جمعه غزل یک ماهه شد. تو این یک ماه خیلی تغییر کرده. اولا که دیگه منو میشناسه و هروقت از کنارش رد بشم دهنشو باز میکنه و زبون در میاره که یعنی شیر!!!!!!!!!! به آقای شوهر میگم این بچه منو به شکل یه منبع سیار شیر میبینه! ![]()
دوما که دخترم یک کیلو وزن اضافه کرده و الان ۳ کیلو و ۷۰۰ گرم هست. قدش هم ۵۱ سانته. هنوز نسبت به بقیه نی نی ها خیلی ظریف و کوچولوئه.![]()
سوما که کم کم داره فرق بین شب و روز رو میفهمه. الان چند روزه که روزها خیلی خیلی کم میخوابه و خواب شبش بیشتر شده. هرچند که هنوز شبا ساعت به ساعت بیدار میشه و شیر میخواد و بعضی وقتا هم آقای شوهر یک ساعتی تو بغلش میگردونش تا دوباره خوابش ببره. ولی درعوض روزها هرکاری که میکنم خوابش نمیبره! امروز هم ساعت ۸ صبح بیدار شده و تا الان که حدود ساعت ۳ هست بیداره! فقط اون وسطا یک ساعت خوابیده.
الان هم کنار من تو کریرش خوابیده و داره منو نگاه میکنه و دست و پا میزنه و بعضی وقتا هم الکی دهنشو برای شیر باز میکنه ![]()
جمعه مادرشوهرجان برای غزل خانمی تو یه تالاری مهمونی ناهار داد. طبق معمول فامیلهای من روسفیدم کردن!!!!! از ۶۰ نفر مهمونی که دعوت کرده بودیم٬ فقط ۲۵ نفر اومدن
ولی فامیلای آقای شوهر همه اومدن حتی اون غریبه ها. عمه ها و زن عموهای من که هیچکدوم نیامدن. خاله و زندایی ها هم هیچکدوم نیامدن و فقط چند تا دخترخاله و دختردایی اومدن! با یکی دوتا از دوستهام.
اینجوری آدم میفهمه چقدر برای دیگران ارزش داره! ایشالا موقعیتی پیش بیاد که لطفشون رو برای تک تک اونهایی که نیامدن جبران کنم ![]()
یخورده گله هم از مادرشوهرجان داشتم که چون به آقای شوهر گفتم٬ دیگه الان چیزی تو دلم نمونده که اینجا بگم! پس بیخیال ![]()
راستی بعد از ۹ ماه تونستم تو این هفته برم خرید و روحیه ام عوض شه. واقعا داشتم میپوسیدم... دیگه داریم یاد میگیریم که غزل رو با خودمون همه جا ببریم. هرچند که همه میگن نوزاد رو تا ۴۰ روز زیاد بیرون نبرین ولی کیه که گوش بده! ![]()
فعلا که کسی رو نداریم تا غزلی رو پیشش بذاریم! به قول آقای شوهر فقط خودمونیم و خودمون!![]()
الان غزل و باباش خواب هستن. مثل بیشتر نوزادها٬ غزل خانم شبها اذیت میکنه و نه خودش میخوابه و نه میذاره کسی بخوابه. من شنیده بودم که نوزادها حدود ۲۰ ساعت از ۲۴ ساعت شبانه روز رو خوابن ولی دختر ما خبر رو برعکس فهمیده و ۲۰ ساعت از شبانه روز رو بیداره!!!!!! ![]()
بعد از اینکه روز دوازدهم ناف غزلی افتاد٬ رفتیم خونه بابام تا چند روزی اونجا باشیم. از طرفی هم پدربزرگ آقای شوهر٬ یعنی پدر مادرشوهرجان حالش خوب نبود و من پیشنهاد دادم که اون بره خونه پدرش و نگران تنهایی منم نباشه. منم میرم خونه بابام. دوسه روزی اونجا بودم که کم کم احساس کردم حالم داره بد میشه.
