تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام سلام صدتا سلام!

امروز خيلي انرژي دارم! نميدونم چرا! فكر كنم بخاطر اين وبلاگ جديديه كه باهاش آشنا شدم و مربوط به رژيم و لاغري و اين حرفا ميشه! ديروز كشفش كردم . توضيحش اينه كه تو اين سايت هم مثل   اينجا هركس براي خودش وبلاگي ميسازه و مشخصات بدنيش رو ميده. مثلا الان چند كيلوئه و ميخواد به چند برسه. و طي چند ماه دوست داره كه به اين وزن برسه! بعد يك نمودار ميكشه كه كنار وبلاگتون هر روز ديده ميشه و شما ميتونين نمودار كاهش يا افزايش وزنتونو ببينين كه خيلي انگيزه قوي هست. چون آدم هر روز ميبينه كه كجاي كاره. يك مسئله ديگه اينكه قابليت آپلود عكس رو داره و ميتونين هر مثلا هرماه عكس خودتونو بذارين و ببينين كه با قبل چقدر فرق كردین... خلاصه از اين جينگول بازيها زياد داره ديگه!

خوب حالا بريم سر اصل مطلب كه عروسي آقا داداش كوچيكه ميباشد!!! هورااااااااااااااا!

بعد از جنگ و دعواهاي بسيار بر سر مكان عروسي كه تهران باشد يا شمال٬ تهران برگزيده شد چون خانواده داماد تصميم بر اين مطلب گرفتند! خانواده عروس هم براي فاميلهاي خودشان يك مهماني شمال ميگيرند و در مهماني ماهم حضور پيدا ميكنند همچنين! لباس عروس برگزيده شده! لباس خواهر داماد (بنده عاليقدر) هم همچنين پارچه اش خريداري شده و هم اكنون در دست خياط است تا خدا ميداند كه چه شكلي دربياورد! (رنگش بين بادمجوني و بنفش خيلي سيره!   كلي پولشو دادما! از سر گردنه خريدم يعني زرتشت!)

  فردا قراره با عروس خانوم بريم براشون سرويس جواهرشون رو بخريم و آرايشگاه  هم رزرو كنيم. راستي يادم رفت بگم كه قرار مراسم روز ۲۱ مرداد باشه و همون جايي كه عروسي من برگزار شد...

  

جمعه دوباره با آقاي شوهر يه دعواي حسابي داشتيم و كلي تقسيم اراضي كرديم و ... كه بيشتر جايز نيست توضيح بدم ولي دوباره ديروز آشتي كنون انجام شد   و تقسيم اراضي فراموش شد    فقط نتيجه اش اين شد كه حقوق اين ماهم٬ بخاطر مراسم دست خودم باشه تا هرجوري كه عشقم ميكشه خرجش كنم

 

پي نوشت: من چند روزه نتونستم وبلاگ ياسي جون و خيلي از پرشين بلاگيها رو ببينم و دارم ميميرم! كسي نميتونه كمك كنه؟

پی نوشت ۲: بالاخره تونستم وبلاگای پرشین بلاگ رو باز کنم با سختتیییی!  ياسي جون نميدوني چقدر خوشحالم كه داري به خوبي و خوشي زندگي جديدت رو شروع ميكني... اميدوارم هميشه و در تمام مراحل زندگي با همسرت همينطور خوب زندگي كني و با كمك هم پله هاي پيشرفت رو طي كنين. بازم مبارك باشه خانمي...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام...

چند روزه كه چيز خاصي ننوشتم. يعني اتفاقات زيادي افتاده ولي من حوصله نداشتم بنويسم تا امروز...

پس يكي يكي تعريف ميكنم: (راستي يادم باشه جريان انگشت مامانو بنويسما)

دو شب پيش عروسي پسرعموم بود. راستش اين پسرعموي من بگي نگي بدش نميامد كه ما باهم عروسي كنيم. قبلنا چندين بار زن عموم كه عاشق منه  بهم يه تيكه هايي ميانداخت ولي خوب كسي جدي نميگرفتشون تا اينكه پاي آقاي شوهر اومد وسط و منم رفتم تو كار عشق و عاشقي و اين حرفا...  خلاصه ديگه قضيه جدي نشد و فراموش شد... تا اينكه پارسال خبر دادن كه آقاي پسرعمو هم بله.... اومدن قاطي مرغا. فقط نكته جالب اينجاست كه زن عموي من همچنان مثل پروانه دور من ميچرخه... پريشب تو عروسي دست منو گرفته بود و همش بهم ميرسيد... بهم ميگفت اگه لباست سفيد بود همه با عروس اشتباه ميگرفتنت!  فكر كنم بيچاره حسرت به دل موند

