تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

خوب اون ماجرا که نوشتم همچنان ادامه داره ولی من دیگه تصمیم گرفتم زیاد کنجکاوی نکنم. چون احساس میکنم که خانواده آقای شوهر یک چیزهایی رو از من مخفی می کنن و جلوی من زیاد حرف نمی زنن. منم دیگه خودمو سبک نمیکنم که سوالی بپرسم. هرکس دلش خواست بهم میگه که کار پسرخاله و خانمش به کجا کشید! نخواستن هم نگن! مهم نیست

بذارین ادامه ماجراهای زندگی خودمو بنویسم:

اون روز که آقای شوهر برای اولین بار زنگ زد٬ چیز مهمی نگفتیم!  فقط اون همش تشکر کرد و منم همش گفتم خواهش میکنم! صدبار گفت مرسی. منم صدبار گفتم قابلی نداشت  وقتی گوشی رو گذاشتم٬ با بچه های اتاق ترکیدیم از خنده! ولی زیاد جدی نگرفتیم و ماجرا فراموش شد! ولی باعث شد که از اون به بعد من برای وبلاگ اون کامنت بذارم و اونم برای وبلاگ من کامنت بذاره  البته کامنتهای خیلی عادی و معمولی.

تا اینکه روز قبل از تولدم یعنی ۱۳ خرداد٬ من یه پست نوشتم درمورد تولدم. و آقای شوهر فهمید! صبح فرداش همون همکار مشترکمون بهم زنگ زد که این آقای... (همون آقای شوهر) منو کشته که به خانم الف (من) بگید که باید شیرینی بده! منم گفتم بهش بگو هرکس بهم تبریک گفت و کادو داد٬ منم بهش شیرینی میدم! ( کرم از خودم بود دیگه!)  خلاصه اون همکار بیچاره کلی پیغام و پسغام رد و بدل کرد! آخرش هم گفت من دیگه خسته شدم! شمارتو بدم که خودش بهت تبریک بگه؟ منم گفتم بده! شماره آقای شوهر رو هم از اون گرفتم. بعد یه اس ام اس به آقای شوهر زدم و فقط سلام دادم!  اونم جواب داد که:

- سلام. حال شما خوبه؟

- خانمتون ناراحت نمیشه که با یه غریبه اس ام اس بازی میکنین؟

- خانمم فعلا خونه باباشه

منم کلی قند تو دلم آب شد! بعد هم چندتا اس ام اس زدیم و تموم شد. ولی از فرداش مگه صدای زنگ موبایلهای ما دوتا قطع میشد؟ روزی هزارتا اس ام اس به هم میزدیم!!!! تو اداره هم خیلی سرسنگین بودیم و اصلا انگار نه انگار که همدیگرو می شناسیم!

منم بالاخره بعد از دوسه هفته کلافه شدم و زنگ زدم بهش گفتم که میشه دیگه ما همدیگرو آقای فلانی و خانم فلانی صدا نزدیم؟ من شما رو الف. صدا میکنم و شما هم منو ف. صدا کنین! اونم خوشحال شد و گفت باشه! از اون روز کم کم تلفن ها هم شروع شد و بعضی وقتا بهم زنگ میزدیم!

بعد هم که میدونین دیگه! اولین قرار و دومین قرار و صدمین قرار

وبلاگهامون هم کم کم داشت جو عاشقانه پیدا میکرد که متوجه شدم کسی به اسم مهسا٬ تو وبلاگ آقای شوهر کامنتهای خیلی خیلی عاشقانه و مشکوک میذاره! همون روزها بود که یکبار مدیر آقای شوهر٬ صداش کرد و تو اتاقش باهاش کلی صحبت کرد. من اونروز خیلی منتظر موندم و آخرش کلافه شدم رفتم خونه. ولی تا شب هرچی به موبایلش زنگ میزدم جواب نمیداد  خیلی نگران بودم. گفتم حتما کسی از ماجرای ما بویی برده و اخبار هم زود می پیچه دیگه! به همکارم که شوهرش هم دوست آقای شوهر بود زنگ زدم و اون گفت که بله! رئیس آقای شوهر فهمیده که اون وبلاگ بازی میکنه و تو اداره زیاد اس ام اس میزنه و عصرها هم زود میزنه بیرون!

