تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

امروز احتمالاً آخرین روزیه که میام اداره. قرار بود اگر پروژه ام رو تحویل دادم هفته دیگه رو مرخصی بگیرم. چون چند روزی مرخصی دارم که اگر نرم میسوزه. پس پیش به سوی یه مرخصی سه هفته ای

این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود و اصلا وقت وبلاگ بازی نداشتم. البته به همه سر میزدم ولی فقط در حد خوندن مطالب و باخبر شدن از اوضاع دوستان.

برای غزل کلی خرید عید کردیم. لباس بیرون٬ لباس خونه٬ جوراب و کفش و ... فردا هم قراره ببریمش دکتر برای چکاپ آخر سالش. ماه قبل نبردیم. امیدوارم این ماه خوب وزن گرفته باشه. البته ظاهرش خیلی بهتر شده و ما هم وقتی بغلش می کنیم احساس می کنیم که خیلی سنگین تر شده. امید به خدا

کارهای جدیدی که یاد گرفته یکی الو گفتنه! یعنی گوشی تلفن خودش رو میذاره جلوی گوشش و الو میگه  یه اتوبوس هم داره که یکسره داره تو خونه آهنگ میزنه! همش آهنگهای این اتوبوسه تو مغزمه  دستشو تکیه میده به اتوبوس و روی دوزانو بلند میشه و تند تند میکوبه رو دکمه های اتوبوس تا آهنگ بزنه! هرجا هم بریم این اتوبوسو میبریم که باهاش کلی سرگرم میشه

آها! فوت کردن هم یاد گرفته! راحت شیپور میزنه. باید روی فوت کردنش تمرین کنم که شمع یکسالگیشو خودش فوت کنه.

غذا هم دیگه غیر از سوپش یخورده از غذای خودمون هم میدیم. یعنی حتما باید با ما بیاد سر میز وگرنه جیغ و داد راه میندازه! منم بهش برنج و ماست و مرغ یا گوشت و از این چیزا میدم که سرگرم بشه. هفته پیش هم خانم لازانیا میل فرمودن!  میدونم که حالا زوده ولی دوست داره دیگه

سال گذشته تقریبا همین روزها بود که تازه از بیمارستان بعد از ۹ روز مرخص شده بودم و با روحیه خیلی افتضاحی برگشته بودم خونه خودمون. انگار که از زندان آزاد شده بودم. فکر کنم اون ۹ روز بدترین روزهای زندگیم بودن. خیلی خیلی سخت گذشت. تو یه بیمارستان دولتی با یه رژیم خیلی سخت برای یه زن ۸ ماهه و تزریقهای مکرر انسولین و گرفتن آزمایش خونه در هر روز و سونوگرافیهای متعدد و ... روانی شده بودم!  وقتی برگشتم اینقدر تو حموم خودمو شستم که هیچ اثری از اون بیمارستان لعنتی نمونده باشه  چند روز بعدش هم سیسمونی رو آوردن. تخت و کمد و ... با کمک مامان و مادرشوهرجان وسایل رو چیدیم. برای تک تک لباسها کلی قربون صدقه رفتم. حالا خیلی از اون لباسها دیگه تنگ شده و کنار گذاشته شده ولی بعضی هاشون هنوز بزرگن... اون موقع هنوز نمیدونستم که چه فرشته قشنگی تو وجودمه و چقدر دوسش دارم و چقدر زندگیمو عوض میکنه.

این یکی از لباسهای اولین عیدشه

اینم یکی دیگه:

غزلی دیگه داری بزرگ میشیا  وقتی کارهات و حرکاتت رو می بینم باورم نمیشه که تو همون کوچولوی شکستنی هستی که روزهای اول همه میترسیدن بغلت کنن و رو بالش میذاشتنت!!!!!! دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده. اون غزل کوچولو خیلی خوستنی بود

اون چشمای خوشگلی رو که به بابات رفته خیلی دوست دارم عشق کوچولو و ناز من

 

 -------------------------------------------------------------------------------------

دیروز با آزاده دعوا کردم  احساس میکردم خیلی خودخواه و مغرور شده و داره بهمون ریاست میکنه. براش نامه نوشتم و همه حرفهامو زدم. اونم زنگ زد و از خودش دفاع کرد ولی من هنوز جوابهاشو قبول ندارم. فکر میکنم که خیلی عوض شده. تو این یکسالی که من نبودم٬ آزاده هم شده مثل بقیه کارمندای این اداره که فقط دوست دارن خودشون بهترین باشن و دیگران رو بخاطر پاداش بیشتر زیرپاشون له میکنن! ادامه نمیدم! تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم. امیدوارم بعد از عید رفتارها تغییر کنه.

---------------------------------------------------------------------------------

اگر دیگه وبلاگمو آپدیت نکردم از حالا سال نو رو به همه دوستای مهربونم تبریک میگم. امیدوارم اونایی که تازه ازدواج کردن خوشبخت بشن. اونایی که نی نی دارن مثل غزلم٬ بچه هاشون سالم و شاد باشن. اونایی هم که دلشون نی نی میخواد حتما حتما خدا بهشون یه نی نی ناز و تپلو و سالم بده...

سال خوبی داشته باشین...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط :: گلي ::