تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

بازم من اومدم با یه خبر داغ داغ!  گلی داره مامان میشه!

تو پست قبلی گفتم که حالم اصلا خوب نیست٬ خوب نتیجه آزمایش مثبت بود و یه موجود به اندازه یه نقطه تو بدنمه!  

البته ماجرا به این آسونیها هم نیست... چند روز بود که به شدت دل درد داشتم و شبها تا صبح نمیخوابیدم. عمه جان برام آزمایش نوشت و شنبه رفتم آزمایشگاه با کمال ناامیدی. چون الان یک ساله که همیشه این ماجرا تکرار میشه و همیشه هم جوابش منفیه! در ضمن این دل دردها خیلی عجیب بودن. عصر که جوابو گرفتیم مثبت بود!!!!!!!!!!!!! خیلی شاخ درآوردم و بهمون شوک وارد شده بود ولی یکدفعه یادم افتاد که من نباید دل درد داشته باشم! به عمه زنگ زدم و گفت که خیلی نگرانمه و باید حتما استراحت کنم و چند روز سرکار نرم تا تکلیفم روشن بشه. آخه خودش پارسال همین شرایط رو داشت و بعد از یک ماه کارش به اتاق عمل کشید

خلاصه الان چند روزه خونه بابااینا استراحت میکنم. همش میخورم و میخوابم!  خیلی بهتر شدم ولی نگرانیم ادامه داره. دیروز دکترم گفت که باید هفته دیگه سونوگرافی کنم تا ببینن که نی نی سرجاشه یا رفته جای دیگه

خلاصه اگر مثل عمه جان شدم که هرچی بدی ازم دیدید به بزرگی خودتون ببخشید. شاید زنده نمونم. اگرم مشکلی نبود که باید کلی نذر و نیازامو ادا کنم.

بازم برام دعا کنید.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به دوستاي مهربونم.

ببخشيد كه نميتونم بيام بهتون سر بزنم و كامنت بذارم. ميدونم كه خيلي هاتون ازم دلخورين و فراموشم كردين. اينو از آمار بازديد كننده هاي وبلاگم ميفهمم. ولي چه ميشه كرد. بعضي وقتا آدم تو مشكلاتي گير ميكنه كه ديگه حال و حوصله سر زدن به همه وبلاگا و كامنت گذاشتن براي تك تك اونها رو نداره. راستش غير از بابام كه حسابي حال همه رو گرفته٬ خودم هم اصلا احوال خوبي ندارم. امروز رفتم آزمايش خون دادم تا ببينم مشكل چيه. بيشتر نميتونم توضيح بدم....

بابا رو ۵ شنبه از بيمارستان مرخص كردن. ولي آنژيو نكردن و گفتن بايد يك ماه ديگه براي آنژيو بياد بيمارستان. نميدونم چرا متوجه نيستن كه اگر تو اين يك ماه خداي نكرده اتفاقي براي مريض بيافته٬ كي جواب ميده. تا جايي كه ما فهميديم صددرصد يكي يا چند تا از رگهاي قلبش بسته هستند. چون همين كه يخورده صحبت ميكنه يا يخورده ميخنده٬ همون حالتهايي كه موقع سكته بهش دست داده بود٬ دوباره پيش مياد و همه رو نگران ميكنه. اميدوارم اين يك ماه بخير بگذره و مشكلي پيش نياد... توروخدا دعا كنيد...................

من ۵ شنبه سر مسائل بيخودي با آقاي شوهر دعوا كردم! اونم از ساعت ۱۱ رفت بيرون تا عصر. منم عصر ديگه حوصله ام سر رفت و رفتم خونه بابااينا.... خوب اونجا هم خيلي شلوغ بود و تقريبا اعصابم اومد سرجاش. شب دوباره تلفني با آقاي شوهر آشتي كرديم!!!! فكر كنم اعصابم خيلي تحريك پذير شده. همش منتظرم يه چيزي پيش بياد تا يا دعوا كنم يا گريه كنم! نميدونم چه مرگمه!