منم از ترس همون لحظه بدون اینکه فکر کنم یا حتی وبلاگمو جایی سیو کنم یا ازش خاطره ای نگه داشته باشم٬ مثل آدمای احمق٬ اونهمه خاطره رو پاک کردم  الان هم که یادش می افتم فقط به خودم فحش میدم! خوب اولین خاطرات و اولین حرفهایی که آدم به شوهرش گفته یا اون به آدم گفته خیلی عزیزن! اینطور نیست؟

ماجرا ادامه داره..........




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

مخم داره سووووووووووووووووووووووووووووووووت میکشه! از دیشب شوکه شدم بدجوری  

دوست دارم با یکی حرف بزنم ولی با کی؟ اگه ماجرا رو به مامان بگم ممکنه به روی طرف بیاره یا یکجا سوتی بده و از دهنش چیزی در بره! پس تصمیم گرفتم با شما حرف بزنم... امیدوارم وقتی با مامان حرف زدم بتونم جلوی خودمو بگیرم و چیزی بروز ندم! ماجرا خیلی افتضاحه!

جریان از این قراره که پسرخاله آقای شوهر که خیلی هم باهم رفت و آمد داریم و تقریبا باهم صمیمی هستیم٬ دوسال پیش همین موقعها ازدواج کرد. یک ازدواج سنتی. یعنی خانواده ها دورادور همدیگه رو می شناختن و خواستگاری رفتن و پسندیدن و ... پسرخاله آقای شوهر قیافه خوبی داره و وضعیت مالیش هم بدلیل فوت باباش و مسئله ارثیه٬ الحمدلله خوبه. عروس خانم هم واقعا کیس مناسبی برای ازدواج بود. هم واقعا خیلی خوشگل و خوش پوش بود و هم از حمایت همه جانبه خانوادش برخوردار بود. یعنی حتی آذوقه خونه اینا رو خانواده دختره میدادن و همه جوره بهشون میرسیدن...

پسرخاله هم خیلی زنشو دوست داشت و همیشه جلوی همه به زنش آویزون بود و رو حرفش اصلا حرف نمیزد و همش قربون صدقش میرفت! من همیشه به آقای شوهر میگفتم یخورده از پسرخاله ات یاد بگیر که چجوری جلوی همه دور زنش میچرخه و بهش محبت میکنه!

دوسه هفته پیش که عروس خاله میره برای شوهرش هدیه سالگرد بخره٬ وقتی برمیگرده خونه می بینه که یه خانم غریبه با شوهرش تو خونه هستن  ( من وقتی شنیدم حالت تهوع بهم دست داد و برای چند لحظه همگی شوکه شده بودیم ). دختره بیچاره هم میره خونه باباش و الان سه هفته است که حتی نمیخواد قیافه شوهرشو ببینه. مامانش گفته هرچی میخوره بالا میاره و فقط تونسته قرص اعصاب بخوره  واقعا بهش حق میدم. پسرخاله هم مثل سگ پشیمونه. تو همین چند روزه ۱۰ کیلو وزن کم کرده. وقتی قیافشو دیدم وحشت کردم! پای چشمهاش سیاه شده٬ موها و ریشها هم بلند شده٬ لباسهاش هم داره از تنش میافته! همش گریه میکنه و میگه غلط کردم! ( راستش دلم براش سوخت ) فکر کنم به قول برادر آقای شوهر٬ یک لحظه کودک درونش خودنمایی کرده و این اشتباه رو کرده

حالا هم دختره فقط و فقط طلاق میخواد! فقط طلاق بدون حضور پسره. مهریه اش رو هم کامل بخشیده و فقط میگه میخوام بدون اینکه یکبار دیگه ببینمش٬ طلاقمو بگیرم. ( بهش حق میدم )

جالب اینه که آخر اسفند قرار بود دوتایی برن مکه! پدر دختره براشون ثبت نام کرده بود! امیدوارم تا اون موقع مشکلشون حل بشه و کار به جاهای باریک نکشه

هنوز مخم داره سوت میکشه

 

خدایا بهمون کمک کن تا از آزمایشاتت روسفید بیرون بیایم و اینجوری به زندگی و آیندمون گند نزنیم!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

امیدوارم که همتون خوب باشید و سرما نخورده باشید و دست و پاهاتون هم نشکسته باشه.

