تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
دیگه کم کم دارم از دست این خانواده دق میارم  بخونید و قضاوت کنید:

- الو سلام

-سلام مامان. خوبین؟

-نه زیاد! با بابات دعوام شده! الان هم قهر کرده رفته توی اتاق خودش نشسته!

- چرا؟ چی شده؟

- امروز زنداداش مشکل دار زنگ زده بود منم بهش گفتم میای بریم مسافرت یا نه؟ (جزیان همون توره ). اونم گفت از داداشی اجازه میگیرم و بهتون زنگ میزنم. بعد از چند دقیقه زنگ زد که میاد! داداشی هم بعد از یک ساعتی زنگ زد و پرسید که جریان چیه و گفت به خانمش اجازه داده که با ما بیاد. حالا هم خانم پاسپورت نداره و باید داداشی اجازه محضری بهش بده که بتونه از کشور خارج بشه.

- خوب این چیزا که گفتی کجاش دعوا داره؟

- بابا میگه مگه اونا ۲ماه تمام سر خارج رفتن خانم (میخواست با مامانش برن کانادا زندگی کنن) مشکل نداشتن؟ حالا با این حرفی که شما زدین دوباره خونشون میشه جنگ و دعوا! اگر هم داداشی اجازه پاسپورت رو صادر کنه اون دیگه هروقت بخواد با مامانش و بدون نظر داداشی میتونن برن کانادا و بیان و یا همونجا بمونن.

- خوب این چیزا که دیگه به ما ربطی نداره! ما وظیفه داشتیم که بهشون خبر بدیم که بعدن برامون قیافه نگیرن که بیخبر برای خودتون رفتید سفر! آخه در این مورد سابقه دارن  ولی دیگه دعوا نداره که!

- نمیدونم! تمام بدنم داره از ترس میلرزه! میگم نکنه دوباره دعواشون بشه! نکنه اعصاب داداشی رو دوباره خورد کنه! نکنه...

- مامان جون توروخدا بس کنید! بذارین پسرتون به زندگیش برسه! آخه به ماچه که داریم اعصابمونو خورد میکنیم؟ اونا خودشون دوتا تصمیم میگیرن! فوقش یخورده تو سروکله همدیگه میزنن بعدش هم یادشون میره! چرا اعصاب منو خورد میکنین؟ آخه من اینجا چیکاره هستم؟ از صبح تا حالا که ساعت ۸ شبه هزار تا دوندگی تو اداره داشتم و از طرفی هم رفتم بانک ۳ساعت سرپا ایستادم که ضامن داداش کوچیکه بشم و بعدش اومدم اداره با مدیر دعوام شده که از صبح تا ظهر کجا بودی و بعدش هم شبکه منفجر شده و کار همه اونجا خوابیده و هزارتا تلفن رو جواب دادم و حالا که خسته اومدم خونه میخوام استراحت کنم با این مسائل بی اهمیت اعصابمو خورد میکنین! اصلا بابا چرا باید با شما دعوا کنه؟؟؟؟؟؟  اصلا من اینجا چیکاره هستم؟ اصلا شما چرا ترسیدین؟ اصلا شما چرا به این چیزا فکر میکنین؟

وای خدا دیوونه شدم! سرم داره میترکه! من الان باید به چی فکر کنم؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

چند روز بود که نتونسته بودم چیزی بنویسم. یعنی تو محل کارم بعد از عید اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نمیکردم حتی ایمیلهامو چک کنم. من و همکارم قبل از عید یک سیستمی رو نوشتیم که تقریبا ۸۰ درصد کارکنان اینجا از اون استفاده میکنن و این سیستم از فروردین امسال کاملا اجرایی شد و خوب میدونید که پشتیبانی یک سیستم بزرگ چقدر وقت میبره. اینقدر این تلفن اتاقمون زنگ میخوره که شبا وقتی میرم خونه تو مغزم هنوز صدای زنگ تلفن میاد! این از یک طرف و جوابگویی به یکسری آدما که فکر میکنن ارث پدرشون رو خوردی و همیشه طلبکار هستن و به هیچ طریقی نمیخوان زیر بار سیستمهای مکانیزه برن از یک طرف!

جالب اینجاست که یک آقایی دیروز اومده بود اینجا و میگفت من خودم delphi کار هستم و تا حالا هیچ سیستمی ننوشتم که بیشتر از ۳ روز طولش بدم! میگفت این برنامه ای که شما نوشتید نباید بیشتر از دو سه روز طول بکشه! منم دیگه بهش نگفتم که آقای محترم شما که delphi کاررررررررررر هستین باید بفهمین که این برنامه تحت وبه و با asp نوشته شده و نه دلفی

 

عید هم بعد از اون عصبانیتی که داشتم و اومدم یه چیزایی نوشتم ( که همیشه اون ماجرا تو یادم بمونه ) رفتیم سفر و بد نبود  فقط یخورده دخترخاله آقای شوهر اذیتم کرد و یه چیزایی گفت که منم طبق معمول جوابشو ندادم و طبق معمول هم به خودم کلی فحش دادم که چرا همون موقع نزدم تو دهنش که دیگه تو روی من نایسته! بگذریم......

دارم یه تور دبی راه میاندازم!  فعلا یک سری از مسافرا هنوز پاسپورت ندارن.  اینو داشته باشید تا بعد!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

خپل بیقواره بی خاصیت!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

تو خونه تنها هستم  دیشب حال مادر آقای شوهر به شدت بد شد و بردیمش بیمارستان! دیشب رو اونجا خوابید و منم پیشش موندم. شاید رویهمرفته یک ساعت خوابیدم  آقای شوهر هم تمام شب رو پایین بیمارستان توی ماشین بیدار نشسته بود. خلاصه اینکه الان حالم خوب نیست. ساعت ۱۲ به زحمت آقای شوهر رو راضی کردیم که بیایم خونه و ۲ ساعت بخوابیم. تو این ۲ ساعت هرکسی رو که فکرشو بکنین به ما زنگ زدن! اون بیچاره هم هنوز درست و حسابی استراحت نکرده بود که دوباره بلند شد و رفت. ولی من اصلن هیچ توانی نداشتم که دوباره برم  نتیجه اینکه الان تو خونه تنها نشستم تا آقای شوهر بیاد خونه. قراره مادرشو امشب هم نگه دارن.

بابا و مامان با داداشی و خانمش و عشقم (کسری) رفتن مسافرت. منم خیلی دوست داشتم باهاشون برم. خیلیییییییی. ولی آقای شوهر نیامد. یعنی ناز کرد  راستی یه چیز دیگه. درست روز ۲۹ اسفند شوهر خالم که سرطان داشت از این دنیا و دردهاش راحت شد  تا شب عید هم کسی به ما چیزی نگفت. روز اول عید رفتیم خونه خاله بیچاره  خیلی سخته که تو این روزها کسی رو از دست بدی  آقای شوهر هم نامردی نکرد و گفت چون روز اول رفتیم خونشون دیگه برای مسجد سوم و هفتم نمیریم.  بهانه های بیخودی آورد. از روز اول بنای ناسازگاری رو گذاشت. مخصوصا تو تصمیم گیری برای سفر  دوست داشت با خانواده خودش بره باغ یکی از فامیلاشون. فکر میکنم خدا هم با این مریضی مامانش بهش جواب داد که اینقدر یکه تازی نکنه  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط :: گلي ::