عروسي خوبي بود. داماد اينقدر رقصيده بود كه كتش خيس خيس بود  فكر كنم خيلي هيجانزده بود! همش هم تو خانما بود و با همه ميگفت و ميخنديد!!!!!! بيچاره عروس هم فقط دنبالش از اين گوشه به اون گوشه تالار ميرفت  همه چيزشون خوب بود . لباس عروس واقعا قشنگ بود و آرايشگاه خيلي خوب درستش كرده بود. فقط بديش اين بود كه يه ۱۰ سانتي از داماد بلندتر بود

يه نكته خوبي كه پريشب رو براي من تبديل به شب خوبي كرد اين بود كه آقاي شوهر برخلاف هميشه كه با خانواده و فاميلاي من اصلا گرم نميگرفت٬ اونشب با برادرام و عموهام بهش خوش گذشته بود و براي اولين بار بود كه بعد از يك مراسمي اومده بود خونه و با هيجان برام از حرفاشون و كاراشون ميگفت  وقتي تعريف ميكرد كه با برادرم چيكارا كردن و چیا گفتن٬ احساس كردم اين همون آقاي شوهريه كه من مدتها دنبالش ميگشتم ولي متاسفانه پيداش نميكردم. همون شوهري كه با همه صميمي باشه و احساس غريبگي نکنه... خوب پریشب پیداش کردم!  ولی فکر کنم دوباره گم بشه

دیروز آقای شوهر ماموریت بود. صبح رفت یاسوج و آخر شب برگشت. من تنهایی ماشینو برداشتم اومدم اداره ولی راه رو اشتباهی رفتم و از نیایش سر درآوردم! میدونید که آخر کردستان رو چه جوری اتوبان کشی کردن و آدم راهها رو قاطی میکنه!  خلاصه ساعت ۹ ونیم رسیدم اداره  اینم از نتایج ماشین بیرون آوردن از خونه! کسی میدونه چرا با تاکسی نیامدم؟!  شاید تنبلی!

مامان آقای شوهر دوباره مریض شده  اینبار سرماخوردگی پیدا کرده! من نمیدونم چرا اینقدر بلا میاد سر این بیچاره! آزارش هم به کسی نمیرسه ها!  صبح به آقای شوهر میگفتم که خوش بحال مامانت که اینقدر نازکش داره! برای یه سرماخوردگی ساده٬ خواهرش اومده پیشش که تنها نباشه  در حالیکه مادر بیچاره من حدود دوهفته پیش انگشتش مونده بود لای دستگاه له کن برقی  و نزدیک به قطع شدن بود  ولی با اون خونریزی شدیدی که داشت به هیچکس زنگ نزده بود که نگران نشن و خودش تنهایی لباس پوشیده بود و رفته بود بیمارستان تا انگشتشو براش بخیه بزنن و ببندند!  هرچند که اگر تلفن هم میزد٬ کسی آنچنان اهمیت نمیداد! مخصوصا بابام که انگار اصلا براش مهم نیست! ولی اگر به من میگفت حتما میرفتم پیشش. کما اینکه تا دو سه روز بعدش٬ هرروز از اداره میرفتم خونه بابااینا و باندش و پانسمانش رو عوض میکردم... بیچاره با این وضعیتش باید فیزیوتراپی هم بره! کتفش کلا از کار افتاده و دکتر براش ۲۰ جلسه فیزیو نوشته که اصلا نزدیک خونه نیست و باید از تجریش تا میدون ولیعصر رو خودش بره. ساعتش هم جوریه که من نمیتونم همراهش برم و باید اداره باشم. روز اول خودم بردمش و راه رو نشونش دادم و نصف هزینه درمان رو هم حساب کردم و برگشتیم ولی دیگه از اون روز خودش میره. جالب اینجاست که بابام اصلا به روی خودش نمیاره و حتی یک روز هم نرسوندش! حتی نمیدونه اصلا مامان کجا میره! فقط میدونه میره فیزیو!!!!!!  اگه من چنین شوهری داشتم....

