تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام.

خیلی وقته از غزل و پیشرفتهاش چیزی ننوشتم. البته دوست داشتم عکس بذارم ولی باید برگردم خونه خودمون و از کامپیوتر خودم آپ کنم تا عکس بذارم. فعلا همینجوریشو راضی باشین.

۱- اولا که کلی ذوق زده ام چون دیروز غزل دو بار غلت زد! تا حالا که خیلی راحت بر میگشت و دمر میشد. یعنی از ۴ ماهگی یاد گرفت که به هر دو طرف دمر بشه. ولی نمیتونست دوباره برگرده به پشت. دیروز طبق معمول دمر شده بود و یک لحظه که هواسم رفت به تلویزیون٬ یه صدای گرومپ شنیدم. دیدم خانم برگشته به پشت و کله اش محکم خورده زمین! قربونش برم یک لحظه بغض کرد ولی تا دید من خوشحالم٬ زودی خندید و دردش یادش رفت! دوباره برش گردوندم سرجاش و دوباره غلت زد ولی اینبار سرشو کنترل کرد و راحت برگشت و کلی قهقهه زد! دخترم خودش هم ذوق کرده بود! پس دیروز یعنی ۲۰ مهر ۸۷ رو به خاطر میسپارم که دخترم تونست برای اولین بار غلت بزنه

۲- غزل دیگه کم کم داره میشینه. ۲ روز پیش تونست ۱۰ ثانیه با کمک دستهاش بشینه. دیروز هم ۱۰ ثانیه نشست. البته میتونست بیشتر بشینه ولی من ترسیدم کمرش درد بگیره. خانم کوچولو وقتی میشینه کلی هیجانزده میشه و میخنده. احساس میکنه خیلی شاهکار کرده فسقلی

۳- غزل گردنش رو کاملا بالا میگیره تا بلند شه. اگر دستهاشو بگیریم خیلی راحت بلند میشه و میشینه. اگر هم تو کریرش باشه٬ لبه های کریر رو میگیره و میشینه

۴- غذا دادن رو حدود سه هفته است که شروع کردم. الان هر روز صبح یک پیاله فرنی (آرد برنج+شیرخشک) میخوره و وسط روز ۴ پیمانه شیرخشک میخوره و شب هم نصف پیاله سرلاک میخوره. البته الان چند روزه که با این چیزا سیر نمیشه و باید مقدارهاشونو زیاد کنم. فکر کنم از هفته دیگه که شش ماهش کامل شد٬ کم کم سوپ بهش بدم یعنی آب گوشت+سیب زمینی+هویج میکس شده. ببیتم استقبال میکنه یا نه!

۵- شنبه دیگه باید واکسن شش ماهگیشو بزنیم. اون موقع هنوز پام توی گچه! امیدوارم اینبار تب نکنه و اذیت نشه  من همیشه سر این واکسنها استرس میگیرم

 

مستاجر بابااینا رفت. حالا اونا دارن برمیگردن به واحد روبرو که خالی شده. منم که نمیتونم هیچ کمکی بکنم  بابا هم که نیست. سه هفته دیگه برمیگرده. داداش بزرگه هم نیمه قهره! چون مامان بهش گفته کسری رو نیار اینجا چون گلی پاش تو گچه و من مجبورم از غزل نگهداری کنم.( کسری رو سه روز از صبح تا شب میذاشتن پیش مامان تا عروس خانم برن دانشگاه!)  درضمن به شدت سرماخورده بودن و ممکن بود غزل هم سرما بخوره. اگر اونا میامدن٬ من جایی نداشتم که برم. خونه خودمون که نمیتونستم تنهایی بچه داری کنم. خونه مادرشوهر هم که به دلایلی نمیشد موند!

