راستش چند روزه که میخوام آپ کنم ولی حوصله ندارم. چند روزیه که درگیر خونه هستیم یعنی قرار شد که تا اواخر مهر خونه رو تخلیه کنیم تا آقای معمار اینجا رو بکوبه و دوباره بسازه. حالا هم دنبال خونه هستیم تا یکی دوسالی اجاره نشین باشیم.
۵شنبه ای که گذشت از صبح تا شب مهمونی بودیم! خونه فامیلای آقای شوهر.
جمعه هم برادرم دعوت کرده بود خونشون که کرج هستن. تو راه یه اتفاق خیلی وحشتناک افتاد. تو یکی از این اتوبانهای تهران٬ یه دست اندازی بود که همیشه ازش میگذشتیم ولی نمیدونم این بار چرا اینجوری شد!
غزل تو کریر عقب ماشین بود و من هم پیشش نشسته بودم. کمربند کریرشو تنبلی کرده بودم و نبسته بودم. خودم هم مشغول انتخاب سی دی برای گوش دادن بودم و آقای شوهر هم نمیدونم حواسش کجا بود که افتادیم تو اون دست انداز و من یک لحظه دیدم که کریر غزل رفت هوا و اومد پایین و سر خورد رفت وسط دوتا صندلی جلو و چون کمربند غزلی رو نبسته بودم٬ اونم از تو کریر لیز خورد و رفت زیر صندلی راننده!!!!!!!!!! من جیغ کشیدم و دیگه نفهمیدم آقای شوهر چطور تو اون اتوبان شلوغ اومد سمت راست و ایستاد. غزل هم همش گریه میکرد. سریع بلندش کردم. همش میترسیدم چیزیش شده باشه. روی پیشونیش زخمی شده بود. گوشاشو و چشماشو و دست و پاشو امتحان کردم. میترسیدم دست و پاش در رفته باشه. یخورده که بغلش کردم و نوازشش کردم آروم شد. نگو بیچاره خوابش میاد! همین که کنترل خودمون بدست آوردیم حرکت کردیم چون جای بدی تو اتوبان ایستاده بودیم. یخورده که رفتیم٬ غزل خانم خوابش برد. خدا به خیر گذروند. واقعا صحنه وحشتناکی بود وقتی که دیدم بچه ام جلوی چشمم افتاد پایین و رفت زیر صندلی
دیگه درس عبرت شد که اولا من کمربند غزلی رو همیشه ببندم و ثانیا آقای شوهر با سرعت مطمئن رانندگی کنه.
یه خروس هم برای خانم خانما سربریدیم.
اینم عکسهای جدید دختر نازمون:
قبل از اینکه از روزمره های اخیرم بنویسم٬ به چند تا از دوستای عزیزم بگم که به خدا وبلاگاتونو میخونم ولی وقت نمیکنم کامنت بذارم. طوطیا جان٬ شارونای خیلی عزیزم که رفتی سفر٬ خانم گلی تازه عروس٬ مامان یزدان کوچولو٬ تی تی خانمی٬ الهام مامان غزل کوچولو٬... ببخشید که زیاد کامنت نمیذارم ولی حتما تند تند بهتون سر میزنم.
حاجی خونه ما هم از سفر برگشت. مسلمه که خیلی بهش خوش گذشته بود. مگه میشه در کنار خونه خدا یا قبر پیغمبر باشی و بهت بد بگذره. چند روزی مهمون بازی بود که غزل خانم خیلی اذیت کرد مخصوصا شبی که ولیمه دادیم
دخترک از شلوغی خسته شده بود و نمیتونست بخوابه. منم حسابی اعصابم قاطی پاتی شده بود و آخر شب که برگشتیم خونه نشستم به گریه ![]()
حالا که سرمون خلوت شده٬ یه تور مشهد ترتیب دادم. من از اردیبهشت ۸۶ و آقای شوهر از فروردین ۸۶ هیچ کجا نرفته بودیم
الان دلمون یه سفر حسابی میخواد. چون برای غزل هم نذر داشتم که حتما مشهد ببرمش٬ تصمیم گرفتم که اولین سفرش رو با مشهد شروع کنم. البته کلی برنامه های دیگه تا آخرسال درنظر دارم! غزل خانم رو یه سفر خارج هم میبرم. حالا یا دبی یا سوریه. کیش هم که تو پاییز حتمیه. شمال هم که هوا خوب بشه دیگه جای خود داره
باید ببینیم که زنده میمونیم تا تلافی خونه موندنهای پارسال رو دربیاریم یا نه ![]()
تو این تور مشهدمون٬ مادرشوهر و برادرشوهرم هم هستن. مامانم هم دوست داشت که بیاد ولی هم خودش راضی نشد یعنی گفت که خجالت میکشم با شما بیام و هم من راضی نشدم که بیاد و غریب بیافته چون میدونستم اگر اون بیاد میخواد همش بچه داری کنه و مادرشوهرجان دیگه دست به غزل نمیزنه. چون تو این مدت بارها و بارها تو مهمونیها پیش اومده که غزل رو فقط مامان من نگه داشته و اصلا از مهمونی هیچی نفهمیده ولی اون یکی مادربزرگش اصلا چند دقیقه هم نگهش نداشته. البته دوتا چیز هست: یکی اینکه مامان من عاشق غزله و با جون و دل ازش نگهداری میکنه و ناراحت هم نمیشه. دوم اینکه من توقعی از دیگران ندارم. حتی اگر هیچ کس هم نباشه٬ خودم از دخترم مواظبت میکنم. ولی خوب یه وقتایی نیاز به کمک دارم. مخصوصا تو این سفر که اولین باره میخوام غزل رو ببرم٬ شاید نتونم تنهایی و با کمک آقای شوهر از پس این وروجک بربیام.
