تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

این هفته نرفتم سر کار. یخورده کمر درد داشتم. البته اینها بهانه بود. درواقع احساس کردم که آقای شوهر یه کمی بیتابی میکنه و از این خونه به اون خونه رفتن خسته اش کرده. خوب دیدم حق داره و تصمیم گرفتم این هفته رو تو خونه خودم بمونم تا همسر عزیزم راحت تر باشه. اینجا هم چون پله زیاد داره٬ دیگه من نمیتونم برم سر کار و برگردم. اینجوری شد که کمر درد رو بهونه کردم و موندم خونه  البته بد هم نیست. آدم تو خونه خودش هیچوقت حوصله اش سر نمیره و احساس زیادی بودن و مزاحمت رو نداره. بیچاره بابا و مامان خیلی دوست دارن که پیش اونها باشم ولی اگر بخوام به حرف اونها گوش کنم٬ باید تا وقتی بچه ام دوساله شد٬ اونجا بمونم.

۵ شنبه با آقای شوهر رفتیم سهروردی و پرده و کاغذ دیواری خریدیم. کاغذ دیواری که نیست٬ درواقع دوتا رول نواریه برای دور اتاق. ولی عاشق پرده شدم. هنوز حاضر نشده. یک حریر یاسی پررنگ که توش ستاره های صورتی و ماههای سفید شبرنگ داره. فکر کنم غزلی حسابی کیف کنه. با اینکه میدونستم که سال دیگه فقط چند ماهی تو این خونه هستیم و قراره که از اینجا بریم٬ ولی باز نتونستم از این پرده بگذرم و با قیمت سرسام آورش کنار اومدیم  پنجره اتاق نی نی خیلی بزرگه و حدود ۱۰ متر پارچه مصرف میکنه. ایشالا وقتی حاضر شد حتما عکسشو میذارم.

راستی لباسشویی کوشولو و وان حموم هم خریدیم. با این عروسکها که بالای تخت آویزون میشن و میچرخن. توش خرس و گاو و سگ داره و یک حیوونی که آقای شوهر گفت اسب آبیه  آخه نی نی فسقلی ما چه میفهمه که اسب آبی چیه

دستهام هنوز ورم دارن  نمک هم اصلا نمیخورم و فشارم همیشه متعادله ولی بازم میترسم. شنبه نزدیکه. بالاخره میرم دکتر و خیالم راحت میشه  از قند و دیابت حاملگی هم میترسم چون نمیدونم آثارش چیه و همش فکر میکنم نکنه قندم بالا باشه و خودم خبر نداشته باشم! تو آخرین آزمایشم که همه چیز نرمال بود ...

خدا بزرگه...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام سلام صد تا سلام

من و نی نی خیلی خوبیم. خدا رو شکر  دیشب بالاخره رفتم یه سونوگرافی دیگه و کاملا اثبات شد که نی نی همون غزله! یعنی دختره  خیلی نگران بودم که اگر پسر باشه باید اینهمه وسایل خریده شده رو چیکار کنم  ولی الحمدلله همه چیز خوب پیش رفت.

دیشب به آقای شوهر هم گفتم: فکر کنم خدا ما رو خیلی دوست داره  

غزلم الان ۲۸ هفته داره. وزنش هم ۱ کیلو و ۱۴۰ گرمه!  فکر نمیکردم به یک کیلو رسیده باشه  قدش هم طبق گفته همه دکترها که معاینه میکنن یا سونو میکنن٬ بلنده! به باباش رفته

فقط چند وقته دستهام ورم میکنه. خیلی نگرانم میکنه. چون میگن ورم پا اشکالی نداره ولی بالاتنه نباید ورم کنه. آزمایش پروتئین ادرار هم دادم و مشکلی نداشتم. نمک هم اصلا نمیخورم ولی همچنان صبحها که از خواب بلند میشم٬ بجای دستهای خودم٬ دستهای یه گوریل گنده رو می بینم! ولی تا شب دوباره دستهای خودم میان پیشم