ديشب عروس و داماد موندن پيش مامان و بابا تا تنها نباشن... امشب هم قراره من بمونم اونجا... ميخوام امشب فيلم و عكساي عروسي رو كه خودمون گرفتيم به بابا نشون بدم... بيچاره هنوز عكسا رو هم نديده....




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام با كلي ناراحتي

نميدونم چجوري شروع كنم. اين چند روزي كه گذشت جزو بدترين روزهاي زندگيم بود...  Feeling Blue  البته غير از عروسي برادرم.

يادتونه تو پست قبلی نوشتم که خواب بد دیدم و دعا کنید که اتفاقی نیافته؟ متاسفانه افتاد و بهم ثابت شد که بعضی از خوابها تعبیر درستی دارن و خرافات نیستن... همونطور که تو همه کتابای تعبیر خوب نوشته که اگر خواب ببینید دندوناتون پوسیده شده یا افتاده یعنی اینکه به یکی از نزدیکترین اقوامتون آسیبی میرسه. بله... درسته...

ما ۵شنبه بعد از ظهر راه افتادیم بسمت شمال و عصر برای مراسم حنابندون رسیدیم اونجا. هوا بشدت گرم بود و طاقتمونو بریده بود. به زحمت مراسم رو تحمل کردیم. من و آقای شوهر بودیم با مامان و بابا و زندایی و ۲تا دختر دایی. بابا اصلا طاقت گرما رو نداره... اونجا هم سروصدای ارکستر زیاد بود و چون کسی رو نمیشناختیم٬ بابا بشدت کلافه بود. اونشب رو بسختی تا صبح تحمل کردیم و دوباره اینهمه راه رو برگشتیم. بابا خیلی خسته شده بود.

 روز شنبه یعنی یک روز قبل از عروسی٬ بابا خیلی کار داشت. عروس و داماد رو رسوند خونشون تا آخرین جابجایی ها رو انجام بدن. بابا اونا رو از اونجا رسوند کوچه برلن تا لباس عروس رو تحویل بگیرن. بعد خودش رفت سعادت آباد تا شیرینی ها رو سفارش بده. بعد هم رفت تا شربت و لیوان بخره.... خلاصه بابای بیچاره من همه کارا ریخته بود سرش و از هیچکس هم کمک نخواسته بود. برادر بزرگم هم چسبیده بود به زنش تو کرج و حتی زنگ نزد که کمکی به بابا بکنه...

طرفای ظهر٬ من خونه بودم که دختر داییم زنگ زد و گفت که بابات از بیرون اومده و حالش خیلی بده. زود پاشو بیا اینجا. به دکتر هم زنگ زده بودن. من که رسیدم دیدم بابا رو تخت خوابیده و اصلا حرف نمیزنه. البته حالش خیلی بد نبود. یعنی بهم سلام کرد ولی به زحمت چشماشو باز میکرد. با آقای شوهر بلندش کردیم. خودش لباساشو پوشید و رفتیم بیمارستان قلب. اونجا ازش نوار قلبی گرفتن و گفتن یک سکته رو گذرونده ولی خیلی قوی بوده و تونسته تحمل کنه...Tearyولی چون رگهای قلبش گرفته بودن٬ هنوز احتمال خطر وجود داست. دیگه من حال خودمو نمی فهمیدم. مثل ابر بهار گریه میکردم. هیچکس هم خبر نداشت. مامان بیرون بود و نمیدونست. عروس و داماد هم دنبال کارای خودشون بودن و برادر بزرگم هم کرج بود. فقط من بودم و آقای شوهر و داییم. بابا رو بردن ccu . بعد برادر بزرگم زنگ زد و وقتي فهميد مثل اينكه تازه متوجه شد كه چقدر تو اين شرايط مارو تنها گذاشته. اينقدر پشت تلفن گريه كرد و بيتابي كرد تا رسيد تهران و اومد بابا رو ديد و يخورده خيالش راحت شد. عصر همگي برگشتيم خونه ولي بدون بابا... عروس و داماد هم عصر اومدن خونه. اولش خيلي خودمونو كنترل كرديم و هيچي نگفتيم. بعد كم كم به برادرم گفتيم و يكسري هم من دوباره گريه كردم. خلاصه اينكه شب عروسي حسابي همه پكر بوديم. I Can't  بابا دستورات لازم رو به آقاي شوهر داده بود و اون بيچاره روز عروسي از صبح تا عصر تو خيابونا بود و به كارا ميرسيد. برادر بزرگم هم كه شب پيش مامان مونده بود با خانمش تلفني بحثشون شده بود و خانم بجاي اينكه بياد بيمارستان و حال پدرشوهرشو بپرسه٬ به داداشي گير داده بود كه چرا شب نيومدي خونه و چرا اونجا موندي؟ مگه نوكر اونا هستي كه ميخواي كمكشون كني؟! من و مامان از يك طرف نگران بابا بوديم و از طرفي استرس مراسم رو داشتيم و از طرف ديگه حرص داداشي و خانم احمقشو هم ميخورديم... نميدونم يك انسان چقدر ميتونه بي وجدان و بي شرف باشه كه تو اين شرايط   اجازه نده مردي به پدرش سر بزنه و به برادر و خواهرش كمك كنه....

