری شد! خیلی خوشگله! با کلی امکانات! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt; &lt;A href=&quot;http://www.digikala.com/Reviews/DigitalCameras/Sony/CyberShot%20DSC-H50/Images/Pic04.jpg&quot; target=_blank&gt;اینم عکسشه&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته هنوز وقت نکردیم موشکافیش کنیم! باید حسابی باهاش ور بریم و طرز کارشو یاد بگیریم. از این به بعد هم عکسهای غزلی رو با کیفیتی متفاوت خواهید دید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هفته پیش بازهم به مناسبت این ایام! بازم یک اقدام انقلابی کردیم و ماشین ظرفشویی خریدیم. ماشین مامانم اینا مارک بوش بود و خیلی راضی کننده بود. برای همین هم من همون رو میخواستم ولی نمیدونستم که ظاهر همه ماشینهای بوش شبیه همه! منم از توی اینترنت عکس شبیه همون رو پیدا کردم و مدلشو یادداشت کردم که همونو بخریم ولی وقتی آوردنش دیدیم که یه مدل دیگه است و چند تا از کاراییهای اونو نداره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; آقای شوهر هم همش میگفت که تو چرا مدلشو اشتباه یادداشت کردی! ولی به هرحال خیلی عالیه و کلی کمک حالمون شده. &lt;A href=&quot;http://www.tehrankala.com/images/dish/bosch/bosc55m92a2.jpg&quot; target=_blank&gt;اینم ماشین ظرفشویی عزیزمون&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه قبل از عیده و ما با یه جیب تکونی حسابی به استقبال عید میریم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از غزلکم هم چیز جدیدی ندارم که بگم جز اینکه حسابی چهردست و پا میره و همش باید از زیر میزا و گوشه کنار خونه برش داریم! اصلا قابل کنترل نیست! به شدت شیطون شده!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; من نمیدونم کی اینقدر شیطون شد که نفهمیدیم! فقط یکروز به خودمون اومدیم و دیدیم که اصلا نمیشه کنترلش کرد! یکبار رفته بود سمت جاکفشی تو خاکها! یکبار هم رفته بود سمت یه بشقاب میوه که خیلی ازش دور بود و من یکهو دیدم که نوک یه چاقو رو کرده تو دهنش! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; نزدیک بود از ترس سکته کنم! به آقای شوهر نگفته بودم تا اینکه مامانش لو داد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما ما امشب یه خبر خوشی میشنویم؟! مدتهاست که منتظر این خبریم ولی فکر نکنم این اتفاق بیافته! کلی نذر و نیاز کردیم ولی احساس میکنم که اون خبر امسال هم اتفاق نمیافته &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 05:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت ندارم....</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;مهم&lt;/FONT&gt;: برگرفته از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.shaina1386.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شاهدونه کوچولوی ما&lt;/A&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش یه مطلب مهم گوشه یکی از روزنامه ها خوندم که خیلی عجیب بود مطلب به این مهمی چرا باید گوشه روزنامه نوشته شه واسه همین اومدم اینجا هم بنویسم تا اقلا با خبررسانی اینترنتی بین اینهمه مامان وبلاگستان بشه جلوی یه فاجعه رو گرفت... نوشته بود مراقب اسباب بازیهای آبی &quot;واترگیم&quot; باشین چون این اسباب بازیها بدون مجوز از چین وارد میشن و معلوم نیست چینیها از چه آبی در ساختنشون استفاده میکنن و حتی ممکنه احتمال انتقال ویروس سارس هم با اونها وجود داشته باشه!! به نظر شما عجیب نیست همچین خبر مهمی اینقدر کوچولو یه گوشه نوشته شه؟ اصلا چرا باید جلوی قاچاق اونها رو نگرفت؟!! یعنی جون بچه ها اینقدر کم اهمیته؟!!! بیاین همه مون با نوشتن این مطلب تو سایتهامون حداقل یه کمکی تو اطلاع رسانی کرده باشیم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره یه کوچولو وقت پیدا کردم که بیام اینجا. عکسهای غزلی رو چند روزیه که آوردم تا آپلود کنم و بذارم تو وبلاگ ولی وقت  نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پروژه دستمه که باید تو این هفته تمومش کنم. آقای مدیر رفتن کیش بعنوان ماموریت ولی درواقع خوشگذرانی با تعداد زیادی از همکاران محترم!!!!! فردا برمیگرده و من میخوام برنامه ام اون موقع حاضر باشه. الان ده روزه که بکوب دارم کار میکنم و فقط بعضی وقتا تونستم به یکسری از دوستان وبلاگی سری بزنم و ببینم چیکارا