سریع ادامه ماجراهای دانشگاه رو بنویسم تا این قسمتها تموم بشه و به آشنایی خودم و آقای شوهر برسم:

 

تا اونجا نوشتم که داداشی تمام ایمیل های منو به بابا نشون داده بود. شب وقتی از دانشگاه برگشتم، بابا صدام کرد و بطور خصوصی بهم گفت که از فردا تمام رفت و آمدهامو زیر نظر داره. باید با خودش برم و برگردم. حتی ازم خواست که برنامه درسیمو بهش بدم تا ساعات کلاسهامو بدونه. ولی چیزی از ماجرای ایمیل ها به روم نیاورد.  خیلی بهم شوک وارد شده بود. وقتی از مامان پرسیدم که چی شده که بابا این حرفها رو زده، گفت که کسی از دانشگاه زنگ زده و به بابا راپورت داده!!!!! در صورتیکه من بیچاره غیر از چت بازی مسخره کاری نکرده بودم! خیلی عصبانی بودم.  فردا به بچه ها گفتم که حواستون باشه که بین بچه های دانشکده یک نفر این کار رو کرده! خدا منو ببخشه که به چند نفر شک کردم و حتی رفتارم با اونها خیلی سرد شد... البته بعدها ازشون معذرت خواهی کردم و دلیل رفتارم رو توضیح دادم ولی هنوز هم از روشون خجالت میکشم...

بابا هم یکی دو ماهی حسابی کنترلم کرد و وقتی مطمئن شد دخترش اهل کاری نیست و سرش به درسهاش گرمه، دیگه ول کرد و آزادیهامو بهم برگردوند... کلی با اکیپمون مسافرت رفتیم! اصفهان، شیراز، کیش... خیلی روزهای خوبی بودن.

 

روزهای آخر دانشگاه بود که یکروز مامان با داداشی بدجوری دعواش شد و وسط حرفاش من فهمیدم که تموم اون بدبختیهام زیر سر همون برادریه که اونهمه بخاطرش فداکاری کرده بودم...   ولی بازم برام درس عبرت نشد! این همون داداشیه که برای عروسیش بابا سکته کرد و تمام کارهای عروسیش افتاد گردن آقای شوهر بیچاره. حتی کارهای بیمارستان بابا هم گردن اون افتاد. من هم چون نمیدونستم باردارم، کلی تو عروسیش زحمت کشیدم و سرپا ایستادم و فکر میکنم یکی از دلایل پایین بودن جفتم هم همون فعالیتهای اون چند روزه عروسی برادرم بود!

 و وقتی داداشی رفت سراغ زندگیش دیگه از ما حتی سراغی هم که نمیگیره هیچی، نه یکبار تا حالا خونمون اومده و نه خودش یا خانمش زنگ میزنن تا حال خواهر مریضشو بپرسه. اون موقع هم که یک ماه استراحت مطلق بودم و فقط درازکش بودم، یکی دوبار برای دیدن بابا و مامان اومدن و خانمش منو از نیش زبونهاش بی نصیب نذاشت.  بطوریکه تا چند هفته، چشم دیدنشونو نداشتم تا کم کم فراموشم شد و شدم همون خواهر احمق همیشگی!!!!!!!!

بگذریم! فکرشو نکنم بهتره!