روز عروسي با كمك آقاي شوهر و داداشي بخير گذشت و مراسم عالي برگزار شد. همه چيز عالي و خوب بود. فقط مشكل اينجا بود كه بابام كه همه زحمتا رو كشيده بود٬ خودش تنهايي بيمارستان بود. تو عروسي هم همه فهميدن كه چي شده و ناراحت شدن. بقول آقاي شوهر ماجراي ما به تراژدي تبديل شد!

ديروز من از زور خستگي نيومدم سركار. رفتم پيش مامان. اونجا هم داييم و خانوادش و عمه هام بودن تا مامان تنها نباشه. بعد همگي ساعت ۳ رفتيم ملاقات بابا. مثل اينكه دكتر گفته بايد آنژيو بشه. اميدوارم بخير بگذره... كلي براي بابا نذر كرديم... شما هم دعا كنيد كه حالش هرچه زودتر خوب بشه و برگرده خونه. هرچند كه عروسي پسرشو از دست داد ولي سلامتيش مهمتره...

باباجون دلم برات تنگ شده...................... Blow Kiss




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

روز به روز به مراسم نزديكتر ميشيم. فكر كنم تو پست بعدي ديگه شرح مراسم رو بنويسم و براتون عكس بذارم. البته اگه تا اون موقع زنده باشم چون چند شب پيش خواب ديدم كه همه دندوناي پايينيم پوسيده و داره ميريزه!!!!  Dumb  ميدونين كه تعبير خيلي بدي داره! خلاصه اينكه دلم شور ميزنه چون فردا بايد به اتفاق بابا و مامان بريم شمال و تو مراسم حنابندون شركت كنيم... فكر كنم تو راه همش چشمام به جاده باشه كه يه وقت اتفاقي نيافته! اصلا من كه اينهمه خرافاتي نبودم! نميدونم چرا اينجوري شدم! Oh Jeez  راستي من براي اولين بار تصادف كردم!!!!! Thumbs Up  تبريك بگين!!!! و چنان خرابكاري كردم كه خودمم خجالت ميكشم به ماشين عزيزمون نگاه كنم!!!   Blushy 4  رفته بودم خونه پيش مامان تا چمدون عروس و وسايلشو كادو كنيم. عصر كه خواستم بيام دنبال آقاي شوهر و بريم خونه٬ نميدونم يهو چرا پارك وي غلغله شد و همه ماشينا مثل مور و ملخ ريختن دورم!!!!  Screaming  منم خوب هول شدم و زدم به ماشين جلويي ديگه!!!!! پياده شديم و ديديم هيچي نشده! منم عذرخواهي كردم و سوار شدم و خندان رفتم دنبال آقاي شوهر. وقتي چشمش به ماشين افتاد.... چشمتون روز بد نبينه!!!! من مثل اين آدماي فوق ابله٬ فكر كرده بودم سمت  چپ ماشينو زدم و ديده بودم سمت چپ سالمه و خيالم راحت شده بود ولي نگو سمت راست ماشينو زدم  Eyes Poppin  و بيچاره سيااااااااااااااااااه شده بود! البته آقاي شوهر گفته با پوليش ميره ولي خيلي از خودم و از مغزم نااميد شدم! حالا هم ميترسم پشت فرمون بشينم! Confused