تا قبل از کنکور که کسری همش پیش اون یکی مامان بزرگش بود چون مامانش میخواست برای کنکور درس بخونه. بعد از کنکور ۲ ماه خودش بچه داری کرد و از اول مهر هم چون میره دانشگاه٬ باید مامان من کسری رو نگه داره!!!!!!!!!!!!!!!! زنداداش من خیلی زحمت میکشه٬ نه؟

دادش کوچیکه هم دیروز بهش زنگ زدم که بیا کمک مامان! داره تنهایی به کمک سرایدارمون٬ اثاث میبره. گفت باشه. شب زنگ زدیم بهشون. عروس خانم میگن ما فکر کردیم گلی داره اثاث کشی میکنه! ببخشید! فرداشب میایم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامان هم گفت که ما دیگه شب نمیتونیم اثاث ببریم که! تو روز میبریم! دستتون درد نکنه! زحمت نکشید!

باید آخرهفته برگردم خونمون که بسته بندی کنم. فکر کنم اون موقع بتونم از غزل عکس جدید بذارم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

امروز نوشت: ۱۷ مهر: بالاخره پام تا زیر زانو رفت توی گچ  تا دوهفته

قرار بود ۲۷ مهر برگردم سر کار ولی تا ۷ آبان مرخصیم تمدید شد! مثل اینکه خدا نمیخواد من اصلا برگردم به کارم! مرخصیم شد یک سال و ۱۰ روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی چه فایده! همش به مریضی و خونه نشینی گذشت  حتی به غزل گلم هم نمیتونم برسم

-------------------------------------------------------------------------------

 

سلام

من از دیروز تبدیل شدم به مامان گلی ضدحال خورده پکر برنامه بهم ریخته خونه نشین!

چون پام پیچ خورده و ....

پریشب بابا رفت سفر. منم بار و بندیل خودم و غزل رو جمع کردیم و اومدیم پیش مامان اتراق(اطراق) کنیم و خوش بگذرونیم! کلی هم برنامه داشتیم! مامان میخواست فامیلاشو برای آخر این هفته دعوت کنه زنونه تا یکی دو روزی بمونن و خوش باشیم. منم دیروز بعد از تهیه لیست مهمونا و غذاها و ... رفتم آرایشگاه تا یه صفایی به خودم بدم و از این قیافه هپلی در بیام! بعد از ۴ ساعت نشستن در آرایشگاه و کلی تغییر قیافه دادن٬ وقتی پامو از در گذاشتم بیرون٬ سقوط کردم تو یه چاله!!! دقیقا جلوی در آرایشگاه  در نتیجه پای نازنینم پیچ خورد و رباطهاش بدجوری آسیب دیدن. یخورده اونجا نشستم تا دوتا دختره با یه ۲۰۶ اومدن سراغم و منو رسوندن خونه. تا همسرجون اومد و رفتیم بیمارستان که یه دکتر گفت باید همین الان گچ بگیری تا ۴ هفته! و یه دکتر دیگه گفت فعلا مچ بند میبندی تا ۲ روز. اگر مچت باد کرد باید گچ بگیری! فکر کنین با یه بچه ۶ ماهه و دوهفته مونده به اسباب کشی  و دو هفته هم مونده به برگشتنم به کار٬ باید پام بره تو گچ!  بدشانس تر از من آدم دیدین؟!!!!

فعلا برگشتیم به پارسال که خونه بابااینا مونده بودم و مامان کارامو میکرد و آقای شوهر برام خرید میکرد و مادرشوهرجان بهم سر میزد و ...! فرقش این شده که یه کوچولوی ۶ ماهه هم داریم که من فقط بهش شیر میدم و بقیه کاراشو مامان میکنه!!!!  مامان هم برنامه هایی که در غیاب بابا تنظیم کرده بود برای خودش٬ همش بهم ریخت! کلی با هم نقشه داشتیم! میخواستیم اول مهمونی بدیم. بعدش بریم اسبابهای خونه ما رو جمع کنیم. بعدش برای مامان ملافه بخریم و تمام رختخوابها رو نو کنیم. بعدش بیاد و تو اسباب کشی ما کمک کنه. بعدش چند روزی بره خونه دائیم. بعدش.....

