راستش حرف خاصي نداشتم كه بنويسم. فقط اومدم بگم كه حالم اييييييي بدك نيست! روزهايي كه تو خونه هستم خيلي خوبم ولي وقتي ميام سركار دوباره حالم بد ميشه... ديروز به آقاي شوهر ميگفتم كه اگه ميرفتم سونوگرافي و از وجود جنين مطمئن ميشدم٬ هرجور حال بدي رو تحمل ميكردم و خوشحال هم بودم ولي الان با اين دودلي كه دارم٬ تحمل اين حالتها هم برام سخته... درضمن فكر ميكنم بايد از حالا به فكر خريد لباساي بزرگتر باشم ولي چون مطمئن نيستم٬ همينجوري تحمل ميكنم!
دوشنبه اين هفته ۲۰ روز از آخرين سونو ميگذره و ديگه بايد يه چيزايي حتما حتما ديده بشه (البته اگه وجود داشته باشه). ايشالا كه همه چيز خوب باشه و من بيام يه پست شاد براتون بنويسم!
دعا كنيد...
راستي مجبور شدم به رئيسمون بگم كه چه اتفاقي قراره براش بيفته!
آخه ما اينجا ۳ تا برنامه نويس بوديم با كلي كار! يكيمون كه خرداد ماه بعد از يه ماجراي اعصاب خوردكني كه اينجا داشتيم٬ دچار زايمان زودرس شد و رفت مرخصي! تا آذر هم نمياد! دوميش منم كه اگه همه چيز خوب پيش بره ديگه بعد از عيد نميام سر كار! سوميش هم دوستمه كه فعلا مجرده ولي اينطور كه بوش مياد با يكي دوست شده و شايد به همين زوديا بياد قاطي ما متاهلها!!!! خلاصه تا چند وقت ديگه رئيسمون ميمونه و حوضش!!!!!
منم چون مرخصي هام زياد شده بود و بعضي روزها هم بخاطر بوي چوبي كه اينجا مياد مجبور بودم زودتر برم خونه٬ ديگه صداي آقاي رئيس رو درآورده بودم!
اينجوري شد كه يكي از گواهي هاي پزشكيم رو كه روش علنا نوشته بود جريان چيه٬ دادم دست دوستم و برد نشونش داد! ديدن برگه همانا و دودستي كوبيدن برسر خودش همانا.... بيچاره هول شده بود و همش ميپرسيد چقدر وقت داره تا نيروي جديد بگيره
ولي با اينكه كلي خجالت كشيدم٬ از مرخصي گرفتن راحت شدم. ديگه نميخواد زنگ بزنم و دروغ سرهم كنم! هروقت بخوام نميام! به همين راحتي... ![]()
راستي يه مشكل ديگه هم دارم
مشكلم اينه كه چون تو ماه رمضون نميشه تو اداره غذا خورد٬ مجبورم ساندويچ هاي سرد بيارم اداره و يواشكي از خجالت ني ني دربيام!! ولي هميشه كه نميشه كوكو خورد! كلا غذا هم كه نميتونم درست كنم چون هرچي درست كنم ديگه نميتونم بهش لب بزنم! مامان آقاي شوهر هم خيلي زحمت بكشه براي پسرش افطاري ميفرسته بالا! مامان خودم هم كه قربونش برم فقط ميگه بيا اينجا تا بهت برسم! منم كه نميتونم برم ۳ماه اونجا زندگي كنم!
حسرت به دل موندم كه يه روز غذا بپزه بياره خونمون! يا يه روز بياد يه صبح تا ظهر به من بيچاره كمك كنه!!! تو اين يك ماه و نيم كه گذشته مامان اصلا نيامده خونه ما!
