تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
مژده مژده!

اینجانب غزل فسقلی! صاحب یک عدد دندون فسقلی تر از خود شده و از این به بعد غزل بادندون نامیده میشوم! لطفا در صدا کردن بنده دقت لازم را مبذول بفرمایید!!!!!!

بله! دختر گل من هم بالاخره صاحب یه مروارید کوچولو شد که هنوز کامل بیرون نیامده! چهارشنبه ۱۳ آذر وقتی که بابایی داشت سوپ خانم کوچولو رو میداد٬ متوجه صداهایی شد که از دور من هم می شنیدم. وقتی خوب دقت کردیم٬ دیدیم که لثه غزلم شکافته شده و یه چیز سفیدی از اون زیر میرا داره میاد بیرون! ولی هنوز که هنوزه بعد از ۳ روز همونجوری مونده و نیامده بیرون!

حالا قراره که ۵ شنبه براش مهمونی دندونی بگیرم. البته باید یکی از مامان بزرگا بگیره ولی چون مادرشوهر جان یکبار براش مهمونی بیرون گرفته و مامان خودم هم هرروز داره زحمتشو میکشه و نگهش میداره٬ دیگه خودم تصمیم گرفتم مهمونی بگیرم. البته قراره دندونیشو مامانم بپزه.

اولین کادوش هم یه انگشتر کوچولوی بامزه بود که مامان و بابام دادن. مبارکت باشه خوشگلم

دیروز هم از صبح سرپا بودم. تا ظهر ناهار درست کردم و کلی کارهای دیگه. ظهر خانواده همسرجون اومدن و بابا و مامان خودم هم اومدن. بعد از ناهار هم بابااینا رفتن و خانواده همسرجون هم بعد از شام رفتن.

راستی فردا نامزدی دخترعمومه. با کی؟ با یکی از همکارام!!!! خیلی جالب بود که یه روز بطور اتفاقی فهمیدیم که این همکارم فامیل دور عمومه و قراره دخترعموم رو بگیره  کلی برام جالب بود. حالا هم نامزدی افتادیم

این هفته هم عید بی عید! یعنی باید سه شنبه که عیده حسابی خونه رو تمیز کنیم. ۴شنبه هم باید مرخصی بگیرم و غذاها رو بپزم. ۵ شنبه هم که ظهر مهمون دارم. خدا به خیر بگذرونه! امیدوارم پاهام اجازه کار بهم بدن. دیشب که واقعا درد گرفته بودن.

اگر تا ۵ شنبه نتونستم بیام٬ شنبه با کلی عکس میام




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

بالاخره طلسم شکسته شد! ما رفتیم مشهد!!!!!! 

درسته که مدتش خیلی کم بود ولی خیلی خوش گذشت. غزلی هم خیلی خانم بود و اصلا اذیت نکرد. هرچند که خیلی وقتا خوابش میگرفت ولی تماشای پاساژها و مردم و شلوغی جمعیت حسابی سرگرمش میکرد و اصلا غر نمیزد. البته دست بابایی هم درد نکنه که همه جا غزل تو بغلش بود و حسابی دستاش درد گرفت ولی خوب چاره ای نبود! چون بابایی از آغوشی بدش میاد و کالسکه رو هم نمیشد با هواپیما برد. درنتیجه غزلی همش بغلش باباش کیف میکرد!

حرم هم زیاد نتونستیم بریم. چون توش شلوغ بود و نمیشد غزل رو برد تو اون هوای آلوده. تو حیاط هم چون سرد بود فقط میشد مدت کمی بچه رو نگه داشت. درنتیجه کلا یکی دوساعت بیشتر نرفتیم و فقط تونستیم نذرمون رو ادا کنیم. ایشالا که قبول بشه.

امروز هم کلی عکس براتون آوردم:

اینجا صبحه و غزل داره میره خونه مامان جونش تا مامانی و بابایی برن سر کار:

 

غزل متعجب روی تختش:

 

غزل تو هتل نشسته!!!!!

 

غزل ذوق زده با لباسهای جدید مشهدی!

 

عشق منی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

عکس آخری رو حتما ببینید! قربونش برم

راستی به غزل دارم یاد میدم که بگه کیش! تا پروژه کیش رو افتتاح کنیم! بابایی گفته اگر غزل بگه کیش ما رو میبره. فعلا که خانم میگه گیش!!!! بزودی یادش میدم  چی فکر کردی بابایی؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام  

۵شنبه غزل رو بردیم دکتر برای چکاپ ماهیانه. خدا روز شکر این بار بهتر وزن اضافه کرده بود و دکتر کاملا راضی بود. هرچند که هنوز خیلی فسقلی تر از همسن و سالهاشه ولی همین که در یک ماه ۴۰۰ گرم اضافه کرده بود٬ خیلی خوشحال کننده بود.الان وزنش در پایان هفت ماهگی ۶۸۰۰ شده و قدش هم الحمدلله خوبه و ۶۹ سانت شده. این بار با خیال راحت از پیش دکتر برگشتم و دیگه اعصابم خورد نبود. ایکاش همیشه همینجوری پیشرفت کنه.  

۵شنبه تو مطب دکتر یه اتفاق جالبی افتاد! غزل رو که وارد اتاق کردیم٬ اولش کلی می خندید و برای خودش کیفور بود! بعدش گذاشتیمش روی ترازو و دکتر اومد بالای سرش. اولش یخورده دکتر رو نگاه کرد٬ یخورده اتاق و اطرافش رو نگاه کرد٬ دوباره دکتر رو نگاه کرد و زد زیر گریه! همچین گریه ای میکرد و اشکی می ریخت که انگار چه اتفاقی براش افتاده! کوچولوی خوشگلم دکتر رو شناخته بود و فکر میکرد الانه که بهش واکسن بزنه! دکتر هم خنده اش گرفته بود! همین که از مطب اومدیم بیرون٬ انگار نه انگار که داشت گریه میکرد! دوباره شروع کرد به خندیدن و بازی بازی   قربونش برمممممممممممممم

  شب هم رفتیم کلی برای خانم لباس خریدیم! دوتا سارافون و دوتا بلوز و یه بافت و یه شنل پشمی و ... حتما ازشون عکس میگیرم و میذارم. دخترم بعد از مدتها دوباره صاحب لباس دخترونه شد!   الان دوسه ماهی بود که فقط شلوار می پوشید!   

 امروز هم باید برم چشم پزشک. چند وقته که عصرها و شبها چشمام بدجوری می شوزه و اشک میاد.  من ۵ سال پیش عمل لیزیک داشتم و تا حالا خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشتم. الان خیلی میترسم که چرا اینجوری شدم. البته شاید از آلودگی هوا یا خستگی چشم باشه.

 

برم سراغ کارهام که خیلی عقبم. اگر بخوام آخر هفته رو مرخصی بگیرم٬ باید کارهام رو تموم کنم. شاید اگر خدا بخواد آخر هفته بریم مشهد. اون بار که نشد٬ شاید این هفته بشه... 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط :: گلي ::