روزها تب و لرز میکردم و پهلوم یعنی درست جاییکه کلیه قرار داره٬ به شدت درد میکرد. با هیچ مسکنی هم آروم نمیشد. سرگیجه های وحشتناکی هم داشتم... یه جورایی رو به موت بودم. روزا حالم خیلی بد میشد و شبها بهتر میشدم ولی همچنان درد میکشیدم. خلاصه اینکه بعد از آزمایش و دکتر و این حرفا فهمیدم که عفونت ادرار پیدا کردم. چند روز مریض بودم و همش میخوابیدم و فقط برای شیر دادن به غزل بلند میشدم. مامانم خیلی خیلی زحمتمو کشید. مامان و آقای شوهر از طرفی بچه داری میکردن و از طرفی به من میرسیدن. چون اصلا توان اینکه تا یخچال برم و حتی یک لیوان آب بخورم نداشتم. خدا رو شکر الان خیلی خوبم و اومدم خونه خودمون تا مادر بیچارم یخورده استراحت کنه. هرچند که طاقت نیاورده و میخواد فردا بیاد تا غزل رو حموم کنه.
فکر کنم غزل خانم حسابی جای خودشو تو دل پدربزرگ و مادربزرگش باز کرده و رقیب جدی کسری شده.![]()
راستی شنبه هفت پیش رفتیم پیش دکتر غزل. وزنش کرد و گفت که ۳ کیلو و ۲۰۰ گرم شده. خودش هم خیلی تعجب کرده که بچه تو ۱۷ روز ۵۰۰ گرم اضافه کرده. چون میگفت که نوزادها تا ۱۰ روزگی وزن اضافه نمیکنن و این ۵۰۰ گرم فقط برای یک هفته غزل خانم بوده! دیگه بهش نگفتم که دهن منو سرویس کرده از بس که شیر میخوره! در ضمن ۳ سانتیمتر هم قد کشیده و ۵۰ سانت شده. الحمدلله دیگه نگران ریزه میزه بودن دخملم نیستم. خوب داره رشد میکنه.
یه عکس از چهار روزگی غزل میذارم. تو این عکس خیلی بامزه افتاده. زبونش هم برای شیر آورده بیرون!

خوب بالاخره من وقت کردم بیام اینجا و چند خط بنویسم. البته اگر وسط کار غزل بیدار نشه.
دیروز غزل ما ده روزه شد. تو این مدت چند بار حموم رفته بود ولی خوب رسمه که ده روزگی هم حموم کنه. دخترم برخلاف دفعه قبل که خیلی گریه کرد٬ ایندفعه اصلا تو حموم گریه نکرد و دوتا مامانها با آرامش شستنش. غزلی هم کیف کرد. بعد من و مادرشوهر جان لباسهاشو تنش کردیم. دیروز بابای غزل فعلی که همون آقای شوهر قدیمه٬ رفته بود دنبال کارهای بیمه غزل که متاسفانه انجام نشد. ولی شناسنامه رو هفته پیش گرفتیم. ![]()
از ماجراهای زایمان هم چند وقته میخوام بگم ولی وقت نکردم.
دکتر گفته بود که روز سه شنبه ساعت ۴ونیم صبح بیمارستان باشم تا ازم آزمایش قند بگیرن. آخه اگر قندم بالا بود نمیذاشتن برم اتاق عمل.
اونشب من و آقای شوهر تنها بودیم. شب هم اصلا نخوابیدیم. صبح ساعت ۴ رفتیم بیمارستان و مستقیم رفتم اتاق زایمان. همونجا ازم آزمایش خون گرفتن و برای آخرین بار صدای قلب دخترم رو گوش دادم.
ظاهرا جواب آزمایشم خوب بود چون بهم گفتن که آماده شم برای عمل. منم لباس پوشیدم و منتظر نشستم. ساعت نزدیک ۵ بود که گفتن بابا و مامانت جلوی در هستن و میخوان ببیننت. تو این فاصله هم آقای شوهر برام اتاق گرفته بود و کارهای بیمارستان انجام شده بود. با لباس اتاق عمل رفتم جلوی در و بابا و مامان رو دیدم. مامان شب قبل زمین خورده بود و صورتش زخمی بود و بینیش هم به شدت ورم کرده بود.