 

ترم آخر دانشگاه که پروژه پایانی داشتیم، آزاده گفت که تو اگر دلفی بلدی، بیا اداره ما ( اون موقع اون قراردادش حتمی شده بود ) و یه مصاحبه بده. شاید قبولت کردن. من اومدم و بدون مصاحبه پذیرفته شدم! خداییش خیلی شانس الکی آوردم! کم کم قرارداد روزمزد و کم کم قرارداد رسمی باهام بستن! حالا هم تا 20 سال آینده جام حسابی محکمه!

 

تو اداره سالهای اول پسر مجرد زیاد داشتیم! تو راهروی ما تقریبا 70 درصد آقایون مجرد بودن و خلاصه اینکه بعضی وقتها شیطونی می کردم ولی همش تو محدوده اداره بودن. چون بابا روزهای اول نصیحت کرده بود که تو اداره های دولتی باید خیلی مراقب رفتارت باشی و برای خودت دردسر درست نکنی. درست هم می گفت... منم همیشه به این نصیحتش گوش کردم.

 

سال 83 ما از خونه قدیممون به خونه جدید اسباب کشی کردیم. روزهای اولی بود که به اون خونه آمده بودیم که زلزله تهران اتفاق افتاد. اوایل خرداد بود. یادتونه؟ ترسناک بود!

اون روزها من  آقای شوهر رو فقط تو راهرو میدیدم و فقط به اسم می شناختمش. حتی فکر میکردم نامزدی چیزی داره. چون خیلی سرسنگین بود و بیشتر از سنش هم نشون میداد. درضمن چون خیلی سوگلی رئیسش بود، همه بهش احترام میذاشتن.

اون موقع من یه وبلاگ داشتم که عاشقش بودم. براش خیلی زحمت میکشیدم.  برخلاف اینجا که روزمره مینویسم، اونجا حرفهای دلمو مینوشتم. شعر، داستان، عکس... و برای قالبش هم خیلی زحمت میکشیدم.

نزدیکای روز تولدم بود که یه همکار مشترک به اسم خانم ت. ازم پرسید که میتونم برای وبلاگ کسی عکس بذارم و دستی به سرو روی قالبش بکشم؟ منم گفتم باشه و فهمیدم وبلاگ مال آقای شوهره که توش مسائل علمی مینویسه...

خلاصه براش یه قالب خوشگل درست کردم و عکس خودشو هم بغل قالبش گذاشتم... فرداش که رفته بود به وبلاگش سر بزنه دیده بود ظاهر وبلاگ کلی زیر رو رو شده! همون روز به تلفن اتاقم زنگ زد... همکارام هم نشسته بودن و به حرفهای ما گوش میدادن

 

فعلا زیاد نوشتم نه؟ تو پست بعدی مینویسم که آقای شوهر پشت خط بهم چیا گفت




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

چه زیبا بود وقتی که صبح پرده رو کنار زدم و دنیا رو سفید دیدم! ایکاش همیشه برف میامد تا هیچوقت دود و کثیفی و سیاهی رو نمیدیدیم! ایکاش میتونستم الان برم زیر برف و حسابی خیس بشم! دوست داشتم تا کمرم برف میامد ولی میدونم که محاله! دوباره برف قطع میشه و دوباره آفتاب میزنه و دوباره سیاهی...  خدایا شکرت بخاطر این نعمتی که بر سرمون میریزی.

قوم مغول رفتن. همشون رفتن  الان من موندم و یه مامان خسته! راستی یه عکس لختی از کسری گرفتم! حتما میذارمش که ببینین.

اجازه میدین ادامه ماجرامو بنویسم؟

اونشب داداشی رفت مهمونی دوستش تو ولنجک. من و زهره هم به مامانا گفتیم که تولد یکی از بچه های مدرسه است و باید بریم تولد! آژانس گرفتیم و رفتیم. مامان شک کرد ولی چیزی نگفت. بابا هم خونه نبود. خلاصه رفتیم اونجا. به من که خیلی بد گذشت! تنها بودم! داداشی و زهره هم همش باهم بودن و میرقصیدن و ... منم فقط نگاهشون میکردم و به خودم فحش میدادم که چقدر خرم! ساعت ۱۰ هم دیگه زهره رو صدا کردم که خیلی دیر شده و باید برگردیم. هنوز شام هم نداده بودن  حسابی گشنه بودم! پول برگشت هم نداشتیم! بالاخره برادرم ما رو رسوند خونه و گفت که خودش میره یه دور میزنه تا دیرتر از ما برسه و کسی شک نکنه!!

