تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker

حالا که همه درحال عوض کردن جو وبلاگشون هستن٬ منم یه مطلب از وبلاگ بنفشه کش میرم که جو وبلاگم عوض بشه. البته خودتون ميخويد و ميفهميد كه چقدر اين متن غمناكه و چقدر بهمون نشون ميده كه ازكجا به كجا رسيديم. با اجازه:

 

 

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه باهم فرياد ميزدند حسنك كجائي؟؟

 

اما حسنك چند وقتي است به خانه نمي آيد. او به شهر رفته است و در آنجا تحت تاثير جو٬ شلوار جين مي پوشد و تي شرت هاي تنگ به تن ميكند . او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات به موهاي خود ژل ميزند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت ميكرد كبري گفت: تصميم بزرگي گرفته است. او تصميم داشت حسنك را رها كند چون چند روزي بود با پتروس چت ميكرد . پتروس ديد كه سد سوراخ شده ولي چون با كبري سرگرم چت كردن بود و انگشتش هم در اثر چت كردن درد گرفته بود به سد اعتنائي نكرد و پتروس درحال چت كردن غرق شد!

براي مراسم تدفين٬ كبري تصميم گرفت به آن سرزمين برود. اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما سردش بود و نمي خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت ولي حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و بقيه مسافران مردند اما ريزعلي بي توجه به خانه رفت. اما خانه سوت و كور بود. كوكب خانم همسر ريزعلي چند وقتي بود كه ميهمان ناخوانده نداشت. او حتي ميهمان خوانده هم نداشت. او حوصله مهمان و پول سيركردن شكم آنها را نيز نداشت. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالائي دارد. فاميل هاي پولدار دارد اما آخرين باري كه رفت گوشت قرمز بخرد چوپان دروغگو به او گوشت خر داده بود!!!!

در اين دنيا هم چوپان هاي دروغگوي زيادي است. براي همين ديگر در كتاب ها خبري از آن داستان هاي قشنگ نيست.....

گاو ماما ميكرد

گوسفند بع بع ميكرد

سگ واق واق ميكرد

وهمگي فرياد مي زدند حسنك كجائي؟؟؟؟؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

خیلی خسته هستم... خیلی...دیگه هیچ انرژی برام نمونده... دلم برای بابا و مامان تنگ شده... امروز دقیقا ۹ روزه که ندیدمشون... تمام بدنم درد میکنه... اما این نیز بگذرد.

 

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره٬ غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای توخالی ساده مردن واسه چی

نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایستا دنیا وایستا دنیا من میخوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما٬ ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم٬ دل رو با خودت نبین

نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایستا دنیا وایستا دنیا من میخوام پیاده شم...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به دوستای خیلی خیلی عزیزم.

الان که این مطلبو مینویسم خیلی خسته هستم. دیروز از صبح خیلی زود رفتیم بیمارستان تا دست مادرآقای شوهر عمل بشه. نمیدونم گفته بودم یا نه که دستش تو شمال شکسته بود. اونجا گچ گرفته بودن ولی وقتی اومد تهران بعد از ۱۰ روز فهمیدیم که دستش توی گچ دوباره از جاش حرکت کرده. دکتر گفت که ایندفعه باید عمل بشه و پلاتین تو دستش کار بذاریم وگرنه دستش برای همیشه کج میمونه. دیروز عمل کرد و خدا رو شکر عملش موفقیت آمیز بود ولی خیلی درد داشت و تا چند ساعت بعد از عملش گریه و ناله میکرد. شب هم خواهرش پیشش موند و من چون باید امروز حتما میامدم سرکار٬ رفتم خونه که استراحت کنم. آخه امروز همکارم و دوستم که آزاده باشه نیست و همه مسئوولیتهاش گردن من میفته. آخه ما باهم تیم هستیم و دیگران از کارمون سر در نمیارن که کمک کنن. آزاده دیروز رفته مشهد که یک تکه زمین بخره و فردا میاد.

منم خیلی خسته هستم و کلی کار هم دارم که امروز باید تو اداره انجام بدم. فردا باید برای کسی برنامه نصب کنم و هنوز کارمو تموم نکردم  فکر کنم اگه ایندفعه هم دست به سرش کنم حسابی آبروم میره  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

چند وقته عکس نذاشتم تو وبلاگم٬ اینجا بی رنگ و روح شده!