ظاهرا شکستگی داشت و شب قبل بیچاره ها کلی تو بیمارستان بودن و عکس گرفتن و ... خلاصه خیلی جا خوردم ولی بهم دلداری داد که چیزی نیست و با همین وضعیت پیشم میمونه. بابا هم خداحافظی کرد و گفت که بعد از ظهر میاد و منو می بینه.
دوباره برگشتم سر جام و تا ساعت ۵:۴۵ دراز کشیدم و دعا خوندم و سعی کردم به خودم آرامش بدم. بعد خانم دکتر اومد و گفت اولین مریض رو که من باشم٬ بفرستن اتاق عمل. خیلی هم عجله داشت و این عجله اون٬ باعث شد که منم استرس بگیرم.
فیلمبردار بیمارستان هم هنوز نیامده بود. دکتر هم گفت که نمیتونه صبر کنه. درنتیجه خودمون دوربین رو دادیم که فیلم بگیرن. من رو سریع بردن اتاق عمل. تو راه مامان و آقای شوهر رو دیدم که تا یه مسیری باهام اومدن و بعد خداحافظی کردیم.
تو اتاق عمل به شدت سرد بود و منم بخاطر عجله دکتر٬ خیلی اضطراب داشتم و به شدت میلرزیدم. هم از سرما و هم از استرس.
دکتر بیهوشی یخورده بهم آرامش داد ولی بازم میلرزیدم. تا اینکه بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم تو ریکاوری بودم و خیلی درد داشتم. تو اون فاصله مادر و برادر آقای شوهر هم آمده بودن بیمارستان. غزل رو هم زود نشون خانواده ها داده بودن. آقای شوهر می گفت اولش متوجه نی نی نشده بود تا اینکه بهش گفتن ببین غزل داره نگاهت میکنه!
بعد هم غزلی دست باباشو محکم چسبیده بوده و ول نمیکرده! ![]()
![]()
حدود ساعت ۸ و نیم اومدم تو اتاق خودم و غزل رو آورن پیشم. اولش دیدن قیافش برام خیلی جالب بود! نصف صورتش شبیه من بود و نصف دیگش شبیه باباش بود.
تا بعد از ظهر هم سرگرم شیردادن به غزل و بازی کردن باهاش بودیم. فردا ظهر هم مرخص شدم. برخلاف اصرار مامان٬ دوست داشتم مستقیم برم خونه خودمون تا غزل اول از همه وارد خونه خودمون بشه. جلوی در عموی غزل ایستاده بود و در پارکینگ رو باز گذاشته بود و دوربین به دستش بود. اسفند هم دود کرده بود. راستی یادم رفت بگم که دخترم چه خوش قدم بود که همون روز بدنیا اومدنش٬ خبر دادن که اسم عموش برای مکه دراومده و امسال تابستون از طرف دانشگاه میره مکه. خیلی خبر جالبی بود که با تولد غزلم مصادف شد و همه این خبر رو از برکت وجود دختر نازمون میدونن.![]()
این چند وقت هم حسابی درگیر مهمونداری بودیم. تمام فامیلهای آقای شوهر اومدن. از فامیل ما هم نزدیکا اومدن. خیلی سرمون شلوغ بود. مادرشوهرجان همش اینجا بود و مهمونداری میکرد. مامان خودم هم همش از غزل نگهداری میکرد و شبها با من و آقای شوهر بیخوابی می کشید... احتمالا مامان فردا میره خونه خودشون. منم کم کم میتونم کارهامو خودم انجام بدم. باید یواش یواش اختیار خونه رو دستم بگیرم. این چند وقته هرکس هرجور تغییری خواسته تو خونه داده و جای وسایل عوض شده و ... دیگه تنبلی بسه!![]()
غزل خانم ما بالاخره چشمهاشو به این دنیا باز کرد. روز سه شنبه ۲۷ فروردین ساعت ۶ صبح.
فعلا این عکس رو از روز اول زندگیش داشته باشید تا بعدا بیام و مفصل تعریف کنم که غزل چجوری بدنیا اومد.
همتون رو دوست دارم و واقعا هیجان زده شدم وقتی که کامنتهای پرمهرتون رو دیدم. از همگی ممنون. مخصوصا از طوطیای عزیزم که لطف کرد و خبر داد.
