تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

غزلکم امروز وارد ماه هشتم زندگیش میشه  Blow Kiss  عزیزم تولد هفت ماهگیت مبارک  Happy Birthday 

 

چیز خاصی ندارم که بنویسم. فقط اینو بگم که به شدت خسته ام و دلگیر... هیچی نگم بهتره. چون بعضی ها میان اینجا رو میخونن و شاکی میشن! همین یه جا رو برای درددل داشتم که دیگه اونم ندارم.

اینم عکسهای هفت ماهگی غزل خانم:

عکس اول

عکس دوم

عکس سوم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

بالاخره ما به خونه جدید منتقل شدیم!

پنج شنبه و جمعه با کمک خانواده آقای شوهر و همچنین نگهداری غزل توسط مامانم٬ اثاثها رو بردیم و خونه رو چیدیم. فقط یخورده ریزه کاری مونده که باید به مرور انجام بدم. مادرشوهر جان هم خونه خودشون رو تحویل گرفتن و دارن به مرور اثاث میبرن ولی من نمیتونم کمک کنم! آقای شوهر بجای من هم کمک میکنه! من هنوز خونشون رو ندیدم. شاید امروز وقت بشه و یه سری برم اونجا.

از اول هفته غزل رو میذارم پیش مامانم و ظهر میرم اونجا حدود ساعت ۲. تا ظهر فرنی میخوره و یک وعده شیرخشک میخوره و یک بار هم سوپ میخوره. اونم موقع دیگه خودم برگشتم و بهش شیر میدم.

اینم عکس پرنسس غزل!

محل کار هم فعلا بد نیست. چون سرم خلوته. ولی وقتی میرم خونه کلی کار دارم. دیروز که برگشتم و غزل رو حموم بردیم با مامان. بعد همسرجون اومد دنبالمون و رفتیم خونه تا حاضر بشیم برین خونه مادربزرگ آقای شوهر که از سوریه برگشته بود. تا آخرشب هم اونجا بودیم.

امروز هم باید با آقای شوهر یک سری به خونه جدید مامانش بزنیم تا من یک ایده هایی برای پرده ها بدم.بعدش بیایم خونه مامان اینا و استراحت کنیم تا ساعت ۱ شب٬ مامان و داداشی و همسرجون برن فرودگاه تا بابا رو بیارن. آخه باباجونم امشب برمیگرده

فردا عصر هم باید برم دکتر پوست که گفته بودم برای لیزر.

اینم یه عکس دیگه از غزل خوشگلم

 

صبحها که با غزل خداحافظی میکنم خیلی سخته. همش فکرهای عجیب و غریب میکنم! میگم نکنه ما یه چیزیمون بشه و غزل تنها بمونه! نکنه محل کار ما منفجر بشه و غزل بی پدر و مادر بزرگ بشه! نکنه تو راه اداره تصادف کنیم و من بمیرم و غزل بدون مادر بزرگ بشه! نکنه زلزله بیاد و من از دخترم دور باشم و خبری ازش نداشته باشم! نکنه.....

ولی خوبی کار کردن اینه که خیلی حالم بهتر شده و از پوچی بیرون اومدم و احساس میکنم به یه دردی میخورم. درنتیجه اعتماد به نفسم داره برمیگرده سرجاش. احتمالا حقوقم هم بهتر میشه.

غزلم ببخشید که صبحها از خواب ناز بیدارت میکنیم و از خونه خودمون دورت میکنیم و بعد هم تنهات میذاریم. متاسفم. متاسفم. متاسفم......  دوستت دارم گل نازم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

من بالاخره بعد از یک سال و ۱۰ روز برگشتم سرکار!!!!!!!!!!!! هرچند که اومدم دیدم امروز هم برام مرخصی خورده شانسی! ولی باید بمونم و کامپیوترم رو تحویل بگیرم. هرکدوم از قطعاتش رو یکی برداشته! میزم هم اشغال شده و باید جابجایی انجام بدیم.

غزل رو گذاشتم پیش مادرشوهرجان. زنگ زدم گفتن که تا حالا خواب بوده و الان شیر خورده و داره بازی میکنه. دلم براش تنگ شده

این روزها به شدت مشغول اسباب کشی هستیم. خونه رو هفته پیش تحویل گرفتیم و با کمک مامانم و زنداداش کوچیکه و یه کارگر تمیزش کردیم. فرداش هم با کمک برادرشوهرهام و مادرشوهر جان٬ وسایل آشپزخونه رو آوردیم و چیدیم. پرده ها رو هم دادیم خشک شویی و همسرجون نصبشون کرد. حالا فقط مونده وسایل بزرگ مثل مبل و تخت و ... که قراره ۵شنبه با کامیون بیاریمشون. کلی کارهای نیمه تموم دارم که باید به مرور زمان انجام بدم. پرده های خونه قبلی رو بشورم و بسته بندی کنم نگه دارم. رومیزی ها رو بشورم. کریستالها رو بشورم. ملافه ها رو بشورم. لباسهای زمستونی رو دربیارم... و کلی کارهای دیگه!

مامانم اسباب کشی خودش رو تموم کرد. بابا هنوز برنگشته. فکر کنم جمعه یا شنبه برگرده. هردفعه زنگ میزنه میگه دلم برای غزل تنگ شده. نمیدونم چرا کسری رو نمیپرسه  برام ایمیل زده بود و یه عکس فرستاده بود. دلم برای بابام هم خیلی تنگ شده. جاش حسابی تو خونه خالیه. خونمون خیلی سوت و کور شده!

راستی بعد از اینکه ما جابجا شدیم٬ مادرشوهرجان هم باید اسباب کشی کنه! فکر کنم یک هفته بعد از ما. البته خونه اونا تمیزه و تازه نقاشی شده. درضمن اثاث خیلی کمتر از ما دارن و راحتترن. من هنوز خونشون رو ندیدم. حسابی حس فضولیم گل کرده

دیروز رفتم دکتر پوست. تو این گیرودار قراره از هفته دیگه برم برای لیزر! پای راستم هم هنوز می لنگه! قرار دندون پزشکیم رو هم نرفتم! حسابی درب و داغون شدم!  کارهام که روبراه شد باید یه دکتر تغذیه هم برم. وزنم خیلی به زانوهام و پاشنه پاهام که خار پاشنه دارن٬ فشار میاره.

 

غزلی کجاییییییییییییییییییییی؟

 

واکسن شش ماهگی غزل رو هفته پیش زدیم. بیچاره خیلی اذیت شد. تا نصفه شب فقط جیغ میزد. خیلی درد داشت و حتی قطره تایلانول هم کارساز نبود  از گریه هلاک شد تا خوابش برد

وزن گیریش هم خیلی بده هنوز! آخر شش ماهگی ۶۴۰۰ بود. دکتر میگه نمودار رشدش خوبه و مرتبه ولی من خیلی اعصابم خورده. بچه های همسن و سالش راحت ۸ کیلو هستن. الان همه چیز میخوره. سوپ و فرنی و سرلاک و آب میوه های مختلف و ... روزی ۱۰۰ بار هم شیر میخوره! شیر خشک هم کمکی بهش میدم! ولی نمیدونم این همه که میخوره کجا میره! ماه پیش هم که مرکز بهداشت بردیمش٬ اونجا گفتن رشدش مشکلی نداره ولی من هنوز ناراحتم

غزلی دلم برات تنگ شدههههههههههه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط :: گلي ::