این عکسا رو ببینید:

آقا کسری جینگول خوردنی در ۴ ماهگی بغل مامان بزرگش خونه عمه جونش(عید دیدنی):

 

منظره اتاقم در محل کار٬ عکس تگرگ دیروز:

 

 

اینم یک عکس از پنجره اتاقم بعد از تموم شدن بارون:

حالشو ببرید!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

این هفته آخر هفته خوبی داشتم. یعنی فکر میکنم چون زیاد با خانوادم بودم بهم خوش گذشت. چهارشنبه شب آقای شوهر گفت که میخواد ماشینو ببره اون نمایندگی مجازه که نزدیک خونه باباایناست. منم گفتم پس منو بذار خونه اونا و خودت برو کاراتو انجام بده. خلاصه اینکه پنجشنبه همه خونه رو با کلی کارای مونده گذاشتم به امان خدا و رفتم خونه بابااینا. تقریبا یک هفته میشد که نرفته بودم... خوب دلم تنگ شده بود دیگه

بابا رفته بود شرکت. من و مامان تنهایی ناهار خوردیم. آقای شوهر هم تعمیرگاه بود. حدود ساعت ۲ زنگ زدم بهش که چرا نمیای؟ گفت ناهار چی دارین؟ گفتم:... گفت: اااه! من دوست ندارم! نمیام! همینجا یه چیزی میگیرم میخورم  منم عصبانی شدم خوب! باهاش خداحافظی کردم و بعد از چند دقیقه اس ام اس زدم بهش که تو بعد از یک هفته میخوای بیای اینجا فقط بخاطر غذا خوردن؟ (البته نه با این جملات) اونم زنگ زد که: داشتم میامدم ولی چون اینجوری اس ام اس زدی دیگه نمیام! منم گفتم نیا! و رفتم خوابیدم!  مامان هم ناراحت شد. گفت حالا که اینجوره برای شب غذایی رو میذارم که دوست داره. هنوز ده دقیقه نشده بود که زنگ زدن و آقای شوهر تشریف آوردن! اومد منو از خواب بیدار کرد و گفت که میخواسته منو اذیت کنه  ولی آخه اینجوری؟ (خیلی حرص خوردم)

عصر هم با مامان رفتیم تجریش و خرید کردیم. من برای خودم و برادر آقای شوهر که امروز تولدشه خرید کردم و مامان هم برای خانواده خواهرش که دیروز چهلم شوهرش بود خرید کرد تا از لباس مشکی درشون بیاره. شب رسیدیم خونه و آقای شوهر هم که از عصری رفته بود خونه مامانش٬ بالاخره ساعت ۹:۴۵ دقیقه برگشت! اینم یکجور حرص دادن بود دیگه! دیگه این کاراش برام تکراری شده. تصمیم گرفتم زیاد خودمو ناراحت نکنم و منم با خانوادش همین رفتارو داشته باشم.... چرا من باید با خانواده اون صمیمی باشم و هر روز به دیدن مامانش برم ولی اون بعد از یک هفته که میاد خونه بابای من باید اینقدر ادا و اصول دربیاره؟

دیروز هم از صبح رفتیم کرج برای مراسم چهلم شوهرخالم... بعد از ناهار هم آقای شوهر با کلی بحث و خواهش راضی شدن که یک ساعت با مامان برم خونه خالم که کادوهاشونو بهشون بدیم. تصمیم دارم اگه یکی از فامیلاشون فوت کرد حتما عینا این کارا رو براش تکرار کنم.... پارسال تابستون که داییم فوت کرده بود برای مراسم دایی میامد مثلا مسجد و ... ولی بعدش دیگه نه خودش میامد و نه میذاشت که من برم ۱۰ دقیقه خونه داییم بشینم! من مراسم هفتم داییم فقط رفتم کرج سر خاکش و دوباره برگشتیم تهران! درصورتیکه رسمش بود حداقل نیم ساعت هم می رفتیم خونشون... درست میگم یا توقع زیادی دارم؟ وقتی هم به مامانش میگم که پسرتون این کارا رو میکنه٬ میگه زندگی خودتونو بخاطر دیگران خراب نکنین! در صورتیکه ۲ سال پیش که عمه بابای آقای شوهر فوت کرده بود (نسبت فامیلی رو دریابید!!!!!)٬ من ۳ شب پشت سر هم رفتم خونشون! البته خودم نرفتم! مادر شوهر جان دستور داده بودن و شوهر جان هم اطاعت کرده بودن  حالا میفهمم که اشتباه کرده بودم و این دفعه دیگه اون اشتباهات رو تکرار نمیکنم