میکنین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکسری کارهای اداری هم داشتم که بین روز باید میرفتم و انجام میدادم. عصرها هم برنامه های دیگه بود مثل خرید ماشین ظرفشویی و نصبش و لیزر صورت و خرید خونه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا سرم شلوغ بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم که خیلی وقته از غزلی عکس نذاشتم. برای همین امروز با دست پر اومدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt; بعضی از این عکسها قدیمی هم هستند و مال یکی دوماه پیش هستن ولی می بینین که عسل من زیاد فرقی نکرده و همونجوری کوچولو مونده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; البته طبق گفته دکتر و چیزی که کارت رشدش نشون میده٬ رشدش هیچ مشکلی نداره و سیر صعودی رو طی میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(کیفیت پایین عکسها بدلیل کوچیک کردنشونه. کسی اگر راهی بلده بگه. ممنون)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا غزل تقریبا هشت ماهه است و رفته نامزدی دخترعموی مامانش که با همکار مامانی ازدواج کرده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 395px; HEIGHT: 507px&quot; height=592 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/b3loxh.jpg&quot; width=395 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا محرمه و غزلی سیاه پوش شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; این بلوز مشکی رو خاله آقای شوهر بهش داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 343px&quot; height=437 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2gvpqig.jpg&quot; width=648 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا هم روز عاشوراست که نذر داشتم برای غزل شله زرد بپزم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 486px; HEIGHT: 338px&quot; height=364 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/1531umx.jpg&quot; width=648 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشون هم غزل نون و ماست خور هستن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/14cfeop.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم دختر خوشگلم٬ عشقم٬ زندگیم٬ تو روروئکشه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 491px; HEIGHT: 364px&quot; height=418 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2vuha55.jpg&quot; width=543 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; الان غزلکم راحت میتونه به هرجای خونه که بخواد سرک بکشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; یه حالتی بین سینه خیز و چهاردست و پارفتنه. خیلی هم خوب میشینه ولی برای احتیاط همیشه یک چیزی پشتش میذاریم که اگر افتاد سرش درد نگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی شیطون شده و همش میخواد بذاریمش زمین تا برای خودش همه جا بره! مخصوصا با سرعت میره سمت هرچی سنگ و سرامیکه تا اونا رو بخوره!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; نمیدونم اینکار رو چرا انجام میده و نمیدونم چیکار کنم که یادش بره! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; تو خونه سعی میکنم سنگها رو بپوشونم ولی همه چیز رو میزنه کنار و دوبار سنگها رو می بینه و تند تند شروع میکنه به لیس زدن!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو روروئک هم زیاد نمیذارمش ولی همون چند دقیقه ای که هست٬ حسابی به همه چیز دست میزنه و فضولی میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; چند روز پیش دیدیم که رفته در لباسشویی رو باز کرده و بعدش هم مشغول کشیدن یکی از کشوهاست!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این فسقلی ما خیلی کارا بلده ولی زیاد سعی میکنه انجام نده که ما پررو نشیم! مثلا خوب بلده نانای کنه. یکی دوبار برای دلخوشی ما نانای کرده ولی دیگه هرچی براش آهنگ میذاریم و بشکن میزنیم و ... اصلا محلمون نمیذاره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; چندبار هم باهامون بای بای کرده ولی الان وقتی میگیم غزل بای بای٬ فقط بهمون میخنده و روشو برمیگردونه!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; خیلی وروجک شده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی ددر گفتن و ددر رفتن رو خیلی خوب بلده! تا یکی لباس میپوشه٬ این هی میگه ددر ددر!