تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
کمتر از ۸ ساعت دیگه به تولد فرشته کوچولومون مونده...

الهی به امید تو...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام با کلی استرس و دلشوره!

دیروز برای آخرین بار رفتم دکتر. وقت چهارشنبه رو انداخت سه شنبه  یعنی یک روز زودتر باید نی نی رو بدنیا بیارم  یعنی پس فردا صبح

نمیدونم این چه حسیه که دارم! شاید نشه اسمشو استرس گذاشت ولی دائم تو ذهنم صحنه بیمارستانه. دیشب هم تا صبح خواب بیمارستان دیدم

میگم نکنه غزلی سالم نباشه! نکنه بعد از بدنیا اومدن چیزیش بشه! نکنه قندش بیافته و دچار شوک بشه! نکنه زردی بگیره و اونجا بمونه! نکنه دست و پاهاش یا چشم و گوشش مشکلی داشته باشن. راستی یادم باشه حتما انگشتهاشو بشمارم  اصلا نکنه خودم شیر نداشته باشم و غزلم گشنه بمونه! اگر اون از گشنگی گریه کنه من خودمو نمی بخشم  دیشب به آقای شوهر می گفتم ایکاش از اون بچه هایی نباشه که دائم گریه میکنن! من اصلا بلد نیستم بچه آروم کنم! من اصلا بلد نیستم یه نوزاد رو بغل کنم! میترسم دست و پاش بشکنه. ایکاش بچه آرومی باشه و همش بخوابه...

خدایا کمکم کن




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

شمارش معکوس من هم شروع شده. هر روز صد بار تاریخها رو چک میکنم که ببینم چند روز مونده تا دخترم رو بغل کنم و ببوسمش... روزا خیلی دیر میگذرن... از امروز تا چهارشنبه ۹ روز مونده! چقدر زیاد! من چجوری ۹ ماه رو گذروندم ولی تو این ۹ روز موندم؟!

دیروز غزل خانم خیلی کم تکون میخورد. خیلی نگران بودم.  آقای شوهر هم تا نصفه شب بیدار مونده بود تا دخترش تکون بخوره بعد با خیال راحت بخوابه. ولی با عرض معذرت٬ غزلی تا صبح دهن منو سرویس کرد اینقدر که پهلوهامو لگدمالی کرد! فکر کنم تو شکم من داشت با پاهاش فرش می شست!!!!

دیشب از بیخوابی گریه کردم. واقعا خسته شدم. دوتا بازوهام در اثر جای انسولین ها خیلی درد میکردن. به هر پهلو که میخوابیدم٬ یه بازوم بی حس میشد! نگین این دختره چقدر لوسه ها!  خودم میدونم! ولی خدائیش مامانها میدونن که این روزهای آخر خوابیدن و بلند شدن و نشستن چقدر سخته. مخصوصا برای اونها که استراحت بودن و بدنشون حس و جون فعالیت رو از دست داده. کاش از اولش حالم خوب بود و همش پیاده روی میکردم تا الان اینقدر سختی نکشم.

دیروز یخورده از دست مادرشوهر جان شاکی بودم.  من اینقدر کلافه هستم و خسته! اونوقت ایشون دیروز داشتن در مورد اینکه بعد از زایمان چه لباسی بپوشم و چه طلایی بخرم و چه رختخوابی استفاده کنم نظر میدادن... من الان اصلا حوصله این حرفها رو ندارم! بخدا دست خودم نیست. چیکار کنم؟

راستی دیروز بالاخره بعد از ۶ ماه ویار گوجه سبز٬ به آرزوم رسیدم و یه دل سیر گوجه سبز خوردم! آخیششششششششششششش!  فقط مونده هندونه که به شدت هوس کردم ولی تا بعد از زایمان نمیتونم بخورم! خیلی قند داره... ولی ۱۰ روز دیگه از خجالت هندونه های خوشگل قرمز هم درمیام