خانم خانما تازگیها خیلی باهوش شده. منو که میبینه اینقدر دست و پاش رو تکون میده تا بغلش کنم. فقط هم دوست داره رو به جلو بغلش کنم تا به همه جا سرک بکشه! از هرکجای خونه هم که باشه٬ سرشو به طرف تلویزیون میچرخونه و محو میشه! نصفه نیمه هم غلت میزنه. یعنی دستش زیرش میمونه و نمیتونه بچرخه ولی کامل به پهلو میچرخه. یه چیز بامزه هم اینه که وقتی شیر میخواد میگه "هاممممممممممممممم"!!!!!!!!!!!! این اولین لغتیه که یاد گرفته و فکر کنم خیلی زود یاد گرفته. قربونش برم
چند روزی هم هست که بعضی وقتا موقع خنده میگه ها ها ها ها! عین آدم بزرگها که قهقهه میزنن! ما هم براش غش میکنیم وقتی اینجوری میخنده. خودشم میفهمه که حسابی اینجوری دل میبره ![]()
از غزل خانم که بگذریم٬ میرسیم به بحث خونه که یکی پیدا شده و با شرایط ما راضی شده که خونه رو بکوبه و بسازه. فکر کنم اگر با همین یکی به توافق برسیم٬ تا یکی دوماه دیگه اسباب کشی داریم.
خوب من برم حاضر بشم که میخوایم بریم نمونه ساخت اون آقا رو ببینیم و شب هم بریم خونه خاله آقای شوهر تا سوغاتی هاشونو بدیم.
پی نوشت ۱: من زیاد سوغاتی نگرفتم. فقط یه تاپ و یه شلوار ورزشی. آقای شوهر دلش سوخت و تی شرت خودشو هم بهم داد
اون همه سر پروژه برادرشوهرم زحمت کشیدم و شبا تا دیروقت برنامه نوشتم. اونهمه هم برای برگشتنش کار کردم ولی ...
تو دلم مونده.... من از دبی هرچی آوردم برای خانواده آقای شوهر بود ولی اونا...![]()
پی نوشت ۲: آقای شوهر عزیزم٬ خیلی دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
امروز تقریبا ۱۰ روز میشه که برادر آقای شوهر رفته حج عمره. اگر یادتون باشه گفتم که همونروزی که غزل بدنیا اومد به برادر شوهر جان گفتن که اسمش برای عمره دانشجویی درآمده. ۱۰ روز پیش رفت و قراره که سه شنبه صبح برگرده. اون هفته که مادرشوهرجان کلی همش مهمون داشت و ما همش پایین بودیم. من که دست به هیچی نزدم! یعنی غزل نمیذاشت. همش یا بغلم بود و یا وقتی خواب بود باید مواظبش میشدم که بچه ها نپرن روش!!!!!!! بچه داری هم اینجور وقتا بدرد میخوره
عوضش یه سرراهی حسابی به حاجی دادیم دیگه! آقای شوهر ۲۰۰ تومن به ریال داد بهش که ببره. حالا برای برگشتنش نمیدونم چی بخریم. برادرشوهر جان هم همش از اونجا زنگ میزنه و میگه که کلی سوغاتی برای ما و غزلی خریده. دخترم دوباره کلی لباس دار میشه! هنوز دوهفته نشده که رفتم و از رولان براش کلی لباس خریدم. آخه حراج زده بود و منم که عاشق لباسهای رنگ و وارنگ اونجا...
حالا خوبه غزل هنوز ریزه میزه است و خیلی از لباسهای مغازه ها هنوز اندازش نمیشن ![]()
مشکلی که این روزا با غزل خانم داریم اینه که همش دوست داره به پشت بخوابه و اصلا به پهلو نمیخوابه. نتیجه اینکه پشت سرش داره صاف میشه و گوشهاش هم کم کم شبیه آینه بغل کامیون میشه
آخه همش گوشهاش برمیگرده. وقتی هم که به پهلو میذارم که بخوابه یا زود بیدار میشه و گریه میکنه یا اصلا از اول خوابش نمیبره تا صافش کنم
مامانا تجربه این مدلی دارین که بهم بگین؟
راستی بالاخره غزلی رو پستونکی کردیم
چند وقتی بود که بدجوری دستشو میخورد. یا همه دستشو میکرد تو دهنش و یا شستش رو می مکید. میدونم که تو سنش اینکار طبیعیه ولی میترسیدم که دیگه این عادتو ترک نکنه. اصلا دوست ندارم بچم بزرگ باشه و شستشو بمکه
حالا با وجود پستونک دیگه دست نمیخوره. زودتر هم خوابش میبره و خیلی وقتا جلوی نق نقشو میگیره. درکل خوبه دیگه ![]()
شاید برای بعضی ها سوال باشه که چرا عکسهای پست قبل رو پاک کردم. جوابش اینه که اولا این وبلاگ جای حرفهای خودمه و نه زندگینامه غزل خانم. ثانیا که دوست ندارم وبلاگم پر از عکس باشه. ولی بعضی وقتا دوست دارم که شما هم دخترم رو ببینین. واسه همین ممکنه بعضی از عکسها رو موقت بذارم و بعد پاک کنم.