وقتی وارد خونه شدم بابا منتظر نشسته بود! ساعت نزدیک ۱۱ بود. پرسید کجا بودی؟ گفتم تولد دوستم. اونم چنان سیلی محکمی زد که تا آخر عمرم یادم نمیرم. تنها باری بود که توی زندگیم بابا دستشو روی من بلند میکرد. گفت این بخاطر جایی که رفتی نیست! بخاطر دروغیه که گفتی...  ماجرا این بوده که مامان زنگ میزنه خونه دوست داداشی تا سراغ اونو بگیره ولی دوستش میگه: فلانی با گلی خانم و زهره خانم برگشتن منزل.  اینجوری بود که لو میریم. من بیچاره هم فقط چوب هوسبازیهای اون دونفر رو خوردم. تا صبح خودمو تو اتاقم حبس کردم و فرداش زودتر از همه رفتم مدرسه. ظهر هم که برگشتم خونه دیدم اسباب کشی داریم و تقریبا خونه خالی شده. درنتیجه دیگه به اون خونه برنگشتم و از اونجا خاطره خیلی بدی برام باقی موند. رابطه من و زهره هم تقریبا قطع شد چون مامان و بابا چشم دیدنشو نداشتن. منم دیگه انگیزه ای برای ادامه دوستی با اون نداشتم...

تو خونه جدید بچه خوبی شدم. تصمیم گرفتم به شدت درس بخونم تا وارد دانشگاه سراسری بشم. اونجا هم با یکی به نام هستی دوست شدم که ماجراش مسخره بود! نیازی به گفتن نیست!

سالی که کنکور داشتم، با مامان و بابا و داداش بزرگه رفتیم خوزستان. بعد از چندین سال به اونجا بر میگشتیم و خیلی برامون لذت بخش بود.  اون مسافرت یک هفته ای خیلی خوش گذشت. اصلا هم تو فکر کنکور نبودم! اون سال قبول شدم و رشته ای رو که دوست داشتم یعنی مهندسی کامپیوتر رو انتخاب کردم و وارد دانشگاه شدم! وارد یه دنیای عجیب که پر از آزادی بود!

روز اول با آزاده و لیلا آشنا شدم. و این دوستی از اون سال تابحال ادامه داره. یه اکیپ شدیم که حدود 6 نفر بودیم و همیشه باهم بودیم. همگی هم بچه مثبت بودیم. باهم تفریح میکردیم. باهم درس میخوندیم و باهم روی پروژه ها کار میکردیم. روزهای خیلی خیلی خوبی بودن. از اون اکیپ الان یکیشون تو شرکت مایکروسافت تو امریکا کار میکنه. از یکیشون اصلا خبر ندارم. لیلا تو یه شرکت خصوصیه و من و آزاده هم تو یه اداره دولتی همکاریم.

دوسال پیاپی هم تو مسابقات برنامه نویسی acm دانشگاه شریف شرکت کردیم که متاسفانه بچه های شریف و دانشگاه تهران به ما مهلت ندادن که مقامی کسب کنیم. ولی یکسال عنوان بهترین تیم رو تصاحب کردیم چون تنها تیمی بودیم که همگی دختر بودیم و رتبه قابل قبولی بدست آورده بودیم.

خلاصه اینکه دوره دانشگاه هم جزو بهترین روزهای زندگیم بود غیر از اون روزهایی که دوباره داداشی کار دستم داد و یکبار دیگه بابا رو علیه من شوروند!  اون موقع همه تو نخ چت و ایمیل و این حرفا بودن ولی این چیزا درحد سرگرمی بود و اصلا جدی نبود! ولی نمیدونم داداشی چجوری پسوورد ایمیل منو پیدا کرده بود و تمام نامه های خصوصی منو به بابا نشون داده بود! فکرشو بکنین چه گندی بالا اومد!!!