 

فعلا تقاضامندیم که تعدادی دعا بفرمائید تا پای بنده نره توی گچ!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

پدر جان قراره چهارشنبه شب بره سفر دور اروپا

منم که از خوشحالی تو پوست خودم جا نمیگیرم

بماند که من هرچی به این آقای شوهر التماس کردم منم با بابام برم گفت نهههههههههههه

ولی این آقای شوهر که خیلی هم پررو تشریف دارن به مامانم گیرداده که باید GOODBYE PARTY بگیریننننن

اونا هم در کمال خونسردی گفتن پشت سر مسافر آش میپزن نه چیز دیگه. پس شما هم به اندازه یه بشقاب آش بپزین بدین آقای شوهر تا دیگه صداش درنیاددد

حالا شما بگین ما باید بالاخره مهمونی بگیریم یا نه؟؟

 

 

--------------------------------------------------

پی نوشت: آییییییییییییییییییییییییییییییی! هواااااااااااااااارررررررررررررررررررر!
این پستو من ننوشتم بخدا!
آقای شوهر نوشته!!!!
کی گفته من خیلی خوشحالم؟!
کی من اینقدر رنگی رنگی مینویسم؟!
جالب اینه که همه به آش رای دادن!
جالبتر هم اینه که ما اصلا قرار نیست آش هم بپزیم! مگه اتفاق خاصی قراره بیافته!!!!!!!!!!!!!!!!! کسی میره سربازی؟ کسی میره مکه؟ کسی میره خارج زندگی کنه؟! شماها بگین دیگه!
هوای منو داشته باشینا!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

راستش من مهسا جون مامان کوروش کوچولو رو نمیشناختم. اما از وبلاگ میتی مامان ایلیا باهاش آشنا شدم و تصمیم گرفتم تو بازیش شرکت کنم.

این عکسی که از غزل میذارم رو خیلی خیلی دوست دارم.تو این عکس فقط ۳ روزش هست و اولین عکسیه که از خوابیدنش گرفتیم.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

اول مهر یعنی ۴۰ دقیقه پیش تولد همسرجون بود. که متاسفانه مصادف شده بود با شهادت حضرت علی(ع). خانواده همسرجون ۲روز پیش یعنی شنبه اومدن بالا خونه ما و کادوهاشونو دادن. من از طرف مادرشوهرجان یه بلوز آستین بلند کرم خریده بودم که بهش دادیم. برادرشوهر بزرگم هم مقداری مانی ( همون پول عزیز ) داد و منم دوتا کمربند کادو دادم چون فقط کمربنداش خراب شده بود. کادوهای سنگین رو امسال سالگرد ازدواجمون و روز مرد داده بودم و اینبار کادوی سبک دادم. تولد بازی هم نکردیم. فقط با غزلی چند تا عکس انداختیم و کیک خوردیم. شام هم از بیرون سفارش دادیم. اونم سبک برگزار کردیم  عکس غزلی رو تو تولد باباش حتما میذارم که ببینین.

امروز هم که تولد اصلی همسرجان بود٬ افطاری خونه خالش دعوت بودیم. از صبح کار داشتم و عصر هم بابام و مامانم آمدن و یه کیک و کادو برای همسرجون آوردن. یک ساعتی نشستن و رفتن. دستشون درد نکنه که هم به یاد تولد همسرجون بودن و هم زحمت اومدن و برگشتن رو کشیدن.

قرارداد خونه هم بالاخره امضا شد و ما تا آخر آبان مهلت داریم که اینجا رو تخلیه کنیم. یه خونه نزدیک بابااینا دیده بودیم که خیلی قشنگ بود و هنوز هم آمارشو داریم که خالیه. اگر صاحبخونه باهامون به توافق برسه٬ خیلی دوست دارم که بریم اونجا. تا خدا چی بخواد و قسمتمون چی باشه. امیدوارم هرچی که هست تا قبل ار سرکار رفتن من٬ یعنی تا ۲۷ مهر٬ تکلیفمون معلوم بشه.  من خیلی استرس سرکار رفتن و اسباب کشی و نگهداری غزل و واکسن شش ماهگیش و ... دارم! همه این اتفاقات باهم قراره بیافته

راستی یادم باشه که باید برای محل کارم خرید کنم. کیف و کفش و مانتو و ... این چند وقته که خونه بودم٬ همش چیزای جینگولی خریدم و نمیتونم با اونا برم اداره!  ببینم کی وقت میشه به اینهمه کار برسم!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط :: گلي ::