راستی یه خبر دیگه: من از شنبه دارم میام سر کار! البته فعلا یک روز درمیون میام تا فشاری بهم نیاد. یعنی فعلا که از انقباضات خبری نیست. اگر دلم درد بگیره زود میرم خونه استراحت میکنم. مدیرم هم موافقت کرده. یه کار نیمه کاره دارم که قراره تا قبل از عید تمومش کنم و بعد از عید با خیال راحت مرخصی ششماهه بگیرم. فقط باید یک ماه و نیم تحمل کنم. دعا کنید مشکلی پیش نیاد.

دکتر هم پیدا کردم. یه خانم دکتره متبحر که تو بیمارستان لاله هست ولی به زحمت و با پارتی بازی برای دوهفته دیگه ازش وقت گرفتم. ایشالا مشکلی پیش نیاد و غزلی زودی نپره بیرون تا من برم پیش اون خانمه!

 

در مورد ادامه خاطراتم: راستش از بعد از خواستگاری ما دیگه مشکلات زیادی داشتیم سر رسم و رسومات زیادی فامیلهای آقای شوهر و در خیلی از موارد من و آقای شوهر با هم دعوا داشتیم تا به توافق برسیم. انصافا بابا و مامان هم خوب راه اومدن و دستشون درد نکنه٬ از هیچ چیزی کم نذاشتن و حتی رسمهایی رو که نداشتیم رو هم اجرا کردن٬ غیر از جهیزیه کاملی که دادن. من مخالف همه مراسمهای زیادی بودم و دوست داشتم همه چیز ساده و بین دوتا خانواده باشه و همه اون پولی رو که اون وسط خرج چیزای بیخود میشه رو روی هزینه عروسی بذارن و یک مراسم خیلی بهتر بگیرن. ولی اونا پاشونو تو یک کفش کرده بودن که باید همه رسومات انجام بشه از جمله نامزدی و حنابندون و ... الان وقتی به آقای شوهر میگم٬ احساس میکنم که با نظر اون موقع من موافقه و تازه فهمیده که خیلی مراسمها بیخودی بود و میتونست بجای اون منو به یک آرایشگاه بهتر بفرسته یا تنوعی تو غذای شب عروسی بده یا یا یا یا..... دیگه نمیخواستم اون دعواها رو اینجا بازگو کنم چون خودم هم میخوام اون دوران سخت نامزدی رو فراموش کنم. ما تا هشت ماه بعد از خواستگاری عقد نکردیم. چون بابا میخواست کاملا طرفش رو بشناسه و بعد اجازه عقد بده. خلاصه اینکه یک ماه قبل از عروسی عقد کردیم. یعنی روز ۲ اردیبهشت ۸۴. فکر کنم اگر غزلی یخورده طاقت بیاره و هول نکنه٬ تاریخ زایمان همون ۲ اردیبهشت باشه  برای عقد هم مشکل داشتیم٬ من میگفتم وقتی قراره روز عروسی٬ عقد تشریفاتی انجام بشه٬ دیگه الان دلیلی نداره همه فامیل رو بکشونیم محضر!!! فقط خانواده ها باشن. ولی اونا زیر بار نرفتن و تمام عموها و خاله و دایی و ... رو آوردن محضر... قبلش هم آقای شوهر گفته بود که ما رسم داریم عروس موقع خوندن خطبه باید چادر سرش باشه. چقدر سر این چادر سر کردن باهم دعوا کردیم. من اصلا دوست نداشتم ولی بخاطر زندگی با آقای شوهر راضی شدم! در صورتیکه اون حتی حاضر نشد از این یک کار بگذره! چون اعتقاد داشت که مامانش با هزار امید و آرزو رفته چادر عروس خریده و باید استفاده بشه. حتی پارچه لباس نامزدیم رو هم مادر شوهر جان خودشون تنهایی خریده بودن! و وقتی من به آقای شوهر گفتم که این رنگ و این مدل رو برای نامزدی نمی پسندم٬ بازم گفت که مادرش با هزار امید و آرزو این پارچه رو خریده و فلان قدر هم هزینه کرده. همیشه بهش میگفتم که پس امید و آرزوهای من چی میشه؟! ولی کو گوش شنوا! منم برای اینکه کار بالا نکشه با همه چیز موافقت کردم. تو نامزدی لام تا کام حرف نزدم که دوست دارم لباسم فلان رنگ باشه یا فلان آرایشگاه برم! تو عروسی هم هیچی نگفتم! همون آرایشگاهی رو که خودشون معرفی کرده بودن رفتم و برای لباس و ... هم در حد هزینه ای که گفته بودن٬ خرید کردم. غر هم نزدم. حتی برای انتخاب دسته گل عروس هم من نرفتم و خودشون تصمیم گرفتن و انصافا گند زده شد به ماشین عروس و دسته گل من! هنوز هم آقای شوهر حرص این چیزها رو میخوره... ولی من همیشه میگم که فراموش کن چون فعلا زندگیمون از خیلیهای دیگه بهتره و دیگه نمیخواد فکر گذشته رو بکنیم.