فردا ادامه میدم...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

آقای شوهر در ماموریت به سر میبرند!  امروز قرار بود برگرده ولی با این برفی که گرفته٬ پروازشون کنسل شده! منم خیلی میترسیدم! جریان اون هواپیمای شیراز رو که نزدیک بود سقوط کنه فهمیدین؟ همین امروز این اتفاق افتاد...  منم کلی دعا کردم که پرواز آقای شوهر کنسل بشه و تو این هوا برنگرده تهران... و شد! یعنی کنسل شد.  از یه طرف خیالم راحت شد و از طرف دیگه به شدت دلتنگش هستم...  غزلی هم کم تکون میخوره! انگار دوری باباشو فهمیده باشه!

هفته پیش خونه خودمون بودیم  خیلی راحت بودم و حرکات نی نی هم خیلی بیشتر شده بود. من الان دقیقا میتونم بگم که نی نی شرایط اطرافشو درک میکنه و نسبت به اونها واکنش نشون میده. البته شاید هم هیجانات و احساسات منه که روش اثر میذاره! نمیدونم

هفته پیش برادر آقای شوهر رفت برای نی نی کلی لباس خرید!  همه رنگ و همه سایزی خرید! الان غزل خانم یه چمدون لباس داره!!!!!!!!!! امیدوارم دختر بمونه

بقیه ماجراهای جوانی گلی رو بعدا مینویسم... الان نمیتونم. چون اتاقی که کامپیوتر توشه٬ در اشغال یک گروه غارتگره! به اسمهای داداشی و زنداداشی و کسری جیگولو! آخر هفته هم یک گروه غارتگر دیگه بهشون اضافه میشن به اسمهای داداش وسطی و زنداداش وسطی! بعلاوه عشق زندگیم به نام آقای شوهر  پس ادامه ماجرا باشه برای هفته آینده!

فعلا.............




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

یه تصمیمی گرفتم. منم میخوام مثل خیلیهای دیگه، ماجراهای زندگیم رو بنویسم تا برای همیشه ثبت بشه. میدونم که وقتی غزل بدنیا اومد، دیگه کمتر وقت میکنم یاد روزهای قدیم بیافتم و این خاطرات رو بنویسم.

از امروز شروع میکنم. خیلی سخته ولی باید بعضی جریانات رو بنویسم تا هیچوقت فراموش نکنم و ازشون درس عبرتی هم بگیرم.

 

برای کنکور خوب درس خوندم. خرخونی نکردم و از اینکه بعضی ها خودشونو تو اتاق حبس میکردن و هیچ کجا نمی رفتن و ... خیلی متنفر بودم. از اولش شاگرد اول مدرسه بودم. فقط سال پنجم ابتدایی و دوم راهنمایی بود که بچه تنبل شده بودم.

سال دوم راهنمایی کاری کردم که باید تو تاریخ ثبت بشه!!! امتحانات ثلث اول رو به طرز افتضاحی پشت سر گذاشتم. ( منظورم از افتضاح، معدل 19 هست. نه 16 و 17!!!!) برای امتحانات ثلث دوم نقشه ای کشیدم که به عقل جن هم نمی رسید!!! توی تمام درسها ( غیر از ریاضی که همیشه عالی بودم و نیازی به تقلب نداشتم) کتابم رو زیر روپوشم جاسازی میکردم و وارد جلسه امتحان میشدم. بعد میز آخر رو انتخاب میکردم و کتاب رو میذاشتم زیرم و خودم روش می نشستم! در نتیجه وقتی معلمها میزها رو میگشتن، چیزی پیدا نمیکردن. منم وسط امتحان خیلی آروم کتاب رو از زیرم در میاوردم و تند تند جوابها رو مینوشتم!!!!!!!! وسط جلسه هم بلند نمیشدم! تا آخر امتحان می نشستم و وقتی معلم از کلاس بیرون میرفت، منم با خیال راحت کتابو بر میداشتم و میرفتم خونه!