ميگم اصلا يعني هيچي هيچي! فقط من با اين حالم راه ميافتم ميرم خونشون كه يه غذايي به اين بدن بيچاره برسونم! وگرنه بايد با ميوه و هله هوله خودمو سير كنم! ![]()
فكر ميكردم مامان آقاي شوهر بهم برسه٬ ولي متوجه شدم كه از اونم نبايد هيچ انتظاري داشته باشم! ديگه از مامان خودم كه نزديكتر نيست! بازم دست آقاي شوهر درد نكنه... فدات شم عزيزم كه اينقدر سختي ميكشي ولي همش به فكر راحتي مني... مرسي... ![]()
![]()
![]()
ديروز هم روز مزخرفي بود! طبق معمول حالم خوب نبود... تا ساعت ۴ به زور تحمل كردم و خودمو با كار سرگرم كردم. ساعت ۴ آقاي شوهر منو برد خونه تا يه كمي بخوابم. خودش دوباره برگشت اداره و تا ساعت ۶ موند. آخه مديرشون رفته ماموريت هلند و فعلا مسئوليت دست آقاي شوهره و بايد تا عصر بمونه اداره... بيچاره بخاطر من كلي از كاراش هم عقب ميمونه هميشه ![]()
رفتم يخورده تو خونه جلوي تلويزيون غلت زدم تا خوابم ببره كه آقاي شوهر زنگ زد كه ساعت شيشه و دارم ميام دنبالت كه بريم خريد كنيم. منم كه با صداي زنگ تلفن از خواب پريده بودم٬ چنان تپش قلب و حالت تهوعي گرفتم كه داشتم ميمردم! تا دوساعت بعدش هم خوب نشدم
رفتيم فروشگاه اداره تا بني رو كه تا آخر شهريور وقت داشت٬ خرج كنيم. بعدش هم آمديم خونه و آقاي شوهر عزيزم٬ تمام ظرفهاي روز قبل رو شست و وسايل شام رو چيد و دوباره خودش همه رو جمع كرد و كلي بهم رسيد... شام هم طبق معمول فقط چند تا قاشق آش خوردم و بعدش ديگه حالم بد شد! فقط آخر شب آقاي شوهر كه ديد گشنمه٬ برام لقمه گرفت و اونو ديگه تونستم بخورم! دستت درد نكنه عزيزم ![]()
راستي نگفته بودم كه ماشينمون حدود ۱۸ روز تعميرگاه بود. چون داشتن رو موتورش كار ميكردن و ما تو اين مدت ماشين نداشتيم. به من كه خيلي سخت گذشت! به آقاي شوهر هم همينطور. جالب اينه كه خانواده آقاي شوهر ماشين داشتن ولي اصلا به روي خودشون نمياوردن كه عروسشون حالش بده و ماشينو روزها بدن به ما تا بيايم سركار! همش يا راننده ميامد دنبالمون يا با آژانس ميرفتيم اداره. چون عصرها هم آقاي شوهر بايد تا ۷ ميموند اداره و من كه حالم بد بود بايد ساعت ۳ با آژانس ميامدم خونه. حدود ۱ هفته هم اصلا نتونستيم خونه بابااينا بريم... خانواده آقاي شوهر تو تعطيلات نيمه شعبان٬ ماشينشونو برداشتن و رفتن مسافرت! من و آقاي شوهر هم تنهايي مونديم خونه بدون وسيله! يك شب رفتيم خونه بابااينا كه بيچاره بابا سوئيچ ماشينشو داد به آقاي شوهر تا هركجا ميخوايم بريم و بگرديم. ولي فرداش دوباره برگشتيم خونه و تمام تعطيلات رو تو خونه تنهايي سماق مكيديم!!!!!! خانواده آقاي شوهر هم جمعه برگشتن ولي چه برگشتني! براي تمام هفتشون برنامه چيده بودن كه با ماشين برن اينور اونور! يه روز عروسي! يه روز پاتختي! يه روز مهموني! يه روز ديدن خواهر! يه روز ديدن برادر! ديگه واقعا كلافه شده بودم! هروقت هم آقاي شوهر مي پرسيد كه فردا ماشينو لازم ندارين؟ ميگفتن: فردا ماما ميخواد بره خونه فلاني! فردا ميخواد بره خريد! فردا ميخواد بره عروسي!.... منم به آقاي شوهر گفتم كه ببين چه بيخيالن! فكر نميكنن كه زن تو حالش بده و ممكنه نياز به ماشين داشته باشي! اول به برنامه هاي نه چندان مهم خودشون ميرسن! درصورتيكه اگر اونا حتي يك روز ماشين نداشته باشن٬ يا كاري تو طرح ترافيك داشته باشن٬ ما ماشين خودمونو ميديم به اونا و خودمون با آژانس ميريم سركار! ولي ايندفعه ديگه براي من درس عبرت شد تا بفهمم كه هميشه خودم و آقاي شوهر مهمتر از ديگرانيم! حتي اگه اونا مريض باشن و تنها باشن و .... ![]()
اينم از درددلهاي من! آخيش! راحت شدم! اين وبلاگ نويسي هم چيز خوبيه ها! ميتونم راحت حرفامو بزنم بدون اينكه كسي ناراحت بشه! ![]()
بازم اومدم تا ناراحتتون كنم! ببخشيد كه اين پستهاي آخرم سرشار از نااميدي و ناراحتيه و مطلب جالبي ندارم كه بنويسم!
