همه آپ کردن من موندم!
خوب حالا چی بگم؟! از عید تعریف کنم؟ خیلی تکراری نمیشه؟ فقط مینویسم که غزلی اگر خواست بعدها بخونه که اولین عید زندگیش رو چجوری گذرونده.
سال تحویل که خونه خودمون بودیم و غزل خانم با انتشار یکسری صداهای عجیب که خبر از کثیف شدن پمپرزش میداد٬ به استقبال سال جدید رفت
یخورده عکس گرفتیم و رفتیم بیرون و شام هم خونه بابام اینا بودیم که دایی و زندایی و نی نی توراهیش هم بودن. نی نی زندایی ۶ ماهشه و قراره اسمش کامیار باشه. امیدوارم با غزل دوستای خوبی بشن! فعلا که غزلی با کسری نمیسازه و سر اسباب بازیهاشون همش دعوا دارن ![]()
برای غزل یکسری تقویم دیواری چاپ کردیم که به نزدیکان بدیم. طراحیش با یکی از دوستام بود و چاپش با عموی غزل. یک تقویم ۱۲ برگی به تعداد ماههای سال که عکس غزل با لباسها و ژستهای مختلف توش طراحی شده بود. همه از این ایده کلی استقبال کردن و خوششون اومد. ایشالا سال دیگه یه طرح دیگه میدیم٬ مثلا تقویم رومیزی با طرح غزل یا سررسید غزل بانو یا .... ![]()
روز دوم عید هم عید دیدنی و ... راستی غزل از مامان من یه آویز الله با اسم غزل گرفت و از مادرشوهرجان هم یه النگو گرفت. از عموش مانی گرفت و از دایی هاش هم لباس و عروسک. دست همشون درد نکنه.
چند روز دیگه هم تولدشه و کادوهای بیشتر در راهند
![]()
روز دوم رفتیم مسافرت تا ۹ فروردین که برگشتیم. غزل طبق معمول خانم بود و اصلا اذیت نکرد. فقط برنامه خوابش بهم خورده بود و هنوز که هنوزه درست نشده. تو عید شبها ساعت ۱۲ میخوابید و تا صبح اصلا حتی برای شیر هم بیدار نمیشد ولی الان ساعت ۱۱ میخوابه و تا صبح همش نق میزنه! دیشب هم دیوونه ام کرد اینقدر که وول خورد و نق نق کرد! البته میدونم که تقصیر مائه که برنامه شو بهم زدیم. ولی ایشالا چند روزی که بگذره دوباره درست میشه.
چند روز پایانی تعطیلات هم تو خونه بودیم و استراحت کامل
یخورده از کارهای عقب افتاده خونه بود که انجام دادم و حسابی خوابیدیم و من کلی لاست دیدم و همسرجون هم کلی پریزن برک دید. البته من هنوز سیزن ۴ لاست رو نگرفتم و الان کلی تو خماریش موندم. هرچند که میدونم آخرش چی میشه ولی باید ببینم ![]()
این روزها هم حسابی با غذا خوردن غزل مشکل دارم. نمیدونم چی باید بهش بدم و چی ندم! دکتر گفته که از غذای خودتون میتونی هرچی خواستی بهش بدی ولی زیاد نمیخوره که! خیلی علاقه نشون میده که هرچی ما میخوریم بهش بدیم ولی یکی دو لقمه که میخوره دیگه غذا رو پس میزنه! سوپش رو دیگه دوست نداره و نمیخوره. تخم مرغ رو هم که قبلا توی سوپش میریختم٬ دیگه الان بدون اون نمیخوره. نمیدونم چجوری بدم. پوره هم دوست نداره چند بار پوره های مختلف درست کردم و دست نخورده برگردوندم! پریشب خیلی علاقه به املت نشون داد و خورد ولی وقتی دیروز براش درست کردم که بلکه تخم مرغشو بخوره٬ اصلا لب نزد! سرلاک هم زیاد دوست نداره. ۴ مدل با طعمهای مختلف داره ولی باید به زور بهش بدم! نمیدونم چیکار کنم؟ شما تجربه دارین که بچه هاتون بدغذا باشن؟ چیکار کردین؟
یکی از همکارام میگه که باید ذائقه غذاییش دستم بیاد که چی دوست داره ولی فعلا فقط فهمیدم که شکلات دوست داره که اونم زیادش براش بده. بعضی روزها یخورده بهش میدم. موز هم دوست نداره! خلاصه اینکه خیلی سخته که با بچه سر و کله بزنی که یخورده غذا بخوره.
دیشب یک بشقاب برنج جلوش گذاشتم که کل غذاها رو بپاشه دور و برش و بازی کنه تا من اون وسطا بتونم یخورده بهش غذا بدم!
ولی اینجوری که نمیشه! تازه من میتونم اینجوری بهش غذا بدم٬ مامانم که نمیتونه! از دست مامانم زیاد غذا نمیخوره! میگن دیروز کلی با بابام براش نمایش اجرا کردن و سرگرمش کردن ولی سوپ که اصلا نخورده٬ فقط یخورده ماکارونی خورده!!!!!!!!!!!
دیگه نمیدونم چیکار کنم!
همش حواسش دنبال وروجک بازیه!
خانم خانما تنبل هم هستن. همسن و سالاش الان دیگه میتونن راحت بایست و حتی راه برن ولی غزل خانم هنوز نمیتونه جایی رو بگیره و بلند بشه. فقط روی دوزانو بلند میشه. البته نگرانش نیستم چون بالاخر دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
بالاخره راه میافته ولی شاید دیرتر از بقیه. حرف زدنش هم خیلی بده یعنی هرچی باهاش کار میکنم که بابا و ماما بگه٬ نمیگه! دو سه ماه پیش چند بار عشقش کشید و یه چیزایی گفت ولی الان دیگه نمیگه. فقط همش دس دسی میکنه
یکسره درحال دست زدنه ![]()
راستی بیست و هفتم تولد غزلیه! داریم براش برنامه ریزی میکنیم. دوست دارم تولدش واقعا عالی باشه چون اولین تولدشه. سالهای بعد خصوصی میگیریم ولی میخوام امسال خیلی خوب باشه. آخه عزیز دردونه است دیگه
وقتی یادم میافته که برای بودنش چه سختیهایی کشیدیم٬ میخوام همه دنیا رو بهش بدم. فدات بشم کوچولوی نازم ![]()
عکسهای عید رو حتما میذارم. هنوز وقت نکردیم بریزیم تو کامپیوتر.
بهتون سر میزنم ![]()