طبق معمول با حال خراب و روحیه افتضاح نشستم پشت کامپیوتر!
بازم کارم کشید به بیمارستان
شنبه هفته پیش که جواب آزمایش قندمو بردم دکتر٬ بهم گفت همین امشب برو بیمارستان بستری شو تا من فردا بیام و بهت بگم که چیکار کنی! منم با فکر اینکه فوقش یک شب اونجا میمونم و آزمایش ازم میگیرن٬ با آقای شوهر رفتیم بیمارستان! شب موندم و از فردا صبحش چندین سری آزمایشات مختلف ازم گرفتن ولی از مرخص شدن حرفی نزدن! فرداش جواب آزمایشات اومد و قرار شد که بهم انسولین تزریق کنن. تا دو روز آمپولها رو زدن و دوباره آزمایش گرفتن! خلاصه اینکار رو چندین بار تکرار کردن! و منی که فکر میکردم یک شب موندگار هستم٬ ۹ شب تو بیمارستان سماق مکیدم! همش انسولین میزدن و آزمایش میگرفتن! جفت دستام سوراخ سوراخ شده! بازوم پر از جای انسولین و آرنج و روی دستهام پر از جای آنژیوکد و آمپول خونگیری!!!!!!! و نوک انگشتهام هم پر از سوراخ دستگاه نشون دادن قند! تازه این فقط ظاهرمه! روحیه ام که سوراخ سوراختره! خیلی وضعیتم افتضاحه! دیروز دیگه با خودم طی کرده بودم که اگر مرخصم نکنن٬ خودم با رضایت شخصی مرخص بشم که خوشبختانه خود دکتر رضایت داد از دستشون خلاص بشم! ولی از وقتیکه اومدم خونه آنفولانزا شدم!
انگار رو پیشونیم اینجور نوشته شده که نباید یک روز صحیح و سالم باشم! سرما خوردگی بدجوری اذیت میکنه... چشمام از شدت اشک باز نمیشن و راه تنفسم هم کاملا بسته است! شب تا صبح هم فقط سرفه میکنم.
خدایا مریضی دیگه ای نبود که به سرم بیاد؟ دیگه چی مونده؟ ناشکری نمیکنما ولی واقعا منتظرم که بعد از تموم شدن این سرماخوردگی٬ یه بلای دیگه سرم بیاد... یعنی تعجبی نداره! امیدوارم مریضی بعدی هم خطری نداشته باشه و به خیر بگذره... ![]()
از رژیم غذاییم بگم: نمک و غذاهای نمکدار که اصلا نمیخوردم! شیرینی جات و میوه شیرین و برنج و نون هم که نباید بخورم! از دیروز غذاهای سرخ کردنی و تحریک کننده هم نباید بخورم. در نتیجه چیزایی که میخورم از این قرارند: مقدار کمی نون و پنیر و یک عدد تخم مرغ در روز. خیار و گوجه فرنگی بعنوان میوه. شلغم برای خوب شدن سرماخوردگی ( لیمو شیرین قند داره!!!!!) کبابها و مرغهای بی نمک بعنوان ناهار و شام! شیر به مقدار خیلی محدود چون قند داره! مقداری هم مغز بادام و پسته خام برای جلوگیری از غش کردن! همین! کل چیزهایی که به بدنم میرسه! و این درحالیه که غزلی همیشه گشنه است و کوچکترین غذایی که میخورم رو سریع جذب میکنه و یک ربع بعدش دوباره گشنه ام میشه! ![]()
اشکالی نداره! غیر از تحمل مگه میشه کار دیگه کرد؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-----------------------------------------------------------
پی نوشت: وقتی یاد مریضهای تو بیمارستان میافتم٬ هزاران بار خدا رو شکر میکنم که این درد و مرضهام راه مداوا داره و بالاخره خوب میشن! اونجا خانم بارداری بود که از ۵ ماهگی جفت پاهاش از کار افتاده بودند و با ویلچر میچرخید... هیچ دکتری هم علت رو نفهمیده بود. تمام آزمایشات و عکسبرداریها هم بی نتیجه مونده بودن. تا اینکه بعد از ده روز بدون هیچ جوابی مرخصش کردن ![]()
خانمهایی بودن که از ۵ یا شش ماهگی٬ کیسه آب بچه شون سوراخ شده بود و ترمیم نمیشد! اونا باید حداقل یکی دو ماه بیمارستان در حالت استراحت مطلق می موندن ![]()
خانمهایی بودن که تو شکمشون بچه عقب افتاده داشتن و این بچه به هیچ طریقی سقط نمیشد! عمل جراحی هم باعث میشد که تا آخر عمر بچه دار نشن! اونا هم باید هفته ها تو بیمارستان میخوابیدن تا بالاخره بچه بیچاره تلف بشه ![]()
و... و... و...
