تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

بازم دیر اومدم! با کلی گرفتاری!

مادربزرگم فوت کرد   مادر بابام. مریض بود. هفته پیش چند روزی شهرستان بودیم. دیروز هم اینجا مراسم داشتیم. سرمون شلوغ بود.  خسته شدم

کلاس تدریسم هفته پیش تموم شد. قرار بود شنبه پیش امتحان داشته باشن. نمیدونم شاگردام چیکار کردن. جالبه که شب امتحان٬ استادشون سوالات رو گذاشته بود تو سایتش! اونا هم سوالات رو برام آوردن نصفه شبی! تا براشون حل کنم! نمیدونم با وجود جوابهایی که براشون نوشتم٬ تونستن قبول بشن یا نه!

ترجمه هم هفته پیش تموم شد. هرچند که خیلی کم پولشو دادن. یعنی فکر میکردم بیشتر بدن!  بیخیال!

یخورده پس انداز دارم. دوست داشتم باهاش برای آقای شوهر اون گوشی موبایل رو که دوست داره بخرم ولی نمیذاره  هرچی اصرار کردم راضی نشد  حالا شاید باهاش ماشین ظرفشویی بخرم. آقای شوهر میگه برای خودت خرج کن ولی من دلم میخواد چیزایی رو که لازم داریم بخریم. مثلا دوربین دیجیتال یا ماشین ظرفشویی یا... نمیدونم چیکار کنم

غزل چند شبه خیلی بد میخوابه! همش تا صبح نق میزنه! نمیدونم چشه! یا دوباره دندون درمیاره یا دلش درد میکنه!  دیشب هم نخوابیدم

بعدا که حالم خوب شد میام.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

تصمیم داشتم ننویسم ولی خوب! فعلا ادامه میدم...

این روزها خیلی سرم شلوغه. هم من و هم آقای شوهر... دوتا کار فوق برنامه گرفتم. یکی ترجمه و یکی تدریس. ۱۱ صفحه ترجمه یک متن فیزیک لیزر دارم که پر از اصطلاحات فیزیکه و ریاضیاته... آقای شوهر کمکم میکنه و لغاتش رو در میاره و همچنین میده به یکی که تایپش کنه. باید تا ۵شنبه تحویل بدم. هنوز هم به نیمه نرسیده!

یک کلاس آموزش زبان c هم برای یکسری دانشجو گرفتم که هفته دیگه امتحان فاینال دارند و وضعیتشون زیرصفره!!!!!! یعنی به کل از مرحله پرتن!!!! به خاطر این کلاسه مجبورم روزها تا ۶ وایستم اداره. چون کلاسها اینجا برگزار میشه. واسه همینه که چند روزیه کمتر با غزلم هستم. خیلی دلم براش تنگ میشه ولی فقط یک هفته است. زود میگذره...

دیگه اینکه غزلی هم حالش خوبه و شکر خدا دیگه دندونش اذیت نمیکنه. الان ۲تا دندون پایین رو داره. هفته پیش حالش زیاد خوب نبود و کلی لاغر شد ولی الان الحمدلله خیلی خوبه و اشتهاش حتی بیشتر از سابق شده. خدا رو شکر... راستی غزلی الان یه چیزایی مثل ماماماما... یا بابابابا... یا ددددد... یا کلی صحبتهای مهم دیگه میگن که فقط خودشون می فهمن! یه کار جالب دیگه اینه که یاد گرفته از بغل کسی به بغل یکی دیگه نمیره! یعنی روشو برمیگردونه! مثلا از بغل من پیش هیچ کس دیگه نمیره! روشو برمیگردونه و منو بغل میکنه! قربونش برممممممممم  دیروز هم آقای شوهر لباس پوشیده بود که بره بیرون٬ براش گریه میکرد که باهاش بره  درضمن یکبار چندشب پیش برامون نانای کرد  میخواستم بخورمش!  ولی دیگه از اون موقع نمیکنه! هرچی براش دست می زنیم و ... اصلا محل نمیذاره! انگار فهمیده که تو این روزا نباید نانای کنه

تو این ایام تعطیلات محرم هم کلی کار دارم. هم باید نذری بدیم. هم باید ترجمه کنم. هم باید کارهای عقب مونده خونه رو انجام بدم. هم دوباره ۵شنبه کلاس رفع اشکال بذارم. میدونم که طبق معمول٬ همسر عزیزم کمک میکنه. اگر اون نبود من هیچ وقت نمیتونستم این همه کار رو باهم انجام بدم. مرسی عزیزم

ایشالا سرم که خلوت شد چند تا عکس میذارم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

بالاخره بعد از دو هفته تونستم بیام اینجا! البته هر روز وبلاگها رو چک میکردم ولی اینقدر وقت کم داشتم که فقط به خوندنشون میرسیدم.

