تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

چند وقتیه که به شدت ذهنم درگیر بازگشت به محل کار و نگهداری از غزله. آقای شوهر بیچاره هم نگرانه. دقیقا یک ماه دیگه مرخصی من تموم میشه و باید برگردم به همون کار همیشگی کسل کننده و اعصاب خورد کن. و محل کاری که از همه جاش بوی دورویی و ریاکاری و ... میاد. دوباره باید اون لباسهای مسخره رو بپوشم و مواظب حرف زدنم و رفتارهام باشم و ...! اه اه اه اه اه!

قرار بود که یکی پیدا بشه و خونه ما رو بکوبه و بسازه. ما هم تصمیم گرفتیم که تو این دوسالی که پروژه انجام میشه٬ با پولی که طرف بهمون میده٬ یک جایی نزدیک خونه بابام رهن کنیم و هر روز غزل رو بذارم پیش مامانم. اون هم به شدت استقبال میکنه و میگه حتما حتما خودش غزل رو نگه میداره. همه کارها داشت خوب پیش میرفت. حتی خونه هم دیده و پسندیده بودیم که طرف ناتو از آب دراومد و قرارداد به خورد! منم بیشتر از همه نگران بودم که پس غزل رو کجا بذارم. درحالیکه فقط یک ماه دیگه برای تصمیم گیری فرصت داریم. درضمن برای اینکه براتون سوال پیش نیاد عرض میکنم که مادرشوهر جان حاضر نیستن غزلی رو نگه دارن. یعنی تا حالا چندین بار بحثش پیش اومده و اصلا تعارف هم نکرده که بعضی وقتا غزل رو بدین به من. یکبار آقای شوهر تیکه انداخت که بعضی وقتا غزل رو میدیم به شما و اونم جواب داد که نمیشه بچه تو چند تا خونه بزرگ بشه و چند تا تربیت بگیره! یکبار هم به شوخی به غزل گفت به مامانت بگو استعفا بده چون تو مهمتری! دفعات دیگه هم لام تا کام حرفی نمیزنه. نمیدونم چرا! درحالی که قبل از بارداری همیشه صدها بار تکرار میکرد که بچه بیارین و من خودم ازش نگهداری میکنم. البته من و آقای شوهر هیچوقت نمیذاریم زحمتای غزل به دوش کسی بیافته ولی آدم حامی و کمک داشته باشه خیلی خوبه. تو این ۵ ماهه فقط به تعداد انگشتای دست٬ غزل رو پیش مادرشوهرجان گذاشتیم. اونم برای موارد ضروری مثل دکتر رفتن من یا خرید واجب.

آقای شوهر میگه اگر نتونستیم بریم سمت بابااینا٬ برای غزل پرستار میگیره. ولی من از پرستار میترسم. نمیدونم اگر یه زن غریبه بیاد تو خونه و زندگی آدم چی میشه! با اینکه به مهد کودک هم اعتماد ندارم ولی ترجیح میدم غزل رو مهد بذارم تا اینکه پرستار بگیرم. ولی فکر کنم درنهایت غزل رو به مامانم بسپرم و هرروز یک ساعت ببرمش اونجا و یک ساعت بیارمش!!!!!!! حالا تا دوماه دیگه هم خدا بزرگه.

راستی تو این هفته دوتا دندون عقلمو کشیدم. اولیش اصلا درد نداشت و وقتی برای دومی رفتم با دل و جرات تمام نشستم رو صندلی بطوری که دکتره تعجب کرد! ولی چشمتون روز بد نبینه که این دومی وحشتناک بود! تا آخر شب ۴تا مسکن خوردم و درد کشیدم. ایشالا برای کسی پیش نیاد

 

پی نوشت: این خاطره رو اینجا مینویسم که یادم نره:

دیروز طبق معمول از صبح تا عصر با غزل تو خونه تنها بودم. نزدیکای غروب آقای شوهر برگشت خونه. وقتی وارد خونه شد٬ غزل تو اتاق بود روی تخت ما و غلت زده بود و دمر شده بود و برای خودش بازی میکرد. آقای شوهر هم بطور  اتفاقی و بدون قصد بی سروصدا وارد اتاق شد. غزل هم چون دمر بود نمیتونست بالای سرش رو ببینه. آقای شوهر یکدفعه غزل رو برگردوند و گفت سلام غزل! دخترم بیچاره کپ کرد! خیلی وحشت کرد که وقتی برگشت یه آدم جدید دید! و شروع کرد به جیغ زدن  کلی بغلش کردیم و نازش کردیم تا ترسش ریخت و بغل باباش آروم گرفت  فکر کردم که اگر منم جای اون بودم خیلی میترسیدم. نه؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

پی نوشت: برای اونایی که پرسیدن غزل به کی رفته:

چشمای غزل خانم به باباش رفته! البته چشمای باباش خیلی خیلی خوشگلتر از غزلیه. یعنی آبی آبی آبیه. رنگ آسمون آفتابی...  ولی غزل چشماش تو خونه تیره است و تو آفتاب٬ سبز میشه! مژه های خانم هم به باباش رفته و هم به من! چال روی چونه اش هم به من رفته سفیدیش هم به باباش رفته هم به من! دیگه چی بگم؟!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام

ما که نتونستیم برنامه مشهد ردیف کنیم. پس تصمیم گرفتیم قبل از رسیدن ماه رمضان٬ حداقل یه شمال بریم و دوتا درخت و یه رودخونه ای دریایی چیزی ببینیم! بعد از یک سال و نیم!!!!!