اینجوری شد که دیگه از تعریف ادامه ماجراها پشیمون شدم... چون بیشترش بحث و جدل بود و دلیلی نداشت همشو اینجا بنویسم. این جمله که میگن دوران نامزدی جزو بهترین دورانهای زندگیه٬ برای ما اصلا نبود. اختلاف فرهنگی و اختلاف رسومات مختلف باعث شد که من هیچی غیر از اعصاب خورد از نامزدیم برام باقی نمونه. بعد از عروسی هم تا چند ماه سر همین مسائل با هم اختلافات جدی داشتیم و کم کم مشکلات برطرف شد. یعنی هم خودم و هم آقای شوهر یاد گرفتیم که سر فامیل و غریبه و آشنا حتی خواهر و برادر٬ باهم یکی بدو نکنیم...اینجوری خیلی به آرامش رسیدیم... الحمدلله زندگی بخوبی میگذره

شاید اگر بعدا حوصله داشتم٬ از روزهای عروسی و نامزدی و ... تعریف کنم که چه اتفاقاتی افتاد٬ ولی الان نه. چون یه جورایی ناراحتم میکنه. پس بیخیال...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

دیدین نی نی چه زود چشم خورد   از وقتیکه گفتم نی نی حسابی وروجک شده٬ مثل اینکه بهش برخورده و زیاد وول نمیخوره.

یادتونه ماجرای پسرخاله آقای شوهر رو تعریف کردم که به خانمش خیانت کرده؟ بابای من سعی کرد واسطه بشه و با جفتشون صحبت کرد ولی اثری نداشت. به دختره بدجوری ضربه وارد شده و به هیچ طریقی نمیتونه شوهرشو ببخشه. با اینکه پسرخاله خیلی پشیمونه و دیگه به غلط کردن افتاده ولی دختره فقط دنبال طلاقه. امروز قرار بود به کارهای محضریشون برسن. دیگه خبر ندارم چی شد.

می بینین چقدر راحت یه زندگی خوب از هم می پاشه؟ امیدوارم آقایون و حتی خانمها بیشتر چشمهاشونو باز کنن و حواسشون به اشتباهاتی که میکنن باشه٬ وگرنه اگر دیر بشه دیگه هیچ کاری نمیشه کرد و در مدت ۲۰ روز یا یک ماه یک زندگی از هم میپاشه.

فقط خدا رو شکر که بچه نداشتن...