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

ده روز بیشتره که چیزی ننوشتم. این چند روزه هیچ کار خاصی نکردیم و هیچ جای خاصی هم نرفتیم! چون من نمیتونستم از پله های خونه زیاد بالا و پایین برم٬ درنتیجه هر دو یا سه روز یکبار با آقای شوهر می رفتیم بیرون. خلاصه اینکه خیلی سخت گذشت. خانواده آقای شوهر هم چند روز با فامیلها رفتن اصفهان. ما تو خونه تنها بودیم  یخورده دلتون برامون بسوزه دیگه!  ما هم همش به خودمون دلداری میدیم که وقتی گوگولومون بدنیا اومد٬ سه تایی حسابی مسافرت میریم

از اخبار غزلی بگم: روز ۱۴ فروردین رفتم سونو. آخه من بدلیل مشکل قند که دارم باید هرهفته سونو کنم تا زمان زایمان و ضربان قلب و مایع دور غزلی باید تند تند چک بشه. تو سونوی این هفته برام سن بارداری رو ۳۶ هفته زد! منم کلی اعصابم خورد شد چون طبق محاسبات خودم و دکترا٬ غزلی باید ۳۷ هفته میشد. گفتم اگر ۳۶ هفته باشه٬ باید ۴ هفته دیگه صبر کنم؟! من که دیگه تحمل ندارم. ولی دیروز که رفتم پیش دکتر خودم٬ دوباره محاسبه کرد و گفت که ۳۷ هفته هستی و میتونی هفته دیگه نی نی رو بدنیا بیاری  وقتی از مطب اومدم بیرون داشتم پرواز میکردم! رو ابرها بودم  آخه من چون قند دارم باید زودتر بچه بدنیا بیاد وگرنه خیلی بزرگ میشه. تازه از شر این انسولین ها هم راحت میشم

خلاصه اینکه قرار شد شنبه دیگه سونوی آخر رو ببرم پیشش و ۴شنبه هفته دیگه یعنی ۲۸ فروردین غزل خانم ما چشمهاشو به این دنیا باز کنه  من قربونش برم

 این روزهای آخری دیگه تحمل وضعیتم برام خیلی مشکل شده. طبق گفته سونوگرافی٬ نی نی الان ۳ کیلو وزن داره. واقعا سنگین شدم. شبها هم اصلا نمیتونم بخوابم. به هر طرف که میخوابم٬ احساس میکنم دست یا پای دخترم داره له میشه! خیلی واضح استخونهاشو زیر پوستم احساس میکنم. غزلی هم پرروئه! اصلا کوتاه نمیاد! تا جاش تنگ میشه حسابی شکم مامانشو لگد مالی میکنه تا من تغییر وضعیت بدم  شبها هم دائم نگرانم که نکنه حواسم نباشه و بندناف بپیچه دور گردن دخملم! تا تکون میخورم٬ اول منتظر میشم ببینم اون هم تکون میخوره یا نه! وقتی تکون خورد با خیال راحت میخوابم!

چند روزی هم هست که زیر شکمم خیلی سفت شده و درد میکنه. امیدوارم مسئله مهمی نباشه و مشکل ایجاد نکنه.

 

راستی من عزیزم خواسته بود که عکس پرده اتاق رو بذارم ولی چون پنجره اینجا مستقیم رو به آفتاب هست٬ نتونستم عکس خوبی تهیه کنم! تو همه عکسها بدلیل نور زیاد٬ رنگ پرده تغییر میکرد. دیگه مجبور شدم اینو بذارم:  پرده اتاق! شرمنده!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

بالاخره عکسهای اتاق غزلی حاضر شد!!!!!!!!!!!!!!

فرش

 دیوار

 تخت

 کمد لباسها و رختخواب

قفسه

لباس نوزادی

تی شرتها

جورابها

ویترین و وسایل بهداشتی

لباسهای بافتنی ( همشون کار خودمه )




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

داریم آخرین ساعات سال ۸۶ رو میگذرونیم... من پای کامپیوتر نشستم و آقای شوهر هم جلوی تلویزیون لم داده و تی وی می بینه. چند روزی هست که چیزی ننوشتم. خوب تو این چند روز یک اتفاق خیلی مهم افتاد و اون اتفاق این بود که من بالاخره راز خودم رو برای آقای شوهر برملا کردم. دیر یا زود باید بهش میگفتم که این وبلاگ رو دارم و توش در مورد زندگیمون مینویسم. ولی چون از مخالفتش میترسیدم٬ حدود یک سال و خورده ای٬ مخفیانه نوشتم.