 

راستش يه مسئله اي كه چند روزه خيلي فكرمو مشغول كرده اينه كه براي عروسي موهامو چه رنگي كنم! از مش خيلي خيلي خسته شدم! ميخوام يه تغيير اساسي بكنم ولي چجوري؟! Hmm

ديروز هم رفتم آرايشگاه گل تو يوسف آباد كه ببينم قيمتهاشون چجوريه! ميدونين چي گفتن؟ گفتن آرايش ساده صورت ۲۵ هزار تومن. آرايش يخورده فانتزي تر ۳۵ هزار تومن الي ۱۲۰ هزار تومن! حالا من اينهمه پول از كجا بيارم؟!!!!  Oh Jeez آخه هرچي تو حسابم بود دادم براي خرج عروسي... ولي بيخيال. اونايي كه كمك خواستن مهمتر از موها و آرايش من هستن. درسته؟

 

چند روزه بدجوري افتادم به شمارش كالري! و هر روز هم ورزش حسابي ميكنم يعني يك ساعت پياده روي و دوچرخه.... حتي اگه لاغر هم نشم٬ برام خوبه چون يخورده از تنبي درميام و درضمن عذاب وجدان هم اصلا ندارم. يه آقايي جديدا همكارمون شده كه صد رحمت به ني قليون! خيلييييييييييييي لاغره و خيلييييييييييييييييييييييي ميخوره!!!!  Sick  وقتي ناهار ميخوره من بهش حسودي مي كنم! هميشه هم در حال خوردن كيك و موز و خامه و مربا و .... پس چرا من بجاي اون چاق ميشم؟! Ignoring You

 

دعا كنين مراسم به خير و خوشي بگذره و مشكلي پيش نياد. خيلي استرس دارم! تو عروسي خودم اينقدر نگران نبودم!

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

واییییییییییی چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. خیلی وقته هیچی ننوشتم درحالیکه خیلی ماجراها اتفاق افتاده.

خیلی از کارهای عروسی رو انجام دادیم. لباس من تقریبا حاضر شده و برای مامانم هم رفتیم لباس و کفش و ... خریدیم. فقط بابای بیچاره مونده که فکر نکنم چیزی بخره. عروس و داماد هم کاراشون تموم شده. خریدهاشونو کردن و خونه شون رو کاملا چیدن. فقط مونده یخچال و تلویزیون که باید بابای من بخره و انتخابشو به من سپرده ولی هنوز وقت نکردم برم چیزی بخرم.

دو روز پیش خانواده عروس خانم اومدن خونه بابااینا و وسایل داماد رو که خریده بودند و خیلی قشنگ کادو کرده بودند٬ آوردن. منم از اداره رفتم اونجا و از مامانم یه لباسی قرض کردم و پوشیدم و یه آرایش مختصر هم کردم... یخورده رقصیدیم    و کادوها رو باز کردیم و اونا رفتن. داداشی و خانمش موندن تا وسایلشونو ببرن خونه خودشون. مامانم هم خیلی بغض کرد و بعدش کلی گریه کرد که آخرین بچه اش هم داره میره و کاملا تنها میشن  . بعد هم یخورده با داداشی و خانمش بحثشون شد سر مسائل قدیمی و دلخوریهاشونو گفتن و دوباره باهم آشتی کردن. ولی شب خیلی بدی بود. منم ناراحتیهامو از اونا گفتم. گفتم که من چقدر برای عروسیشون زحمت کشیدم و اونا حتی از دعوت کردن من به خونه شون برای دیدن اونجا٬ دریغ کردن. خیلی ازشون شاکی بودم  . گفتم که باید بهم یه تعارف کوچولو میزدن که بیام و خونه شونو قبل از عروسی ببینم... یه مسئله دیگه این بود که وقتی اونشب خانمها خونه بابااینا بودن٬ داداشی با کسی اومده بوده اداره ما و یه سری به آقای شوهر نزده بود. درصورتیکه من به آقای شوهر گفته بودم که داداشی داره میاد اونجا و ازش پذیرایی کن و ... آقا داداش بی معرفت هم فقط رفته بود پیش شوهرخاله خانمش!!!!! آخه شما بگین کدوم نزدیکتره؟ شوهر خاله زن آدم یا شوهر خواهر آدم؟!!!!!!  

