تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

چند روزیه که به شدت سرماخوردم. یعنی الان دیگه دارم دوران نقاهت رو سپری میکنم... هفت روز تمام تو خونه بودم  البته استراحت خوبی بود ولی با مریضی چه فایده! هفته پیش با یه لرزیدن شروع شد! فرداش عطسه و اشک و آه و ناله و... قرص و شربت هم که نمیتونستم بخورم! دکترم گفت سعی کن حتی قرص سرماخوردگی هم نخوری. گفت باید با لیموشیرین و مایعات و ... خودتو درمان کنی! ولی اینجوری شد که مریضی من یک هفته طول کشید!! حالا هم هنوز سرفه میکنم و هر دفعه احساس میکنم الانه که گلاب به روتون.....

هفته پیش بابا رفت آنژیو و خدا حسابی بهمون محبت کرد  یعنی معلوم شد که رگهای اصلی قلبش همگی باز هستن و مشکلی ندارن ولی باید همیشه قرصاشو بخوره و اصلا به خودش فشار نیاره... حالا همگی خیلی خوشحالیم  درضمن باباجان بالاخره بعد از مدتها به قولش عمل کرد و یه تلویزیون باحال برای خونشون گرفت. حالا من همش دوست دارم برم اونجا تی وی ببینم  

هفته پیش هم که بابا بیمارستان بود٬ بالاخره مامانم افتخار دادن و یه سری بهم زدن. یعنی بیچاره دیگه دلش برام سوخته بود! سرماخوردگی از یک طرف و حالت تهوع از طرف دیگه! رو به موت بودم! به بابا هم نرفتم سر بزنم! البته آقای شوهر رفت بیمارستان و جای دوتا پسرای بی فکر بابا هم بهش سرزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی از نی نی فعلا خبری ندارم! خودشو نشون نمیده که! هیچ علامتی هم نمیده که بفهمم داره چیکارا میکنه! ولی اونجوری که تو اینترنت خوندم٬ الان باید ۸ سانت شده باشه با وزن ۲۰ گرم!  اسمش هم انتخاب شد! البته هیچ کس نمیدونه٬ فقط به شما میگم:

دختر: کیمیا

پسر: پوریا

البته همه فعلا مطمئن هستن که پسره! از جمله خودم!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

خدایا...

به حق ماه مبارکی که توش هستیم...

به حق شبهای عزیزی که در پیش داریم...

به حق قرآنی که تو این شبها نازل کردی...

به بزرگی و عظمت خودت...

 

نی نی کوچولوی ۲۲ میلیمتری ما رو زیر سایه لطف خودت قرار بده... برام نگهش دار که میدونی چقدر بهش نیاز دارم...

 

چه لذت وصف ناشدنیه وقتی که میبینی یه موجود خیلی ریزه تو وجودت داره زندگی میکنه و قلبش با چه سرعتی داره میتپه!

خدایا ممنون که شیرینی این حس رو بهم نشون دادی.

 

بازم اعتقادم به حافظ قویتر میشه وقتی یادم میافته که شش ماه پیش کسی برام فال گرفت و خود حافظ با چند جمله واضح٬ بهم مژده داد که تو ماه رمضون و تو شبهای قدر خبر خوشی رو میشنوم که مدتهاست منتظرشم!!!! باورتون میشه؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

  سلام

  ديروز اول مهر تولد آقاي شوهر بود البته جمعه كيكشو خورده بوديم و كادوها رو داده بوديم. چون جمعه مامان آقاي شوهر٬ مامان و باباي منو دعوت كرده بود بعلاوه دوتا برادرام و خانمهاشون. ولي جفت برادرهام روسفيدم كردن و نيامدن. بدون هيچ علتي!     يكي از برادرام گفت كه جمعه صبح خانمم   امتحان داره و خسته است و نميتونيم بيايم. يكي ديگه هم به مامانم علنا گفته بود كه كادو خريدن خرج داره و ما نميايم! انگار ما مونديم محتاج كادوهاي ديگران و بخاطر كادو اونا رو دعوت كرديم!!!! اين همون داداشيه كه يك ماه پيش عروسيش بود و چون بابا بيمارستان بود٬ تمام كارهاي عروسيش افتاده بود رو دوش آقاي شوهر... داشته باشيد كه چقدر قشنگ از آقاي شوهر تشكر كرد... حالا به نظر شما اين خانواده عجيب نيست؟!!!!

بگذريم...

بابا و مامان جمعه اومدن و يك شاهنامه خيلي خوشگل آوردن كه كناراش دستخط ملك الشعراي بهار بود... كتاب هم چاپ بمبئي بود. يعني يه كتاب خيلي با ارزش... دستشون درد نكنه  آقاي شوهر هم خوشش اومد. منم يك راكت تنيس براش خريدم كه خيلي لازم داشت. چون راكت خودش خيلي سنگين بود و كم كم داشت خراب ميشد... آقاي شوهر از اينم خيلي خوشش اومد  مامان و برادرش هم پول دادن. دستشون درد نكنه.

ديشب كه شب اصلي تولد بود رفتيم بيرون شام خورديم كه من چون زياد ميل نداشتم ولي غذا خوردم٬ حالم بد شد! اينم تنبيهم بود كه زياده روي نكنم

امروز ايشالا ميرم سونوگرافي... هنوز ميترسم زود باشه ولي ديگه نميتونم تحمل كنم... به حساب خودم الان هفته هفتم رو تموم كردم و وارد هشت ميشم. البته اگر دوهفته اول رو حساب كنيم كه هفته نهم رو تموم كردم!!!! راستي الكي الكي دوكيلو چاق شدم  آخه اصلا نميتونم فعاليت كنم و درضمن همش گشنه ميشم و اگر چيزي هم نخورم حالت تهوع بدي پيدا ميكنم! اين سه ماهه كه تموم بشه٬ شروع ميكنم به پياده روي و ورزش سبك... البته اگه ني ني وجود داشته باشه!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط :: گلي ::