پس باید بگم که خداجون با این روحیه خرابم٬ خیلی دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
از دیروز که جواب آزمایشمو گرفتم حسابی اعصابم خورده! دیگه از این آزمایشات خسته شدم. هر دفعه یه مشکل جدید برام پیدا میشه! ایندفعه معلوم شد که قندم بالائه. قند ناشتام ۱۱۷ بود ولی دوساعت بعد از صبحانه شده بود ۲۰۰! ![]()
![]()
اااااااااااهههههههههههههههههههههههههه! خسته شدم از بس که باید مراقب غذا خوردنم باشم! دیگران فقط نظر میدن! یکی نیست که یکبار خودشو جای من بذاره و ببینه من پس باید چی بخورم!با عرض معذرت در واقع چی کوفت کنم! نون میخورم میگن وای وای نمک داره! نون رژیمی میخورم میگن جوش شیرین داره. نون معمولی هم قند داره! نشاسته مثل برنج و ماکارونی هم مطلقا ممنوع چون هم قند داره هم نمک! آنواع آبمیوه جات ممنوع چون همشون قند دارن! میوه هم باید فقط ترش بخورم! میوه شیرین فقط یکی در روز! روغن ممنوع چون باعث جذب قند غذا میشه! میگن فقط سبزی و میوه بخور! آخه نمیگن من یه بچه هشت ماهه دارم که هرچی میخورم به اون میرسه! خودم با گشنگی چیکار کنم؟ همش ضعف دارم
همش گشنمه! همش دلم غذای معمولی میخواد نه غذای بی نمک و بی قند و بی فلان و بهمان!
الان دو هفته است که وزنم اصلا تغییری نکرده! میترسم که اینجوری که پیش میرم نی نی هم کوچولو بمونه ![]()
صبح بلند میشم فقط اجازه دارم یخورده نون با پنیر بی نمک یا کره خالی و یه تخم مرغ آبپز بخورم!
میانوعده باید یه میوه کم شیرین بخورم!
ناهار باید برنج نخورم و نون هم حداقل باشه و رژیمی باشه!
عصر باید دوباره هوا بخورم!
شب باید غذای بی نون و نمک بخورم!
نصفه شب هم هوا بخورم
...... بله دیگه! خدا هوا رو آفریده که زنهای باردار بدبختی مثل من نوش جان کنن! مگه نه؟ ![]()
![]()
![]()
تفریح مفریح هم که خبری نیست! خرید نمیتونم برم! راه نباید برم! ماشین نباید سوار شم! انگار نه انگار که داره عید میاد! همه دنبال کارهای خودشونن! اینقدر حسرت میخورم وقتی یکی میگه برای عید لباس خریده یا کفش خریده یا یه وسیله نو برای خونشون خریده!
عین بچه ها حسودی میکنم! وقتی میان و خریدهاشونو به من نشون میدن میخوام بشینم زار زار گریه کنم! ![]()
آخه منم دلم تنوع میخواد!
اینقدر هوس پیک نیک کردم! نمیدونین الان چقدر دوست دارم دوساعت برم یه جای سبز. دور از شهر بغل یه رودخونه بشینم به طبیعت نگاه کنم و از هوا لذت ببرم! ولی نمیتونم که ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اعصابم خورده! این آقای شوهر هم چند روزه داره رو اعصابم پابرهنه میدوئه! مثلا امروز رفته تمام ارثی که از پدرش بهش رسیده بود رو بنام مامانش کرده!