آها یه چیز دیگه! ماجرای داداش بزرگه و خانمش رو براتون نوشته بودم قبل از عید! دوباره دعواهاشون شروع شده و دوباره داداشی اومده خونه بابااینا! دوهفته میمونه و برمیگرده با زنش آشتی میکنه  این ماجرا داره کم کم برامون تکراری میشه!  امیدوارم بالاخره به یک نتایجی برسن و دست از این کاراشون بردارن

راستی راستی راستی... برای دوستداران سریال یانگوم: برادر آقای شوهر ۱۸ تا دی وی دی سریالو خریده ۴۰ تومن!  فکر کنم پولش زیادی کرده که به این چیزا میده! ولی برای ما خوبه که استفادشو میکنیم  سریالو تا آخرش دیدم  اگه کسی خواست بهش میگم چی میشه! فقط اینو بگم که آخرش با همون افسره ازدواج میکنه درحالیکه پادشاه هم عاشقش بوده  بهم فحش ندین که لو دادما! آخه آدم باید بدونه آخرش چی میشه تا با خیال راحت سریالو ببینه دیگه  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام!

حرف خاصي نداشتم! فقط اومدم هديه روز زن رو كه آقاي شوهر لطف كرده بود و خريده بود بذارم اينجا.

اينم هديه من.... كه كادوي سالگرد هم هست

فعلا خداحافظ.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

یکی از دوستان متن جالبی برام فرستاده.. خوبه بخونیمش و فکر کنیم که ما جزو کدوم دسته هستیم...

 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱- آنانی که وقتی هستند هستند و وقتی نیستند هم نیستند!

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲- آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هم نیستند!

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده شان یکی است.

۳- آنانی که وقتی هستند هستند و وقتی که نیستند هم هستند!

آدمهای معتبر و باشخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴- آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند!

 شگفت انگیزترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هرکدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

خیلی خوشحالم که با دوستای مهربونی مثل شما اینجا آشنا شدم که همیشه بهم سر میزنین حتی اگر من نتونم مدتها براتون کامنت بذارم ولی مطمئن باشید که همیشه بهتون سر میزنم. از راهنمائیهاتون هم واقعا ممنونم. حتما تو زندگیم ازشون استفاده میکنم.... حتما...

در ضمن همون روز که اون پست بلند و بالا رو نوشتم آقای شوهر طرفای ظهر بهم زنگ زد و باهم حرف زدیم ولی من اونشب هم خونه برنگشتم و یک شب دیگه هم پیش بابااینا خوابیدم. فکر کنم کار درستی کردم!!!  بهرحال گذشت دیگه...

امروز نرفتم سرکار. الان از خونه اومدم اینترنت تا چند تا عکس بذارم. چون چند وقت بود که سرم شلوغ بود براتون خیلی چیزا رو تعریف نکردم. مثلا اینکه امسال دوتا تولد گرفتم. اول ۱۱ خرداد دوستای دانشگاه رو دعوت کردم خونمون و ۱۴ خرداد هم که خانواده خودم و آقای شوهر و خانواده دائیم اومدن خونمون که خیلی خوش گذشت و من حسابی هم با کسری بازی کردم.  کلی هم کادو گرفتم. آقای شوهر آبمیوه گیری داد و مامان و بابا یه ساندویچ میکر دادن. مادرشوهر جان هم یه میوه خوری لهستانی بهم دادن و بقیه هم کادو دادن که دیگه نمیگم!

۲۶ خرداد هم سالگرد ازدواجمون بود که تا عصر سرکار بودیم و عصر هم با خانواده آقای شوهر آیس پک خوردیم و شب هم با آقای شوهر دوتایی رفتیم رستوران اسفندیار... خلاصه خیلی خوب بود ولی خوب کادوی سالگرد نگرفتم و ندادم!  چون بعدش دعواها شروع شد و الان هم آقای شوهر قرار کادوی سالگردو با هدیه روز زن یکجا بده  خیلی مادی شدم نه؟  قول میدم خودمو اصلاح کنم! آخه همیشه خرداد برای من ماه خیلی خوبی بوده... اولا که تولد خیلی از نزدیکانم خرداده مثل خودم و بابام و مادرشوهرم و زنداداشم و دختردائیم و عموم و پسرعموم و ....  ثانیا که سالگردمون که مهمترین واقعه زندگیم بوده تو خرداده...

دوتا عکسی که پایین میبینید خودم هستم تو دبی... یکی کنار خوردبی و یکی تو ابن بطوطه...

 خور دبی

ابن بطوطه

این هم عکس کسری کوچولو تو تولد عمشه...   کسری

این میز شام اولین تولدمه که با دوستام بودیم...  میز اول

اینم میز شام دومین تولدمه که خیلی خسته ام کرد چون مامان که مراقب کسری بود و نتونست بیاد کمک و مادرشوهرم هم که دستشو عمل کرده و نمیتونه کار کنه. خیلی دست تنها بودم...

میز دوم

 

خوش باشید...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط :: گلي ::