خلاصه اونشب گذشت و دلخوریها پاک شد و صلح و آشتی برقرار شد ولی مامانم همچنان دلش گرفته بود و اونشب کلی گریه کرد. من و دختر داییم و زنداییم هم پا به پای اون گریه کردیم.  

از کارهای عروسی هم فقط هماهنگی با ارکستر مونده. چند نفر پیدا کردیم ولی همگی قیمتهای پرتی   میگفتن. حالا یکی پیدا شده که قیمتش خیلی مناسبه و همه جور امکاناتی هم داره...   امیدوارم این یکی جور بشه. آقای شوهر هم یک روز رفت و از طرف بابا٬ با تالار قرارداد بست. البته اینو هم بگم که همه هزینه های عروسی رو من و آقای شوهر میدیم و بعدن قراره بابا یکجا باهامون حساب کنه. منم اصلا خسیس بازی در نمیارم و حسابی دست و دلبازی میکنم چون بعدن بابا میخواد همشو بده دیگه!   

آرایشگاه هم رفتیم و جا رزرو کردیم. بعد رفتیم تجریش و سرویس طلای عروس رو هم خریدیم. ولی خدائیش طلا خیلی گرون شده!!!!!

دیگه کار خاصی نمونده...

از خونه آقای شوهر هم بگم که تصمیم دارن یخورده تغییراتی بدن یعنی مادرشوهر جان قصد داره آشپزخونشو حسابی تغییر بده و دوباره بسازه. حالا هنوز شروع نکردن. فعلا حرفش هست.

نمیدونم گفتم یا نه٬ که برادر آقای شوهر چون احساس میکرد داره چاق میشه٬ یه دوچرخه ثابت خرید   و یکی از این دستگاهها که بهش میگن آبکینگ و باهاش شبیه دراز و نشست کار میکنن. برای مردا خیلی خوبه چون روی عضلات بازو و شونه ها کار میکنه. منم از فرصت استفاده کردم و وقتی توی فروشگاه بودیم یه دستگاه تویست (مسگری) خریدم که یه چرخونک داره و اگه باهاش زیاد کار کنی پهلوها رو کاملا آب میکنه... حالا ما تو خونمون یه باشگاه بدنسازی کامل داریم! من روزا یخورده رو تردمیل با سرعت بالا راه میرم. بعد ۱۰۰ تا یا ۲۰۰ تا تویست میرم. بعد میرم طبقه پایین کلی دوچرخه میزنم و دراز و نشست میرم!!! حسابی ورزش میکنم. چون دستگاهها متنوع هستن٬ آدم حوصلش سر نمیره. من قبلا فقط با تردمیل کار میکردم و بعد از نیم ساعت٬ از راه رفتن حوصله ام سر میرفت و زود خسته میشدم.  

درضمن یه کشف جدید کردم: با دوچرخه ثابت میشه خیلی بیشتر کالری سوزوند نسبت به تردمیل. با تردمیل تو ۲۰ دقیقه پیاده روی فقط ۱۰۰ کالری میسوزه وبا دوچرخه ثابت تو ۲۰ دقیقه میتونم ۲۰۰ کالری بسوزونم! خیلیه!

دعا کنید تا روز عروسی بتونم یخورده جمع و جورتر بشم. راستی باید تمرین رقص هم بکنم! به آقای شوهر هم یاد بدم هرچند که خیلی خجالتیه! قبل از عروسی خودمون یخورده یاد گرفته بود ولی الان دوباره یادش رفته....  

پ. ن : کشتم خودمو با این اسمایلی ها!!!!!!!!!!! دو ساعته وقتمو هدر دادن!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط :: گلي ::