یک هفته مونده به ماه رمضان٬ اسبابمون رو جمع کردیم و راهی شمال شدیم. البته اسباب ما که چیزی نبود! بیشتر اثاثیه غزل خانم بود. از کالسکه و کریر و ساک گرفته تا تخت خواب! بله تخت خواب شاهزاده خانم رو هم برده بودیم که احساس ناراحتی نکنن! ولی کلا فکر خوبی بود.

شمال هم که هوای فوق العاده مسخره و شرجی داشت. فقط یک روز هوا بارونی شد که رفتیم بیرون و تا شب می گشتیم. دوباره فرداش آفتابی و شرجی شد! درنتیجه روز آخر فرار کردیم رفتیم کلاردشت که اونجا خیلی خنک و محشر بود و یه شب حسابی کیف کردیم. غزل هم حسابی تو اون هوای خنک شارژ شده بود و شیطونی میکرد.

تو این سفر فهمیدم که غزل از تونل میترسه!!!!! و از باد خیلی خیلی خوشش میاد!!!!!! ببینین چه مادر باهوشی هستم....

راستی ناگفته نماند که قبل از سفرمون٬ آقای شوهر حسابی منو سورپرایز کرد! یعنی یکروز زنگ زد و گفت که با مامانم تماس گرفته و اونو هم به سفر دعوت کرده. منم کلی ذوق کردم که دیگه تنها نیستیم و مامان هم میاد. هم برای اینکه خودش خستگی در کنه و هم اینکه کمک ما برای نگهداری غزل باشه. آخه مامان هم از وقتی من باردار شدم همش مراقب من بوده و هیچ کجا نرفته بود. خلاصه تو سفر خیلی راحت بودم و غزل خانم هم اصلا اذیتمون نکرد. برعکس فکر میکنم تو هوای آزاد خیلی هم لذت میبرد. فداششششششششششششششش بشم.

 

دیشب خانواده آقای شوهر رو برای افطاری دعوت کردم. دیروز هم غزل اذیتم نکرد و اجازه داد که تنهایی به کارام برسم. آخه آقای شوهر تو اداره گیر افتاده بود و دیر رسید خونه. منم از صبح تا شب کلی کارا کردم. هم افطاری هم شام درست کردم و خونه رو جمع کردم و ....

دیروز غزل رو عادت دادم که خودش بخوابه. چون وقت نداشتم روی پام بذارمش٬ با ملافه خودش می پیچیدمش و پستونکش رو هم میدادم بهش و خودش میخوابید. عشقمه. خیلی دوسش دارم.

راستی دیروز برای اولین بار بهش آب سیب دادم و خیلی خیلی استقبال کرد. امروز هم دوباره بیشتر دادم. خیلی دوست داره. کم کم باید بهش چیزای دیگه هم بدم. فکر کنم باید از فرنی شروع کنم. اگه مامانهای محترم منو بیشتر راهنمایی کنن٬ ممنون میشم. غزل کم کم داره ۵ ماهه میشه و باید برای سرکار رفتن آماده بشم. یه مشکلات عظیمی هم با این مسئله دارم که بعد براتون تعریف میکنم.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

چند روزیه که دلتنگم.

دلم برای روزهای اول زندگی دخترکم تنگ شده. دلم برای وقتایی که تو بغلم به خواب میرفت یا برای شیرخوردنهایی که تمومی نداشت و از صبح تا شب طول می کشید تنگ شده. برای وقتایی که غزل گریه میکرد و وقتی بغلش میکردیم٬ آه بلندی می کشید و می گفت هیییییییی! یا می گفت هههههههههههههههههههه! از ته دل و با سوز بسیار! مثل اینکه غم بزرگی تو دل کوچولوش نشسته باشه.

یکی دو ماهی هست که غزل عادت کرده فقط روی پا میخوابه. اصلا تو بغل من یا باباش نمیخوابه... اون اوایل که بدنیا اومده بود٬ یعنی تا دوماه٬ هرشب من یا بابایی غزل رو بغل میکردیم و اینقدر راه میرفتیم تا خوابش میبرد. ولی وقتی میخوابید اینقدر معصوم و ناز رو شونه ما آروم میگرفت که خستگی آدم رو به در میکرد. الان دیگه اینطوری نیست. الان شیرینی های خاص خودش رو داره و خیلی بیشتر به دل می شینه ولی دلم می خواست اون روزها دوباره برگرده. الان تجربه بیشتری از بچه داری دارم و میدونم که این بار دیگه نمیذارم غزل سختی بکشه و شب تا صبح و صبح تا شب گریه کنه. این بار از هر حرکتش٬ مشکل رو می فهمم و میدونم چرا گریه میکنه. تازه تازه دارم می فهمم مادر بودن یعنی چی...

غزل هفته پیش واکسن چهارماهگیش رو زدیم. سختیش بیشتر از دفعه قبل بود و اینبار تب هم کرد. یک شب تا صبح داغ داغ بود و با وجود استامینوفنی که بهش میدادیم٬ تبش پایین نمیامد ولی صبح دیگه خوب شد و فقط کم اشتها بود و بی حوصله. به هرحال این هم به خیر گذشت.

الان هم غزل تو بغلم نشسته و داره تایپ کردن یکدستی منو می بینه و با تعجب به مانیتور و کیبورد نگاه میکنه!!!!

این فرشته ایه که حاضر نیستم با تمام دنیا عوضش کنم. این غزل من و همسر عزیزمه...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط :: گلي ::