تبليغاتX
خانواده من! - عکسهای عید و تولد
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

بالاخره تونستم بعد از مدتها با یه پست پر از عکس بیام!

قبل از شروع پستم٬ میخواستم خبر از یه تولد بدم. تولد عزیزترین و باارزش ترین موجود زندگیم که همون غزل خانم خودمون باشه... چند روزی از تولدش گذشته ولی میخواستم با یه نوشته پربار بیام. برای همین دیر کردم.

غزلم٬ عزیزترینم٬ پارسال روز ۲۷ فروردین بود که دقیقا ساعت ۶ صبح پا به این دنیا گذاشتی و ما رو به اوج لذت وجودت رسوندی... قشنگ ترینم٬ نمیدونم چجوری بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر هر روز رو با بوی تنت شروع میکنم و با دیدن چشمهای زیبات به پایان میرسونم... امیدوارم همیشه پیشمون بمونی و هیچوقت من و بابایی رو تنها نذاری که اصلا نمیتونم تصور کنم که روزی رو بدون دیدن تو شروع کنم. خانم کوچولوی شیطون٬ بعد از اونهمه سختیهایی که برای بوجود آمدنت و موندنت کشیدیم٬ حالا دیگه روز تولد تو میتونه بهترین روز زندگی من و بابایی هم باشه... تولدت مبارک پرنسس خوشگل من

امسال که اولین سال تولدت بود٬ سعی کردیم بهترین مراسم رو برات بگیریم تا خاطره همیشگی از این روز داشته باشیم. عکسهاشو اینجا هم میذارم ولی بیشتر از ۱۵۰ تا عکس و فیلم و دهها عکس دیگه وجود داره که با بیست تا موبایل و دوربین ازت گرفته شد تا لحظه فوت کردن شمع یکسالگیت و ورودت به سال دوم زندگیت رو جاویدان نگه داره... عسلم٬ آرزوی من و بابایی سلامتی و خوشبختی توئه...

 

حالا برین سراغ اصل مطلب!!!!

این سفره هفت سین امسال ما بود که با وجود غزل خانم کنار سفره قشنگ تر از سالهای پیش بود.

این هم روز سیزده بدر که هنوز بیرون نرفته بودیم.

اینجا هم شب تولد غزله که قبل از شام و آمدن مهمونها بود. این هم یه عکس دیگه!

اینجا دیگه شام خورده شده و غزل لباسهای تولدشو پوشیده. می بینید چه فرشته ای داریم ما!

این هم غزلی با کلاه! و بدون کلاه!

این کیک تولده که خودم گوشه شو خراب کردم

و آخرین عکس هم غزل متعجب خوابزده در کنار کیکش!

-------------------------------------------------------------------------

از مراسم هم بگم که مهمونها خیلی دیر اومدن و ما ناچار شدیم که ساعت ۱۰ و نیم شب شام بدیم. غذاها رو از بیرون آوردیم که بعدا عکس میز شام رو هم میذارم. سه مدل غذا بود. دو مدل سالاد و دو سه مدل دسر هم خودم درست کرده بودم. زیاد خسته نشدیم ولی جابجایی وسایل خونه و چیدن صندلیها و برگردوندن اونا خیلی وقت گرفت. غزل هم حدودای ساعت ۱۰ خوابش گرفت و حسابی داشت نق نق میکرد ولی همین که لباسهاشو عوض کردیم و چوب جادوشو گرفت دستش و چشمش به کیک و کادوها افتاد٬ دیگه حسابی خوابش پرید و کلی ذوق میکرد و می خندید! خیلی هیجانزده شده بود و با تعجب به اطرافش نگاه میکرد!  دیگه تا ساعت ۲ شب هم نخوابید تا همه مهمونها رو بدرقه کرد!!!!

--------------------------------------------------------------------

دیروز هم واکسن یکسالگیشو زدیم که خوشبختانه اصلا اذیت نشد و گریه نکرد و خیلی راحت بود. خدا رو شکر...

غزل هنوز راه نمیره... کلمه خاصی رو هم نمیگه ولی فعالیتش خیلی خوبه و خیلی کنجکاوه. رشدش خوبه. وقتی متولد شد ۲۷۰۰ وزنش بود و ۴۷ سانت قدش. الان ۸۵۰۰ وزنشه و ۷۵ سانت قدشه. من و همسر جون و دکترش که راضی هستیم. دیگران هرچی میخوان بگن! غزل حسابی دس دسی میکنه و جدیدا نانای هم میکنه. مبلها رو میگیره و رو دوزانو بلند میشه. تمام حرکات ما رو تقلید میکنه! مثلا کنترل رو سمت تلویزیون میگیره مثلا میخواد کانال عوض کنه. یا با قاشق توی بشقاب رو هم میزنه و به همه غذا میده بخورن! یا الو میکنه! یا با دستمال همه جا رو تمیز میکنه! یا کلی کارهای شیرین دیگه... از در و دیوار هم بالا میره! کافیه یک لحظه ازش غفلت کنی تا ببینی که چه بلایی سر خونه یا خودش میاره!

فعلا برم که دیر شده... بقیه اطلاعات رو بعدا مینویسم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط :: گلي ::