اینجوری شد که اون ثلث رو شاگرد اول شدم! با معدل نزدیک 20!!! ولی خوب گند کار دراومد و یکی از بچه های کلاس ماجرا رو لو داد... خلاصه خیلی ماجراهای بدی اتفاق افتاد ولی برام خاطره شیرینیه... این ماجراها تو اهواز اتفاق افتاد.

 

برای دبیرستان، به تهران اومدیم. اینجا دوستی پیدا کردم بنام زهره که روزگار جالبی رو باهاش گذروندم و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم... مثلا اینکه رابطه پسرها و دخترها چجوریه!! من بچه زرنگ چشم و گوش بسته، چه چیزها که از زهره یاد نگرفتم!  اون از سال اول دبیرستان دوست پسر داشت و خونه پسره میرفت و حتی شبها هم میموند!  اینهم از بی بندوباری خانوادش بود که چون باباش سفیر بود و خارج میرفت، مامانش هم دنبال شوهرش همیشه خارج بود، دوتا دختر تو خونه تنها زندگی میکردن و هرکاری که میخواستن میکردن. برای من دوست خوبی بود ولی میدونستم که داره اشتباه میکنه.

تا اینکه یکروز خبر داد که میخواد با یکی از دوستاش ازدواج کنه. پسره بانکدار بود وشهرستانی. بنابراین خیلی رفتارها رو نمیتونست تحمل کنه. بعد از عقدشون، زهره خوش تیپ و قرتی، تبدیل شد به یه دختر محجبه و پوشیده! خلاصه اینکه دوماه بیشتر طاقت نیاورد و طلاق گرفت...

بعد با داداش من دوست شد و یکی از بدترین خاطراتم رو رقم زد.

دوست برادرم، اونو به یه مهمونی خونشون دعوت کرده بود. برادر من هم گیر داد که با زهره یه نقشه ای بکشید و بدون اینکه بابا و ماما بفهمن شما هم بیایید تا خوش بگذره... یعنی به خودش خوش بگذره. من ساده لوح احمق هم قبول کردم...

 

 

 

فکر کنم خیلی چرت و پرت نوشتم و خسته شدید... ببخشید ولی میخوام این ماجراها رو حتما بنویسم تا فراموش نکنم... بقیشو بعدا مینویسم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

روحیه من همچنان افتضاحه!! امروز باید برم محل کارم تا درباره مرخصی این دوماهه٬ کمیته تشکیل بدن و یا تایید کنن یا رد کنن!

دیروز هم مامان تنهایی رفت ارمغان کودک و کلی چیزای گوگولی و ناز برای دخملم خرید. ایشالا وقتی اتاقشو چیدیم٬ عکسهای کامل میذارم. فعلا همین چند تا عکس رو داشته باشید:

کریر

گهواره کنار مادر

روروئک

کفشهای جینگولی

راستی من و آقای شوهر هنوز تو اسمهای کیمیا و غزل مردد هستیم ولی بیشتر اوقات غزل صداش میکنیم!  از حالا ۴ ماه وقت داریم که تصمیم نهایی رو بگیریم

درضمن نی نی هم واسه خودش حسابی شیطونی میکنه و شنا میکنه و لگدهای آنچنانی میزنه و ...  قربونش برم  راستی من هنوز تو جنسیتش شک دارم! دکتری که سونو میکرد خیلی با اطمینان گفت که دختره٬ ولی چند مورد دیدم که دختر رو اشتباه تشخیص دادن و بعدا پسر از آب دراومده  دوست داشتم دوباره برم سونو ولی بخاطر مشکلی که برام پیش اومد٬ تا حالا ۴ بار سونو کردم و زیادیش هم خطرناک میشه! نه؟  ایشالا همون دختر باقی بمونه و عوض نشه




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط :: گلي ::