روزی که بهش گفتم٬ خیلی ناراحت شد. حق داشت. اگر منم بودم واقعا ناراحت میشدم که تو زندگیم٬ همسرم بخواد چیزی رو ازم مخفی کنه... ولی خوب اینطوری پیش اومد دیگه! درعوض حالا خیلی وجدانم راحته و با آرامش خاطر به استقبال سال جدید میرم. آدرس اینجا رو به آقای شوهر دادم ولی گویا هنوز اینجا رو نخونده. فکر کنم لج کرده و نمیخواد بخونه٬ ولی مگه میشه؟  منتظرم که بیاد و مطالبمو بخونه. مخصوصا خاطراتمونو...

حالا هر از چندگاهی بهم تیکه میندازه٬ ولی به شوخی رد میشه...

بگذریم.

دوباره آزمایش دادم و دکتر دوز انسولینمو زیادتر کرد. خیلی هم تهدید کرد که ناپرهیزی نکنم. تا امروز که حسابی  رعایت کردم ولی امشب از شیرینی های عید ناخنک زدم و برنج هم خوردم  آخه مادرشوهر جان غذای خیلی محشری پخته بود و نمیشد ازش گذشت کرد!

راستی آقای شوهر عزیزم این چند روزه کلی خرید کرد. برای من دوتا بلوز خرید و برای غزلی هم بالاخره فرش خرید. خیلی ناز و خوشرنگه. ایشالا فردا عکسهای اتاق رو میذارم اینجا. هرچند که دیگه همه دوستان تبریکات عیدشون رو تو وبلاگاشون گفتن و به مدت نامعلومی رفتن استراحت  

آقای شوهر برام عیدی هم خریده بود که به دلیل فضولی بیش از حد اینجانب٬ کادوی مورد نظر لو رفت!!!!  دوتا النگوی قشنگ! البته در سایز بزرگ تا توی دستهای باد کرده من جا بشن  دستت درد نکنه مهربونم. من که امسال نتونستم چیزی برات بخرم ولی تو حسابی منو شرمنده کردی  حالا منتظرم زود فردا صبح بشه و النگوهامو بندازم

راستی یه خبر خیلی مهم این که چند روز پیش رفتم سونوگرافی و یه سی دی هم از غزل خانم زدیم. دخمل ما خیلی خوشگل و توپولو شده! مثل اوندفعه که دستش زیر سرش بود و خوابیده بود٬ ایندفعه هم دستشو زیر سرش گذاشته بود ولی بچه ام جاش خیلی تنگ بود  قربونش برم. صورتش رو هم دیدیم... من فکر میکنم که خیلی شبیه آقای شوهره! فقط مقادیر زیادی لپ داره که به من رفته!!!!!! بقیه صورتش کپی باباشه  البته از این نظر خوشحالم چون فکر میکنم آقای شوهر از من خوشگلتره! امیدوارم چشمهاش هم به باباش بره که به نظرم زیباترین و خوشرنگترین چشمهای دنیا رو داره... پاچه خواری نبودا٬ واقعیتو گفتم  راستی غزلی کلی هم مو داره!!!!

امیدوارم این سالی که داره میاد٬ برای همه سال نیکبختی و سلامتی باشه. بهتر از این نمیتونم براتون آرزو کنم چون امسال متوجه شدم که سلامتی نعمتیه که باید واقعا قدرشو بدونیم و از خدا بخوایم که هیچوقت هیچوقت مارو عاجز و مریض نکنه که بدترین درد دنیاست. خدایا خودم و خانواده مو به خودت میسپارم. پدر و مادرم رو زیر سایه خودت حفظ کن و کانون گرم خانوادم رو با حضور آقای شوهر و دخترم٬ گرمتر از قبل کن. ممنون که امسال منو به یکی از آرزوهام رسوندی و نی نی گلم رو بهم هدیه دادی. امیدوارم بتونم قدر این هدیه عزیز رو بدونم و بتونم به خوبی ازش نگهداری کنم...

عیدتون مبارک




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط :: گلي ::