محل كارمونو عوض كرديم. يعني به يك ساختمون ديگه منتقل شديم كه نوسازه! و امان از بوي چوب...
دارم ميميرم از اين بوهاي جديد! بوي رنگ! بوي چوب! بوي وسايل نوي روي ميزها! هر روز عزا ميگيرم كه دوباره بايد بيام سركار و اين بوها رو تحمل كنم!!!
كاش ميشد دو سه ماهي مرخصي بگيرم. اصلا نميتونم اين محيط رو تحمل كنم! مخصوصا اينكه اتاقمون دقيقا روبروي اتاق رئيسه و هر حركتمون رو ميبينه! حتي نميتونم چند لحظه سرمو بذارم روز ميز و چشمامو ببندم! زود مياد ميپرسه: خانم ... حالتون خوب نيست؟!
يكبار هم وقتي ميخواستم يك ساعت زودتر برم خونه٬ سر راهم سبز شد و گفت شما بازم مريضين؟ چه مريضي سختيه كه هنوز خوب نشده!!!!!
بيچاره فكر ميكنه سرماخوردگي دارم! بهم ميگه: منم چند وقته مريضم و خوب نميشم! اين سرماخوردگيهاي تابستوني تو بدن آدم ميمونه!!!!!
خاصه ماجراهايي داريم با اين آقاي رئيس!
راستي به توصيه دوستان٬ يخورده از استرسم كم كردم. يه سايت پيدا كردم كه تقويم جالبي داره. بنا به تقويم اون سايته٬ من وقتي رفتم سونو تازه هفته پنجم رو شروع كرده بودم! خيلي زود بوده! نه؟ ![]()
ولي هنوز به خودم اميدواري ندادم! نميخوام اگه اتفاقي افتاد٬ دنيا برام تموم بشه! اصلا نميخوام دلمو به چيزي خوش كنم! من هنوز مادر نيستم! شايد هم به اين زوديا نشم! فقط ميخوام بدونم اگر چيزي نيست زودتر تكليفم روشن بشه و اين حالت تهوع لعنتي تموم بشه!! اگر هم چيزي هست كه با چشماي خودم ببينم تا بتونم رو زندگيم برنامه ريزي كنم...
خدايا به اميد تو...
خيلي پكرم! ديروز رفتم سونوگرافي. دكتره هركاري كرد نتونست جنينو ببينه. ساك حاملگي كاملا تشكيل شده بود ولي هيچي توش ديده نشد!![]()
البته گفت الان زوده و بعيد نيست كه نبينيم چون الان ميشم هفته پنجم. درضمن گفت كه چون مثانه ات پر نيست نميشه دقيق سونو كرد
. خيلي هم بهم دلداري داد و گفت كه مطمئن باشم كه ني ني دارم ولي الان يكي ۲ ميليمتره و نميتونه ببينش! بهم ويتامين ب۶ هم داد كه حالمو خيلي بهتر كرده ولي سعي ميكنم زياد ازش نخورم.
حالا من موندم و كلي نااميدي.... همش ميترسم حاملگي پوچ باشه. آخه يكي از همكارامون پارسال همين وضعيتو داشت و بعد از يك ماه و نيم٬ ديگه بارداريش تموم شد
من نميخوام اونجوري بشم! يك سال كلي قرص خوردم و زحمت كشيدم تا به اينجا رسيدم! حالا اگه بفهمم واقعا جنيني تشكيل نشده چيكار كنم؟ ![]()
دكتر گفت كه بايد ۲۰ روز ديگه بياي براي سونوي مجدد تا قلبش رو هم ببيني ولي من تا اون موقع دق ميكنم ![]()
![]()
كسي تجربه اين مدلي نداره؟! من خيلي نااميدم! كم كم دارم افسرده ميشما! كمكم كنيد....
حالم خوب نيست
اصلا نميتونم نفس بكشم! همش حالت تهوع دارم. خدا بهم كمك كنه كه تازه يك ماه گذشته و من اينقدر حالم بده! ۲ ماه ديگه هم بايد تحمل كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
يه راه حلي بدين به يه بنده خدايي كه از صبح كه چشماشو باز ميكنه حالش بدههههههههههههههه تا شب!
كمككككككككككككككككككككككككككككككككككككك