مهمونی دندونی غزل رو برگزار کردیم و خیلی عالی بود. هرچند که آقای شوهر از چند روز قبلش ضدحال زد و دلگیری بوجود اومد. من از فامیلهای همسرجون ۸ نفر  و از فامیلهای خودمون ۱۰ نفر دعوت کرده بودم که دوتا از خاله هام و یکی از زنداییهام مونده بودن. از فامیلهای همسر جون ۴ نفر نیومدن! منم به جای اونها و به پیشنهاد مامانم٬ تصمیم گرفتم که خاله های خودمو دعوت کنم. اینجوری شد که تعداد فامیلهای ما خیلی بیشتر از اونا شد. منم خیلی به مادرشوهرجان اصرار کردم که از فامیلهاتون بازم دعوت کنین ولی گفتن که دیگه کسی رو نمیخوان بگن. آقای شوهر هم شاکی شد که مهمونای ما کم هستن و باید جدا یه روز دیگه دعوتشون کنی! منم که نمیتونستم دوباره اینهمه تدارک ببینم و یه روز دیگه مهمونی بدم٬ مخالفت کردم. از طرفی هم چون مامانم پیشنهاد داده بود که خاله هامو دعوت کنیم٬ آقای شوهر بازم شاکی شد که چرا با من لجبازی میکنی و به حرف مامانت گوش میکنی؟!

من این وسط موندم که مامانم داره اینقدر زحمت غزل رو میکشه و حدود ۴ روز در هفته غزل پیش اونه. پس حق داره وقتی دلش میخواد خواهراشو دعوت کنه٬ من بهش نه نگم. درسته؟ همونطور که اگر مادرشوهرجان میگفت فلانی رو دعوت کنید٬ امکان نداشت من بگم نه!

این رو هم بگم که ۲ روز بعد از بدنیا اومدن غزل٬ مادرشوهر جان هرکس از فامیلهاشو که میخواست٬ برای ناهار دعوت کرد خونه ما. و من درحالیکه هنوز جای بخیه هام درد میکرد و هنوز نمیتونستم شیر بدم و غزل هم شب و روز گریه میکرد و به شدت بیخوابی داشتم و .... به زحمت مهمونی اونروز رو تحمل کردم که واقعا برام عذاب بود و هیچوقت فراموش نمیکنم.

بالاخره با آقای شوهر صحبت کردیم و کدورتها رفع شد و مهمونی برگزار شد. هم خودم خیلی خسته شدم هم مامانم و هم مادرشوهرجان. خیلی هم خوش گذشت. ناهار هم خوب بود. کلی هم نانای کردیم!

عید غدیر هم خونه مادرشوهرجان بودیم. ۵شنبه و جمعه هم خونه مامان من بودیم که با داداشی و خانمش که ۳ماهه بارداره٬ رفتیم بیرون و بدک نبود یعنی خوش گذشت.

دیشب هم که شب یلدا بود٬ خونه ها رو نصف کردیم! یعنی شام خونه مامان من و هله هوله خورون خونه مادرشوهرجان. به نظر من از سال دیگه باید یک سال در میون خونه ها رو نوبتی کنیم. شما چیکار میکنین؟ خونه کدوم طرف میرین که همه راضی باشن؟!

 

راستی اصل کاری مونده! بله از غزل خانم نگفتم! خانم خوشگل ما دندون دومش هم دراومد! ولی خیلی به سختی! یعنی شکمش خیلی کار میکنه و خیلی نق میزنه و شبها خیلی اذیت میکنه. دکتر هم بردیمش که گفت نگران نباشین و مشکلی نداره. قد و وزنش هم خوب بود. هرچند که دوباره تا چشمش به دکتر افتاد اینقدر گریه کرد و اشک ریخت تا از مطب اومدیم بیرون! امیدوارم این دوران هم بگذره و دوباره بشه همون غزل ناز و آروم خودمون که اصلا مامان و باباشو اذیت نمیکرد.

یه سوالی هم دارم: من روزها ۸صبح به غزل شیر میدم و تا ساعت ۳ که برمیگردم٬ غزل سوپ و شیر خشک و موز و ... میخوره. از وقتی هم که برمیگردم تا شب٬ دوبار بهش شیر میدم و یکبارهم سوپ شامشو میخوره . شب تا صبح هم فقط دوبار شیر میخوره. رویهم شاید بهش فقط ۵ یا ۶ بار شیر بدم. اولا که احساس میکنم کمه و باید بیشتر شیر بخوره. ثانیا که شیرم خیلی خیلی کم شده. هر روز هم کمتر میشه چون غزل کمتر میخوره و بیشتر غذا میخوره. یه وقتایی حس میکنم اصلا شیر ندارم! اگر هم غذامو بیشتر کنم٬ خودم چاقتر میشم! نمیدونم چیکار کنم و چی بخورم که بدون چاق شدن٬ شیرم زیاد بشه! شما چی پیشنهاد میکنین؟ حتما راهنماییم کنین. اگر اینجوری پیش بره تا دو سه ماه دیگه باید غزل رو از شیر بگیرم که خیلی زوده. چیکار کنم؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط :: گلي ::