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا وقتی بغل کسی نمیره٬ بهش میگیم غزل برو ددر٬ زود میپره بغل طرف! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کماکان با دادن قطره آهن و ویتامینش مشکل دارم و با هزار و یکی کلک بهش میدم. بعضی وقتا هم بالا میاره. نمیدونم چیکار کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنین پروژه ام زود تموم بشه تا بتونم بیشتر بنویسم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشغله خانوادگی!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>سلام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم دیر اومدم! با کلی گرفتاری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادربزرگم فوت کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;  مادر بابام. مریض بود. هفته پیش چند روزی شهرستان بودیم. دیروز هم اینجا مراسم داشتیم. سرمون شلوغ بود. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; خسته شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاس تدریسم هفته پیش تموم شد. قرار بود شنبه پیش امتحان داشته باشن. نمیدونم شاگردام چیکار کردن. جالبه که شب امتحان٬ استادشون سوالات رو گذاشته بود تو سایتش! اونا هم سوالات رو برام آوردن نصفه شبی! تا براشون حل کنم! نمیدونم با وجود جوابهایی که براشون نوشتم٬ تونستن قبول بشن یا نه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجمه هم هفته پیش تموم شد. هرچند که خیلی کم پولشو دادن. یعنی فکر میکردم بیشتر بدن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; بیخیال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یخورده پس انداز دارم. دوست داشتم باهاش برای آقای شوهر اون گوشی موبایل رو که دوست داره بخرم ولی نمیذاره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; هرچی اصرار کردم راضی نشد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; حالا شاید باهاش ماشین ظرفشویی بخرم. آقای شوهر میگه برای خودت خرج کن ولی من دلم میخواد چیزایی رو که لازم داریم بخریم. مثلا دوربین دیجیتال یا ماشین ظرفشویی یا... نمیدونم چیکار کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل چند شبه خیلی بد میخوابه! همش تا صبح نق میزنه! نمیدونم چشه! یا دوباره دندون درمیاره یا دلش درد میکنه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; دیشب هم نخوابیدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا که حالم خوب شد میام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 05:59:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشغله کاری!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم داشتم ننویسم ولی خوب! فعلا ادامه میدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها خیلی سرم شلوغه. هم من و هم آقای شوهر... دوتا کار فوق برنامه گرفتم. یکی ترجمه و یکی تدریس. ۱۱ صفحه ترجمه یک متن فیزیک لیزر دارم که پر از اصطلاحات فیزیکه و ریاضیاته... آقای شوهر کمکم میکنه و لغاتش رو در میاره و همچنین میده به یکی که تایپش کنه. باید تا ۵شنبه تحویل بدم. هنوز هم به نیمه نرسیده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک کلاس آموزش زبان c هم برای یکسری دانشجو گرفتم که هفته دیگه امتحان فاینال دارند و وضعیتشون زیرصفره!!!!!! یعنی به کل از مرحله پرتن!!!! به خاطر این کلاسه مجبورم روزها تا ۶ وایستم اداره. چون کلاسها اینجا برگزار میشه. واسه همینه که چند روزیه کمتر با غزلم هستم. خیلی دلم براش تنگ میشه ولی فقط یک هفته است. زود میگذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه غزلی هم حالش خوبه و شکر خدا دیگه دندونش اذیت نمیکنه. الان ۲تا دندون پایین رو داره. هفته پیش حالش زیاد خوب نبود و کلی لاغر شد ولی الان الحمدلله خیلی خوبه و اشتهاش حتی بیشتر از سابق شده. خدا رو شکر... راستی غزلی الان یه چیزایی مثل ماماماما... یا بابابابا... یا ددددد... یا کلی صحبتهای مهم دیگه میگن که فقط خودشون می فهمن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; یه کار جالب دیگه اینه که یاد گرفته از بغل کسی به بغل یکی دیگه نمیره! یعنی روشو برمیگردونه! مثلا از بغل من پیش هیچ کس دیگه نمیره! روشو برمیگردونه و منو بغل میکنه! قربونش برممممممممم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; دیروز هم آقای شوهر لباس پوشیده بود که بره بیرون٬ براش گریه میکرد که باهاش بره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; درضمن یکبار چندشب پیش برامون نانای کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; میخواستم بخورمش! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; ولی دیگه از اون موقع نمیکنه! هرچی براش دست می زنیم و ... اصلا محل نمیذاره! انگار فهمیده که تو این روزا نباید نانای کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این ایام تعطیلات محرم هم کلی کار دارم. هم باید نذری بدیم. هم باید ترجمه کنم. هم باید کارهای عقب مونده خونه رو انجام بدم. هم دوباره ۵شنبه کلاس رفع اشکال بذارم. میدونم که طبق معمول٬ همسر عزیزم کمک میکنه. اگر اون نبود من هیچ وقت نمیتونستم این همه کار رو باهم انجام بدم. مرسی عزیزم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالا سرم که خلوت شد چند تا عکس میذارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 06:37:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم عیدتون مبارک هم شب یلدا!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره بعد از دو هفته تونستم بیام اینجا! البته هر روز وبلاگها رو چک میکردم ولی اینقدر وقت کم داشتم که فقط به خوندنشون میرسیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهمونی دندونی غزل رو برگزار کردیم و خیلی عالی بود. هرچند که آقای شوهر از چند روز قبلش ضدحال زد و دلگیری بوجود اومد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; من از فامیلهای همسرجون ۸ نفر  و از فامیلهای خودمون ۱۰ نفر دعوت کرده بودم که دوتا از خاله هام و یکی از زنداییهام مونده بودن. از فامیلهای همسر جون ۴ نفر نیومدن! منم به جای اونها و به پیشنهاد مامانم٬ تصمیم گرفتم که خاله های خودمو دعوت کنم. اینجوری شد که تعداد فامیلهای ما خیلی بیشتر از اونا شد. منم خیلی به مادرشوهرجان اصرار کردم که از فامیلهاتون بازم دعوت کنین ولی گفتن که دیگه کسی رو نمیخوان بگن. آقای شوهر هم شاکی شد که مهمونای ما کم هستن و باید جدا یه روز دیگه دعوتشون کنی! منم که نمیتونستم دوباره اینهمه تدارک ببینم و یه روز دیگه مهمونی بدم٬ مخالفت کردم. از طرفی هم چون مامانم پیشنهاد داده بود که خاله هامو دعوت کنیم٬ آقای شوهر بازم شاکی شد که چرا با من &lt;STRONG&gt;لجبازی&lt;/STRONG&gt; میکنی و به حرف مامانت گوش میکنی؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این وسط موندم که مامانم داره اینقدر زحمت غزل رو میکشه و حدود ۴ روز در هفته غزل پیش اونه. پس حق داره وقتی دلش میخواد خواهراشو دعوت کنه٬ من بهش &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; نگم. درسته؟ همونطور که اگر مادرشوهرجان میگفت فلانی رو دعوت کنید٬ امکان نداشت من بگم نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رو هم بگم که ۲ روز بعد از بدنیا اومدن غزل٬ مادرشوهر جان هرکس از فامیلهاشو که میخواست٬ برای ناهار دعوت کرد خونه ما. و من درحالیکه هنوز جای بخیه هام درد میکرد و هنوز نمیتونستم شیر بدم و غزل هم شب و روز گریه میکرد و به شدت بیخوابی داشتم و .... به زحمت مهمونی اونروز رو تحمل کردم که واقعا برام عذاب بود و هیچوقت فراموش نمیکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره با آقای شوهر صحبت کردیم و کدورتها رفع شد و مهمونی برگزار شد. هم خودم خیلی خسته شدم هم مامانم و هم مادرشوهرجان. خیلی هم خوش گذشت. ناهار هم خوب بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt; کلی هم نانای کردیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عید غدیر هم خونه مادرشوهرجان بودیم. ۵شنبه و جمعه هم خونه مامان من بودیم که با داداشی و خانمش که ۳ماهه بارداره٬ رفتیم بیرون و بدک نبود یعنی خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب هم که شب یلدا بود٬ خونه ها رو نصف کردیم! یعنی شام خونه مامان من و هله هوله خورون خونه مادرشوهرجان.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; به نظر من از سال دیگه باید یک سال در میون خونه ها رو نوبتی کنیم. شما چیکار میکنین؟ خونه کدوم طرف میرین که همه راضی باشن؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اصل کاری مونده! بله از غزل خانم نگفتم! خانم خوشگل ما دندون دومش هم دراومد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; ولی خیلی به سختی! یعنی شکمش خیلی کار میکنه و خیلی نق میزنه و شبها خیلی اذیت میکنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; دکتر هم بردیمش که گفت نگران نباشین و مشکلی نداره. قد و وزنش هم خوب بود. هرچند که دوباره تا چشمش به دکتر افتاد اینقدر گریه کرد و اشک ریخت تا از مطب اومدیم بیرون!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; امیدوارم این دوران هم بگذره و دوباره بشه همون غزل ناز و آروم خودمون که اصلا مامان و باباشو اذیت نمیکرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سوالی هم دارم: من روزها ۸صبح به غزل شیر میدم و تا ساعت ۳ که برمیگردم٬ غزل سوپ و شیر خشک و موز و ... میخوره. از وقتی هم که برمیگردم تا شب٬ دوبار بهش شیر میدم و یکبارهم سوپ شامشو میخوره . شب تا صبح هم فقط دوبار شیر میخوره. رویهم شاید بهش فقط ۵ یا ۶ بار شیر بدم. اولا که احساس میکنم کمه و باید بیشتر شیر بخوره. ثانیا که شیرم خیلی خیلی کم شده. هر روز هم کمتر میشه چون غزل کمتر میخوره و بیشتر غذا میخوره. یه وقتایی حس میکنم اصلا شیر ندارم! اگر هم غذامو بیشتر کنم٬ خودم چاقتر میشم! نمیدونم چیکار کنم و چی بخورم که بدون چاق شدن٬ شیرم زیاد بشه! شما چی پیشنهاد میکنین؟ حتما راهنماییم کنین. اگر اینجوری پیش بره تا دو سه ماه دیگه باید غزل رو از شیر بگیرم که خیلی زوده. چیکار کنم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 08:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزل با دندون!</title>
<link>http://my-strange-family.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>مژده مژده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجانب غزل فسقلی! صاحب یک عدد دندون فسقلی تر از خود شده و از این به بعد غزل بادندون نامیده میشوم! لطفا در صدا کردن بنده دقت لازم را مبذول بفرمایید!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله! دختر گل من هم بالاخره صاحب یه مروارید کوچولو شد که هنوز کامل بیرون نیامده! چهارشنبه ۱۳ آذر وقتی که بابایی داشت سوپ خانم کوچولو رو میداد٬ متوجه صداهایی شد که از دور من هم می شنیدم. وقتی خوب دقت کردیم٬ دیدیم که لثه غزلم شکافته شده و یه چیز سفیدی از اون زیر میرا داره میاد بیرون! ولی هنوز که هنوزه بعد از ۳ روز همونجوری مونده و نیامده بیرون! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا قراره که ۵ شنبه براش مهمونی دندونی بگیرم. البته باید یکی از مامان بزرگا بگیره ولی چون مادرشوهر جان یکبار براش مهمونی بیرون گرفته و مامان خودم هم هرروز داره زحمتشو میکشه و نگهش میداره٬ دیگه خودم تصمیم گرفتم مهمونی بگیرم. البته قراره دندونیشو مامانم بپزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین کادوش هم یه انگشتر کوچولوی بامزه بود که مامان و بابام دادن. مبارکت باشه خوشگلم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم از صبح سرپا بودم. تا ظهر ناهار درست کردم و کلی کارهای دیگه. ظهر خانواده همسرجون اومدن و بابا و مامان خودم هم اومدن. بعد از ناهار هم بابااینا رفتن و خانواده همسرجون هم بعد از شام رفتن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی فردا نامزدی دخترعمومه. با کی؟ با یکی از همکارام!!!! خیلی جالب بود که یه روز بطور اتفاقی فهمیدیم که این همکارم فامیل دور عمومه و قراره دخترعموم رو بگیره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; کلی برام جالب بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; حالا هم نامزدی افتادیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته هم عید بی عید! یعنی باید سه شنبه که عیده حسابی خونه رو تمیز کنیم. ۴شنبه هم باید مرخصی بگیرم و غذاها رو بپزم. ۵ شنبه هم که ظهر مهمون دارم. خدا به خیر بگذرونه! امیدوارم پاهام اجازه کار بهم بدن. دیشب که واقعا درد گرفته بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر تا ۵ شنبه نتونستم بیام٬ شنبه با کلی عکس میام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 05:40:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=my-strange-family&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>my-strange-family</dc:creator>
<guid>http://my-strange-family.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