برگردیم به خاطرات من:

گفتم که روز خواستگاری قرار بود مادرشوهر و دوتا خاله ها با آقای شوهر بیان... وقتی رسیدن جلوی خونه٬ من نمیدونم چرا هوس کردم از پشت پنجره بیرونو نگاه کنم!!!! ( عین دخترای ندید بدید! ). در همون حین که اونا داشتن از ماشین پیاده میشدن٬ منم توری پنجره رو کنار زدم که راحتتر ببینم ولی یکدفعه توری از جاش در رفت و از طبقه پنجم ساختمون پرت شد تو حیاط!!!!!!!!!!!!!!!!!  وای خدا٬ چه گندی زدم! حالا اگر دیده باشن چی؟! چه آبروریزی میشه! ( بعدها از آقای شوهر پرسیدم و گفت که کسی چیزی نفهمیده)

خلاصه مهمونا اومدن بالا و وارد شدن. بابا هنوز نیامده بود. میوه هم نخریده بود! مهمونا نشستن و خودشونو معرفی کردن. چایی گرفتم و مامان شیرینی تعارف کرد و ما هم نشستیم بدون هیچ صحبتی!!! اونا خانم بودن و بلد نبودن صحبتها رو شروع کنن و من و مامان هم فقط نگاهشون میکردیم! خوب باید چی می گفتیم؟!

تا اینکه بعد از یک ربعی بابا رسید با یک عالمه میوه که جلوی چشم اونا بردیم تو آشپزخونه و من مشغول میوه شستن شدم! تو آشپزخونه اوپن!!!!  خرابکاری از این بالاتر؟ همش تو دلم به همه بد و بیراه می گفتم. بعد مامان رو صدا کردم و وقتی میخواست میوه ها رو ببره٬ انگورها از روی میوه ها ریخت زمین و همه جا پر شد از دونه های انگور!!!  تا زیر مبلها هم انگور ریخته شده بود...

من از خجالت تا چند دقیقه تو آشپزخونه موندم تا قرمزی صورتم از بین بره! بابا یخورده با آقای شوهر صحبت کرد و چند تا سوال پرسید. بعد گفت که تو ساختمون مشکلی پیش اومده و چند دقیقه میره بیرون. چند دقیقه رفتن همانا و یک ساعتی معطلی همانا!  ما هم بدون هیچ حرف و صحبتی نشسته بودیم تا اینکه خاله بزرگه آقای شوهر بهمون گفت که شما دوتا برین تو اتاق و باهم حرف بزنین. بیچاره خبر نداشت که ما حرفهامونو خیلی وقت پیش زدیم.

اومدیم تو اتاق من. یه میز توالت داشتم که جلوش یه چهارپایه چوبی با پایه های فلزی داشت. من رو تخت نشستم و آقای شوهر روی اون چهارپایه نشست ولی همین که نشست٬ چوبش شکست و آقای شوهر با کت و شلوارش رفت توی چهارپایه! من که فقط ترکیدم از خنده ولی آقای شوهر قرمز شده بود از خجالت... خلاصه چند دقیقه ای نشستیم تا خنده هامون تموم بشه و سرخی صورتها هم از بین بره! بعد برگشتیم پیش مهمونا و گفتیم باهم صحبت کردیم و مشکلی نداشتیم....

یک ربع دیگه نشستیم و چون خبری از بابا نشد٬ من رفتم طبقه پایین دنبالش و تو موتورخونه پیداش کردم که بیکار ایستاده بود! صداش کردم و وقتی اومد تو آسانسور کلی باهام دعوا کرد که من بیام با چند تا زن چی بگم؟! خودتون صحبت کنید دیگه!

اومد ۵ دقیقه نشست تا اونا تصمیم گرفتن دیگه برن و قرار شد دوباره تماس بگیرن تا ما تحقیق کنیم و نتیجه رو اعلام کنیم.

