شرمنده كه نگرانتون كردم. ممنون از دوستاني كه چندين بار بهم سر زدن و با در بسته مواجه شدن...
راستش اصلا نميخواستم بيام چيزي بنويسم ولي چون ديدم ياسي و من و ... نگران شدن٬ اومدم كه بگم حالم خوبه....... فقط.... ![]()
آخرين بار گفتم كه كارمون اينجا دچار مشكل شده بود. مشكل ادامه پيدا كرد و بيچارمون كرد. يعني مجبور شديم حدود ۴۰۰۰ تا ركورد رو دوباره خودمون وارد سيستم كنيم و اين درحالي بود كه هركس از راه ميرسيد بهمون ميخنديد و يا عصبانيتشو سر ما خالي ميكرد. از روز ۱۶ خرداد تا حالا من هر روز از ۸ صبح تا ۷ شب اداره هستم و كار ميكنم. حتي ۵شنبه ها هم ميام سركار تا اين اطلاعات پاك شده رو دوباره وارد كنيم. خستگي جسمي به كنار.... اصلا مهم نيست... ولي واقعا روحم و افكارم خسته است...
ميدونم هميشه فقط اومدم اينجا و از ناراحتيام گفتم. ولي چيكار كنم؟ به كي بگم؟ من اينجا رو ساختم تا بتونم حرفاي دلمو بزنم و خودمو خالي كنم. پس شرمندتون هستم كه بازم دارم از اين حرفا ميزنم...
تو اين احوال مهمون بازيهاي خانواده آقاي شوهر تموم نشد و اين همسر بنده هم هيچ وقت نتونست جلوي مادرش به زبون بياره كه گلي خسته است و امروز نميتونيم فلان جا بيايم. البته منم همه جا رفتم و با روي باز با همه برخورد كردم ولي تو همين مدت وقتي نوبت خانواده يا فاميل من ميشد، آقاي شوهر سر كوچكترين مسائلي بهونه مياورد و خودشو كنار ميكشيد و يا اگرم ميامد در نهايت قيافه گرفتن براي همه...
ميدونين از چي خيلي ناراحت شدم؟ ۲۳ خرداد تولد خانم برادر وسطيم بود كه هنوز ازدواج نكردن و در واقع اولين تولدش تو خانواده ما بود و خوب بالاخره من بعنوان تنها خواهرشوهرش بايد براش يه كادوي كوچولو ميگرفتم... اصلا هم بحث پول نبود... خدا رو شكر اصلا مشكل مالي نداريم... نميدونم چرا دوباره آقاي شوهر شروع كرد به غرزدن كه "چرا براي خانوادت اينقدر خرج ميكني؟ من اگه خرج ميكنم چون مادرم برام سود و نفعي داره!!!! ولي خانواده تو براي ما تاحالا هيچ سودي نداشتن!!!"
به نظر شما اين حرف براي يه دختر خييييليييييييييييي سنگين نيست؟!
من چجوري بايد اين حرفو تحمل ميكردم؟
هيچي.... فقط نگاش كردم.... چي ميتونستم بگم به آدمي كه همه رو از دريچه سود و منفعت ميبينه؟ به آدمي كه توقع داره خانواده زنش هميشه درحال خرج كردن براش باشن. به آدمي كه فكر ميكنه مادرزنش فقط خدمتكارشه و حتي بهش دستور ميده
شب آخر سر ميز شام به مامان دستور ميداد كه چرا آب نياوردين؟! يعني واقعا داماد يه خانواده نميتونه خودش بره سر يخچال و آب برداره؟! ![]()
روز دوشنبه با آقاي شوهر و بابا و مامان رفتيم خونه داييم تا دخترخاله اي رو كه از سوئد برگشته ببينيم. فقط نيم ساعت نشستيم و برگشتيم. قرار بود شام خونه بابااينا باشيم. جلوي در خونه، آقاي شوهر به بابا گفت اگه كنترل در دستتون هست، من ماشينو بيارم تو پاركينگ. بابا هم گفت كه خودشون چون جا كم داشتن ماشينو جاي ديگه گذاشتن و جا رو براي ماشين داداشي كه ارتشي هست و ماشينش امانت هست خالي گذاشتن تا اون بياد تو پاركينگ. از طرفي هم اون يكي ماشينو بخاطر كمبود جا بيرون گذاشتن. آقاي شوهر هم بهشون برخورد كه چرا جا براي ماشين من ندارن! در صورتي كه ما هميشه ماشينو جلوي در پارك ميكنيم. هيچ اتفاقي هم نميافته... آقاي شوهر دوباره بهانه جويي كرد و من محلش نذاشتم. اونم از همون جلوي در گفت كه ميره پمپ بنزين ولنجك كه ميدونست چقدر شلوغه...