من هیچوقت کاری به اموالش نداشتم و نخواهم داشت. هیچ چشمداشتی هم به اون چند صد میلیون ندارم. ولی دوست داشتم با من بعنوان شریک زندگیش مشورت میکرد نه با برادرهاش! خیلی با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم که بی تفاوت باشم! بخاطر غزل تحمل کردم
مامانی قربونت بره که از صبح داری اون تو میرقصی
تو چقدر خوشی! تو چی میفهمی زندگی چیه و قراره وارد چه دنیایی بشی؟ خودم مراقبتم عزیز دلم
مطمئن باش ![]()
![]()
![]()
به نظر شما من دچار افسردگی نشدم؟! ![]()
اولا که ورود خودم رو به ماه هشتم بارداری خیلی خیلی تبریک میگم
چون اصلا فکر نمیکردم با اون بلاهایی که سرم اومد و اونهمه سختی که این چند ماهه کشیدم٬ نینی گلم تا هشت ماهگی تو شیمکم بمونه و بیرون نپره
خدایا شکرت. هزاران هزار بار شکرت. میدونم که بزرگی و منو زیر سایه لطف خودت قرار دادی. بازم امیدم فقط و فقط به خودته که تا آخر راه پشتیبانم باشی و بهم نظری بیاندازی... ایشالا بتونم ماه دیگه هم بیام و بگم که وارد نه ماهگی شدم و غزل خانمی دیگه حسابی خطر رو از سر گذرونده...
دختر گلم٬ ببخشید که اینقدر اذیتت میکنم و با فشار و قند و فلان و بهمان مشکل٬ همیشه ناراحتت میکنم. ببخشید که وقتی سه ماهت بود بهت اون شوک فجیع رو وارد کردم و نزدیک بود از دست بدمت. اون موقع نمیفهمیدم که اگر نباشی چی میشه! همش نگران حرف مردم و مشکلات بارداری دوباره بودم. ولی حالا که می بینم تو وجودم داری زندگی میکنی و صداها رو میشنوی و واکنش نشون میدی و حتی فرق تاریکی و روشنایی رو میفهمی و با لگدها و مشتهای کوچولوت٬ خودتو بهم ثابت میکنی٬ دیگه دیگران برام مهم نیستن. فقط بخاطر توئه که میخوام تا جایی که جون دارم ازت مراقبت کنم تا صحیح و سالم بدنیا بیای. مطمئنم که خدا هم کمکم میکنه. مگه نه خدا جون؟ ![]()
تا حالا فکر میکردم بزرگترین لذت دنیا٬ لگد زدن نی نی تو شکم آدمه! ولی یه لذت بزرگ دیگه رو هم کشف کردم! اینکه نی نی یه وقتایی خودشو یه گوشه شکمم جمع میکنه و من اون موقع میتونم بفهمم که سرش کجاست و پاش کجاست! میتونم سرشو نوازش کنم و به آقای شوهر بگم که در گوشش باهاش حرف بزنه
نی نی هم تا وقتیکه باباش صحبت میکنه٬ خوب گوش میده و تکون نمیخوره! بعدش دوباره لگدمالیم میکنه
این یعنی بزرگترین لذت دنیا ![]()
حالا از خودم بگم: هفته پیش دوباره فشارم رفت بالا
بدون اینکه نمک خورده باشم یا فعالیتی کرده باشم٬ فشارم ۱۳ روی ۸ بود
الان ده روزه که برنج اصلا نخوردم و نون رژیمی هم استفاده میکنم که نمک نداره. غذاها هم کلا و مطلقا بدون نمک! ولی چه فایده!
تازه بدتر اینکه دکتر روی پرونده ام نوشته: بیمار دیابتی!!!!!!!!!!!!!!!!
من که قندم ۱۰۰ هست! نمیدونم تو آزمایشام چی بوده که دوباره آزمایش قند ناشتا و دوساعته برام نوشت!
ولی بیخیال! خودم که فکر میکنم حالم خیلی هم خوبه و هیچیم نیست
راستی قابل توجه بهاره خانم که اسم دکتر رو پرسیده بودن: خانم دکتر آل*یاسین*
پرده غزلی رو زدیم و الان احساس میکنم تو یه اتاق رویایی نشستم
تخت و کمد رو هم حدود ۲۰ اسفند میارن. فرش هم هرچی گشتیم نپسندیدیم
باید دوباره بگردیم! بابا میگه اون اتاقه که فرش و پرده داره٬ شما دوباره چی میخرین؟
بیچاره نمیدونه که این اصراف کاریها از واجبات سیسمونی شده ![]()
مامان دو روزه خونه ماست. کلی برام خونه تکونی کرده. فقط مونده که یه کارگر بیاد و کارهای بزرگ رو انجام بده. بازم ازت ممنونم مامانی. نمیدونم چجوری باید تلافی کنم
غزلکم٬ یادت باشه که وقتی بزرگ شدی٬ همیشه و همیشه احترام مامان بزرگها رو داشته باشی. چون برای بودن و بدنیا اومدن تو واقعا زحمت کشیدن...
ببخشید که خیلی پرت و پلا نوشتم! ![]()