تحقیقات خیلی خوب پیش رفت و دیگه بابا نتونست بهونه بیاره. البته می گفت که راضی نیست ولی خودم باید تصمیم بگیرم! منم که یک دل نه صد دل عاشققققققققققققققققق!  دیگه تصمیم گیری معنی نداشت! خوب بله دیگه!!!!

حدود دوهفته بعدش اومدن بله برون. البته خیلی خصوصی... دفعه بعد تعریف میکنم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام دوستای گلم.

من و نی نی حالمون حسابی خوبه. البته این غزل خانم حسابی مامانشو اذیت میکنه  ولی اذیتهاش هم لذت بخشه. من نمیدونم یه بچه به این کوچولویی٬ اینهمه انرژی رو از کجا میاره! بهضی وقتا احساس میکنم تو شکمم دیسکو راه انداخته و حسابی داره پایکوبی میکنه  قربونش برمممممممممممم  بعضی شبها هم ساعت ۳ یا ۴ صبح بیدار میشه و حسابی مامانشو از همه طرف میزنه! همش نازش میکنم و باهاش حرف میزنم تا آروم بشه! بعد هم دیگه خواب از سر خودم پریده و باید تا صبح بیداری بکشم  اینا از یک طرف و نفس تنگی و تپش قلبم از طرف دیگه نمیذاره که شبها درست و حسابی بخوابم! همه میگن وقتی بدنیا اومد بدتر میشه و دیگه اصلا نمیتونی شبها بخوابی! خبر ندارن که من الان سه ماهه که شبها نمیتونم بخوابم. از وقتی که اون اتفاق افتاد و نزدیک به سقط بودم٬ یک شب هم آرامش ندارم... یا بیخوابم و یا کابوس می بینم که تو بیمارستان هستم و...

راستی من دیگه کم کم وارد ماه هفتم میشم و وقتی دستم رو روی شکمم میذارم حرکات غزلی رو قشنگ احساس میکنم٬ ولی نمیدونم چرا وقتی آقای شوهر دستش رو روی شکمم میذاره٬ دیگه غزلی اصلا تکون نمیخوره و میره یکطرف دیگه!!!  فکر کنم از باباش میترسه! بیچاره آقای شوهر!!!! دیشب بهش گفتم اگه امشب نیای خونه بابااینا پیش من٬ تا صبح همش به غزل میگم: بابایی بد!  بیچاره از ترس اینکه این حرفها رو بچه اش اثر بذاره زودی اومد خونه  کلی هم درگوشی با نی نی حرف زد و غیبت منو کرد  فدای جفتتون بشم

امروز میرم پیش یه دکتری برای چکاپ... البته دکتر خودم رفته خارج و معلوم نیست کی برگرده  کسی هست که منو راهنمایی کنه و یه دکتر خوب تو بیمارستان آتیه و یا لاله بهم معرفی کنه؟ مرد یا زن بودنش هم فرقی نمیکنه. فقط کارش خوب باشه و همیشه در دسترس باشه... اون دکتر خودم آقا بود و خود من و برادرم رو بدنیا آورده بود و خیلی بهش اعتماد داشتم. همیشه هم به موبایلش جواب میداد حتی اگر نصفه شب هم بیدارش میکردی اصلا ناراحت نمیشد و با صبر و حوصله از نگرانی خارجت میکرد ولی الان موندم بدون دکتر! کسی رو میشناسید تو این دوتا بیمارستان؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

ادامه خاطراتمو مینویسم:

دیدید که چجوری وبلاگمو با کل خاطراتش یکدفعه پاک کردم...

