تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام به دوستان نازنینی که حالم رو می پرسن و به وبلاگ سوت و کور من سر می زنن! خیلی دوستتون دارم

من الحمدلله٬ خدا رو شکر٬ خدا رو شکر٬ خدا رو شکر خیلی بهترم. دیگه لک بینی ندارم. سه هفته کامل تو خونه استراحت کردم و از جام تکون نخوردم! مامان گلم تمام کارام رو انجام میداد. دستش درد نکنه  آقای شوهر هم تقریبا هرشب یا یک شب درمیون پیشم بود و بهم روحیه میداد. برام کلی مجله و dvd آورده بود که حوصله ام سر نره.  خیلی لوسم نه؟  

مرخصی من چهارشنبه تموم شد و از دیروز اومدم سرکار. البته هفته پیش بهم خبر دادن که برای ترفیعم باید برم مصاحبه. خیلی استرس داشتم و میدونستم که استرس برام بده. ولی چاره نبود! از شدت نگرانی دل درد و کمر درد گرفته بودم و از طرفی میترسیدم که این دردها نشانه بدی باشه و اتفاقی بیافته! ولی همین که از جلسه مصاحبه اومدم بیرون٬ دیدم هیچ دردی ندارم و حالم خوبه!  آقای شوهر هم بیچاره از این طرف به اون طرف همراه من میامد البته با سرعت مورچه!!!

راستی جمعه بعد از حدود سه هفته رفتیم خونه خودمون. خیلی دلم برای خونمون تنگ شده بود! خیلی احساس راحتی میکردم! البته به سختی و خیلی آروم آروم دوطبقه پله رو بالا رفتم ولی خوشبختانه چیزی نشد! وقتی رسیدم خونه و آقای شوهر در رو باز کرد٬ انگار وارد بهشت شده بودم! بازم خیلی لوسم نه؟  ناهار خونه مادر آقای شوهر بودیم و شام هم برامون فرستاد بالا. بیچاره آقای شوهر هم منو فرستاد تو اتاق خواب که بخوابم و خودش تمام بعد از ظهر رو به کارهای خونه رسید و خونه رو برق انداخت  خدایا شکرت بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی و همه آدمهای خوبی که اطرافم قرار دادی

دیروز مصاحبه هم خوب بود. فقط یخورده گیر دادن که چرا نرم افزارهای جدید مثل dot net بلد نیستم! که خوب راست میگفتن! ولی تمام سوالات دیگه رو خیلی خوب جواب دادم  ایشالا قبولم

امروز هم بهتر از دیروزم! اگه خودمو چشم نزنم! گفتم یه سری به دنیای وبلاگ بزنم و ببینم که دنیا دست کیه!

راستی یادم نره بگم که سه هفته پیش که تو بیمارستان آخرین سونو رو انجام دادم٬ نی نی برای خودش شنا میکرد و میچرخید! ولی من که چیزی نمی فهمیدم! قدش ۶ سانتی متر بود و ضربان قلبش هم ۱۴۰. اون موقع هم هفته ۱۲ بودم. پس الان هفته ۱۵ میشم! خیلی دیر میگذره! نه؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

علی رغم همه مراقبتهایی که کردم و نگرانیهایی که داشتم٬ نزدیک بود نی نی از دست بره...  یه خونریزی بدون هیچ درد و علامتی!!!!  الان ۱۰ روزه که تو استراحت مطلق هستم. مقداری از جفت جدا شده بود! نمیدونم چرا!!!!!!!

حالا خونه بابام هستم چون اینجا پله نداره و مامان مثل پروانه دورم میچرخه... یادم هست که حتما بعد از خوب شدنم٬ محبتاشو جبران کنم.

الان یکی دو روزه که میتونم نشسته غذامو بخورم. آقای شوهر هم این لپ تاپو برام آورده که سرگرم بشم. دیگه بیشتر نمیتونم بنویسم چون درحالت خوابیده هستم...

خیلی دعا کردم و خیلی نذر و نیاز... خداجون میدونی که از اولش چقدر سختی کشیدم برای نگه داشتن این بچه... ولی ناشکر نیستم. همین که بهم نظر میکنی و من و خانوادم رو در پناه خودت داری٬ ازت هزاران هزار بار ممنونم...   حالا هم فقط ازت میخوام اگر مشکلی پیش آمد٬ فقط بهم صبر بدی...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط :: گلي ::