خلاصه ما رو از ساعت ۷ و نيم تا ۹ تو خونه كاشت كه بره بنزين بزنه و بياد... وقتي هم كه اومد غذاشو كشيد و رفت جداگانه نشست به خوردن. ببينيد كه من چقدر جلوي بابا و مامان خجالت كشيدم... خيلي هم كم غذا كشيد. خوب مامان هم ناراحت شد و با شوخي گفت شايد بيرون چيزي خوردي
اونم به شوخي جواب داد كه بله بيرون ساندويچ خوردم و اصلا ميلي به غذا ندارم. ![]()
در ضمن فكر ميكنم بهش برخورد كه بابا قبلا شامشو خورده بود. در صورتي كه بابا اصلا شام نخورد و فقط ماست خورد!!!! همه اين حركاتو تحمل كردم تا بعد از شام كه ديگه طاقتم تموم شد و جلوي خودش از بابا پرسيدم كه پدر جان شما بعنوان بزرگتر چجوري منو راهنمايي ميكنين اگر شوهرم با خانوادم نسازه و دائم بهانه جويي بكنه؟!!! آقاي شوهر هم قاطي كرد و بلند شد خداحافظي كرد و حتي به بابا و مامان كه ميگفتن بشين تا باهم حرف بزنيم اصلا محل نذاشت و رفت خونه. منم خونه بابااينا موندم.
الان دو شبه كه اينجا هستم و راستش اصلا احساس ناراحتي نميكنم. فكر ميكنم برام لازم بود تا چند روزي ازش دور باشم تا اعصابم راحت بشه. دلم براش تنگ شده ولي تحمل ميكنم تا خودمو پيدا كنم. تا بفهمم كه تكليفم باهاش چيه و بايد چجوري با اين رفتار مقابله كنم چون هيچ اميدي به بهتر شدن رفتارش ندارم... فعلا زمان لازم دارم تا فكر كنم....
پ.ن.۱ : نگین جونم. تولد ماهی کوچولوت مبارک. امیدوارم تولد ایلیا جون برات با میمنت و مبارکی و سعادت تو زندگیت همراه باشه...
پ.ن. ۲ : یاسی جونم هم تولدت مبارک و هم آغاز زندگی جدیدت مبارک. امیدوارم مراسمتون به خوبی و خوشی بخیر بگذره و مشکلی پیش نیاد...
پ.ن. ۳ : سحر خانم گل سالگرد ازدواجتون مبارک باشه. امیدوارم سالهای سال به خوبی باهم زندگی کنین و به زودی هم دوباره نی نی دار بشین که دیگه غصه نخوری خانمی...
فردا مهمون دارم
بچه های دانشگاه رو قبلا براتون تعریفشونو کرده بودم٬ فردا میان خونه ما تولد بازی. آخه خونه اونا رفته بودم و باید به یک مناسبتی دعوتشون میکردم. تولد خودم ۲شنبه روز رحلت امام میشه و صد درصد خانواده های خودم و آقای شوهر و داییم میان. پس بهتر بود که مهمونی دوستانه رو برای این هفته میذاشتم! حسابی سرم شلوغه دیگه
بس که همه دوستم دارن
باید براشون عصرونه درست کنم و بعدش هم شمع فوت کنون و کیک برون و کادو گیرون دیگه ![]()
از ماجراهای من و اداره محترم بگم که چند روزه دوباره سرور اوراکل ما لالا تشریف دارن و به علت بدسکتوری که روی هارد شریفشون افتاده٬ دیگه حوصله ندارن که اطلاعات چندین هزار رکوردی ما رو پس بدن! درنتیجه اگر اطلاعات رو دیگه نشه بازیابی کرد باید اینجا رو درشو تخته کنیم و بریم خونه استراحت کنیم ![]()
دعا کنید بتونیم اطلاعات رو برگردونیم! البته منظور از "بتونیم"٬ همون "بتونند" هست! چون ما اطلاعات کافی برای اینکار نداریم و دست به دامن چند نفر بیرون سازمان شدیم. اونا هم تا اسم سازمان مارو میشنوند٬ از پشت تلفن فراری میشن و نمیان
خدا بهمون رحم کنه ![]()
![]()
![]()
ببخشید که دیر کردم و میدونم که خیلی از دستم شاکی هستین که بهتون سر نمیزنم ![]()
ما بالاخره تور دبی رو برگزار کردیم. من و مامان و آزاده! مادرشوهر جان که دستشون رو عمل کردن و بنابراین نمیتونستن بیان. هفته آخر اردیبهشت رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت. تازه بعد از ۲۷ سال طعم آزادی رو چشیدیم
البته از نظر ظاهری
میخواستم خاطرات سفر رو تعریف کنم:
روز اول یه ماشین کرایه کردیم و از ساعت ۴ تا ۱۱ شب ما رو تمام شهر گردوند و تمام جاهای دیدنی شهر رو نشونمون داد. اولش که رفتیم مرکاتو رو دیدیم و چه چیزهای قشنگی داشت ولی خیلی گرون. بنای ساختمون رو به سبک ایتالیاییها ساخته بودند و خیلی زیبا بود. بعدش رفتیم قصر آل مکتوم رو از دور دیدیم. نمیشد تو رفت. سرتاسر خیابون منتهی به قصر٬ پر از طاووس بود که تو خیابون برای خودشون قدم میزدن و منظره خیلی زیبایی درست کرده بودند. بعد هم کنار ساحل جمیرا قدم زدیم و برج العرب رو از دور دیدیم. چون ورودیه اونجا برای بازدید زیاد بود(۲۵۰ درهم) و ارزشش رو نداشت. بعد از ساحل رفتیم مدینه جمیرا رو بازدید کردیم که به سبک شهرهای قدیمی عربی یا مصری ساخته شده بود و دوتا هتل ۵ستاره توش داشت که یکی بنام میناسلام رو دیدیم و خیلی لابی جالبی داشت. بعد از اونجا هم امارات مال بود که پیست اسکی معروف دبی توش بود و چون لباس گرم همراهمون نداشتیم٬ فقط از بیرون دیدیمش. بعد هم ابن بطوطه که تمثالی از جاده ابریشم بود. سرتاسر بازار به سبک کشورهای مختلف از قبیل چین و هند و ایران و مصر و تونس و اندلس ساخته شده بود و ما از در چین وارد شدیم و از در اندلس خارج شدیم. آخر سری هم رفتیم لابی هتل گراند حیات رو دیدیم که یه جنگل کوچیک ولی کاملا طبیعی رو تو لابی پیاده سازی کرده بودند. آخرش هم خسته و کوفته برگشتیم هتل و شام هم رفتیم KFC . جالب بود که شب که برگشتیم هتل٬ تو کافه هتل دیسکو بود و همه خارجی بودند اما با آهنگ آرش میرقصیدن! ![]()
روز دوم هم به چند تا از مراکز خرید سر زدیم از جمله لمسی پلازا که هیچ چیز خاصی نداشت و فقط وقتمون رو هدر دادیم! شب هم به پیشنهاد لیدر٬ رفتیم کاباره تهران!
خیلی خوش گذشت. آخر شب هم عارف اومد و خوند و کلی کیف کردیم. البته غذاش اصلا به درد نمیخورد. آقای شوهر هم با sms رو اعصاب من حسابی راه رفت که ۳تا زن نصفه شب تو کاباره چیکار میکنین! حالا بیا بهش ثابت کن که اینجا فقط اسمش کاباره هست و یه رستوران معمولی با چند تا خواننده است! ![]()
روز سوم هم از صبح تا شب تو سیتی سنتر بودیم. مغازه های قشنگی داشت با جنسهای خیلی خوب. تمام خریدهامون رو از اونجا کردیم و شب هم همونجا تو food court یه چیزایی خوردیم.
روز آخر جمعه بود و ما هم غافل از اینکه جمعه ها اونجا نیمه تعطیله
تا ظهر تو خیابونا چرخیدیم و آخرش تنها مرکز خریدی که باز بود رو رفتیم که همون سیتی سنتر خودمون باشه
قرار بود وایلد وادی هم بریم ولی چون مختلط بود دیگه نرفتیم
من که ممنوع بودم و آزاده هم روش نمیشد! ![]()
خلاصه سفر سه نفره ما جمعه تموم شد و برگشتیم تهران. شنبه صبح هم با خستگی تمام و درحالی که هنوز تو حال و هوای اونجا بودیم٬ اومدیم سرکار
اینجا مدیرمون حسابی اعصابمونو خورد کرد! آقا بعد از دوماه تازه یادش افتاده بود که با مرخصی های عید ما موافقت نکنه ![]()
منم خیلی جدی جلوش ایستادم و حرفامو زدم تا راضی شد
آزاده خانم هم لام تا کام حرفی نزدن. دلیلش هم این بود که اگه حرفی بزنه عصبانی میشه و با مدیر بحثش میشه!!!!!
خودم تنهایی مشکل همه رو حل کردم! ![]()
حالا که پروژه مسافرت تموم شده قصد دارم یه پروژه جدید به اسم تولدبازی راه بیاندازم!
که احتمالا برای هفته بعد میافته
باید دوسری مهمون دعوت کنم. یک سری دوستای دانشگاه و یک سری خانواده های خودم و آقای شوهر! البته شاید دومی ها رو دعوت نکنم و با آقای شوهر یک جشن تولد خصوصی برگزار کنیم!
هنوز نمیدونم ![]()
الان میام به همتون سر میزنم ![]()
![]()