اونروز از آقای شوهر خبری نشد و من تا شب تقریبا دیوونه شدم. شب بالاخره خودش زنگ زد و ماجرا رو تعریف کرد. جریان اینجوری بوده که اون مهسا که براش کامنت میذاشته٬ یکی از خانمهای مجرد اداره بوده که دو سه سالی از آقای شوهر بزرگتره و ظاهرا بهش علاقمند شده و جریان رو برای رئیسشون تعریف کرده. از طرفی هم از طریق اون آقای رئیس به آقای شوهر پیشنهاد ازدواج داده!  وقتی آقای شوهر می فهمه٬ کلی بهش برمیخوره و ناراحت میشه و دعوا راه میاندازه. بعد هم میگه که دوسه سال از اون خانم کوچیکتره! کسی باور نمیکنه و کار به نشون دادن کارت شناسایی میکشه!  می بینید دخترهای این دوره و زمونه چه بی حیا شدن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! همچین چیزی تو عمرم ندیده بودم که دیدم!

آقای شوهر هم به محض اینکه از مخمصه خلاص میشه٬ برای حفظ موقعیت هردومون٬ وبلاگشو پاک میکنه! تو همون روز و همون ساعتی که من پاک کردم

از اون خانم یعنی مهسا بنویسم که چندماه بعد وقتی من و آقای شوهر تو اداره خبر نامزدیمونو اعلام کردیم٬ تا دوماه چشم دیدن منو نداشت و فکر میکنم اگر تنهایی دستش به من میرسید٬ حتما منو میکشت!  بعد از دوماه هم اعلام کردن که به یکی از خواستگاراش جواب مثبت داده و عقد کردن! الحمدلله دست از زندگی من کشید و رفت تو زندگی خودش! دیگه هم کاری به کار هم نداشتیم! الان هم وقتی همدیگه رو می بینیم٬ فقط سلام و احوالپرسی ساده می کنیم.

البته این رو هم بگم که من اگر از اولش میدونستم که آقای شوهر٬ یه عاشق اینجوری داره که بخاطرش آبرو و حیثیت خودش و دیگران رو ازبین میبره٬ هیچ وقت خودمو نزدیکش نمیکردم تا اینقدر به همدیگه وابسته بشیم و دل یه آدم دیگه رو بشکنیم... خوب قسمت اینجوری بوده و خدا اینجوری خواسته ٬ وگرنه نمیدونم الان چه سرنوشتی داشتیم...

-----------------------------------------------------

بعد از چند ماه که از دوستیمون گذشت٬ کم کم بحث ازدواج پیش اومد و من به آقای شوهر گفتم که از دوست بازی و این حرفها خسته شدم. گفتم نمیخوام حالا که خیلیها تو اداره بهمون شک دارن٬ در مورد من فکرای ناجور بکنن و خیلی حرفهای دیگه... بعد هم تصمیم گرفتیم که جریان رو به خانواده ها بگیم.

از طرف خانواده آقای شوهر استقبال شد ولی از طرف خانواده من به شدت برخورد شد! حتی بابام تا روز عروسی هم دلش رضا نمیداد... ولی الان حسابی از دامادش راضیه

اولین روز خواستگاری٬ مامان آقای شوهر با دوتا خاله هاش و آقا داماد اومدن خونمون! بابا هم مخصوصا برای اینکه نارضایتیشو اعلام کنه٬ دیر اومد! میوه ها رو هم جلوی مهمونا آورد!!! بعد هم گفت که مشکلی تو ساختمون پیش اومده و زود رفت! اونروز خیلی حرص خوردم و ناراحت شدم. فکر میکردم بابا داره لجبازی میکنه ولی الان می فهمم که وقتی میخوان دختر آدمو ببرن٬ چقدر برای پدر و مادر سخته! و چقدر لازمه که احتیاط کنن و تحقیق کنن و صبور باشن... الان می فهمم که اصلا حاضر نیستم غزلمو که اینهمه براش سختی کشیدم٬ به همین راحتی بدم دست یه پسره که ببره و اذیتش کنه! درسته؟

اینا قسمتهای بد روز خواستگاری بود! فردا براتون مینویسم که چه ماجراهای خنده داری اونروز اتفاق افتاد!!! و چه سوتی هایی دادیم دوطرف!!!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط :: گلي ::