خوب بالاخره آدم تو زندگی تجربه کسب میکنه دیگه

دیشب هم آقای شوهر برای برادرش کیک خرید! رفتیم کادوهای داداششو دادیم و شام خوردیم و یانگوم رو هم دیدیم و برگشتیم

بیچاره خاله کوچیکه آقای شوهر هر روز تو خونش غذا درست میکنه و برای اینا میاره... خوبه شوهرش با اینکه اینقدر پشت سرش حرف میزنن٬ با زنش همکاری میکنه. اگه شوهر من بود میگفت: به ما چه ربطی داره! دیگران این کارا رو بکنن!

همین مسائل کوچیک داره منو از پا درمیاره...

راستی یه تعریف هم بکنم از آقای شوهر: دیروز تو مسیر برگشت از کرج٬ ماشین بابا خراب شد و ما هم بخاطر اونا تقریبا یک ساعتی ایستادیم... تا امداد خودرو اومد و ماشین رو برداشت. مامان و بابا و دایی هم سوار ماشین ما شدن تا رسوندیمشون خونه... اینم تعریف!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

دیروز بالاخره بعد از سه روز مراسم سالگردمون رو دونفره برگزار کردیم  البته به توصیه دوستان عمل کردم و مراتب اعتراض شدید خود را به سمع آقای شوهر رساندم البته در قالب تیکه اندازی

فقط بگم خوش گذشت

نمیتونم بیشتر توضیحی بدم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

دیروز یکشنبه سالگرد عقدمون بود ولی هیچ کاری نکردیم و هیچ کجا هم نرفتیم  البته برنامه ریزی کرده بودیم ولی چون دست مادر آقای شوهر شکسته بود٬ اول آقای شوهر گفت که حوصله ندارم جایی برم! بعدش هم که دید من ناراحت شدم تصمیمش عوض شد و گفت اول بریم یه سری به مامان بزنیم و بعدش بریم بیرون! رفتیم پایین یک ساعتی نشستیم٬ بعد آقای شوهر گفت مامان هرچی میخواین بگین گلی برای شام درست کنه!!!!!!!!!!! منم شروع کردم به آشپزی! تا ساعت ۹! بعدش هم دیگه گفتیم زشته که الان بریم بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( خیلی خرم٬ نه؟) نشستیم خونه! بعدش هم خاله های آقای شوهر اومدن و تا ساعت ۱۱ پایین بودیم و بعدش هم خسته و کسل برگشتم بالا خوابیدم  این شد سالگرد عقدمون  البته ناراحتیمو به آقای شوهر نشون ندادم ولی اگر یه روزی بیاد و این نوشته ها رو بخونه میفهمه که ازش خیلی دلگیرم که بخاطر خانوادش و بخاطر اینکه از مامانش خجالت میکشید اینجوری برنامه مون رو بهم زد  درصورتیکه میتونست تا ساعت ۸ پیش مامانش باشه و بعدش مثل یک مرد بگه که ما داریم میریم بیرون و برای شام منتظر ما نباشید. فکر نمیکنم کار خیلی سختی بوده باشه.  حتی بعد از اینکه من براشون شام درست کردم میدونست که ناراحتم ولی مردونگی نکرد و به تعارف من که گفتم دیگه نریم بیرون٬ با کمال میل عمل کرد

درضمن توقع کادو نداشتم ولی حداقل من یه کارت تبریک اینترنتی براش فرستادم ولی اون هیچیییی! فقط یک sms! که یادگاری نگهش داشتم!

اینا رو نوشتم که یادم بمونه امسال که دومین سالگردمون بود چه جوری خانوادشو به تمام معنا به من ترجیح داد...

اینم یک جور خاطره بود...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط :: گلي ::