خواستم قبل از سال جدید بیام اینجا و عیدتون رو تبریک بگم. به همه دوستان مهربونی که باهاشون آشنا شدم. من بسیار عزیزم٬ گلاره خوبم٬ آرزوی عزیزم٬ یاسی مهربونم٬ زهرا مامان ریحانه جون٬ رهای عزیز٬ زهرا از شمال٬ نگین خیلی عزیزم٬ سحر غمگینم٬ غنچه جون٬ مژده جون٬ پری و سیندخت عزیز٬ شهرزاد بی معرفت و در آخر زئوس عزیز٬ دوست قدیمیم که همیشه به خودش زحمت میده و مسائل ساده و روزمره منو میخونه. و دوستانی که فراموش کردم اسمشونو بنویسم. دوستای خوبم سال نو مبارک.
الان شب عیده. یعنی سه شنبه شب! من تنهام. آقای شوهر رفته انگشتری رو که برای عیدیم سفارش داده بگیره. قراره سبزه و ماهی هم بخره. نمیدونم یادش میمونه یا نه
تاحالا سابقه نداشته که من چیدن سفره هفت سین رو اینقدر دیر انجام بدم. همیشه خونه بابااینا از یک روز قبل با آخرین سلیقه ای که داشتم سفره رو میچیدم. پارسال هم یک روز قبل چیده بودم ولی امسال...
درضمن با آقای شوهر بحثم شد. از صبح رفته بود پایین ماشینو بشوره و رینگاشو بندازه . از ۱۱ صبح رفت. ساعت ۲ اومد و دوباره ۳ رفت تا نزدیکای ۷
بالاخره هم که رفتم دنبالش٬ گفت تو که همش خواب بودی!
یعنی همه کارهایی که از صبح کردم هیچی ![]()
خیلی دلم گرفته
بابا و مامان امسال خونه تنها هستن. خیلی دوست داشتم الان پیششون میبودم. اونا ارزش زیادی برای نوروز قائل هستن. همیشه شب عید بساط سبزی پلو با ماهیشون به راهه و هفت سینشون برقرار. ولی اینجا هیچ اثری از این چیزا نیست. اینا عید رو تو عیدی خیلی توپ دادن میدونن. مامان آقای شوهر چندین ساله که هفت سین نداره و شب عید هم مرغ درست میکنه! نمیدونم این رسم و رسومات رو از کجا آورده
من عید اینجوری دوست ندااااااااااااااااااااررررررررررررررمممممممممممممممممم
من عید رو با رسومات قدیمیش دوست دارم حتی اگه عیدیش یه ۱۰۰ تومنی باشه ![]()
خیلی دوست دارم الان پیش خانوادم باشم. دوست دارم موقع سال تحویل شمعهای خونه رو روشن کنیم و منتظر تحویل سال بشیم و پدرم من و برادرهام رو برای همون یکبار در سال ببوسه. دوست دارم دوباره خانوادمون دور هم جمع بشه. میدونم که اگر این حرفا رو بعدن آقای شوهر بخونه خیلی ناراحت میشه. ولی چیکار کنم. خیلی دلم گرفته. دیدین کسی شب عید گریه کنه؟! من دارم همینجوری اشک میریزم. فکر کنم بعدن که این نوشته ها رو بخونم کلی به خودم بخندم که مثل بچه کوچیکا دارم بهونه مامان و بابامو میگیرم ![]()
هرکس که امشب برای تحویل سال بیدار میشه برای منم دعا کنه. امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشین. امیدوارم همه به مراد دلشون برسن....
خیلی دوستتون دارم ![]()
![]()
خوبین؟ شرمنده که چند روزه نتونستم بیام بهتون سر بزنم. ایشاله امروز حتما میام خدمتتون ![]()
چی تعریف کنم؟
از شنبه بگم که شب ساعت حدود ۸ خانواده آقای شوهر اومدن بالا و خیلی مشکوک میزدن! یخورده که نشستن یه گوشی موبایل رو کردن
گفتن اینو خریدن برای عیدی من و آقای شوهر! اولش خیلی جا خوردیم. آخه پارسال آقای شوهر گوشی هردوتامونو فروخت و در عوض یه گوشی خیلی خوب برای من خرید. P900 . خود بیچارش هم یه گوشی زاغارت ساده گرفت. از قرار معلوم مادرشوهر جان و برادرشوهر جان دلشون به حال پسرشون سوخته بود و براش عیدی یه گوشی خوشگل خریدن. آقای شوهر هم نامردی نکرد و همونجا گوشی رو داد به من
البته همش بهش می گفتم که این گوشی رو برای تو آوردن و من نمیخوام و ... ولی فداش بشم ![]()
![]()
خلاصه با این کار آقای شوهر فهمیدم که خیلی براش عزیز هستم که عیدی خودشو جلوی خانوادش داد به من
امیدوارم بتونم یه روزی این کار قشنگشو جواب بدم.
شب هم یخورده ناراحت بود که چرا خانوادش بدون نظر اون این کارو کردن و میگفت که اصلا نیازی به گوشی جدید نداشته و میتونستن به جاش چیزای دیگه که لازم بوده رو بخرن. منم گفتم وقتی کسی به آدم کادو میده٬ فقط باید چشماتو ببندی و تشکر کنی. دیگه اینکه لازم نداشتی و این حرفا درست نیست!
حالا هم دارم با این گوشی جدید حال میکنم . دوربینش ۲مگاپیکسله! دیگه از این به بعد عکسهای کسری رو با کیفیت عالی می بینید ![]()
یکشنبه هم یه اتفاق جالب ولی اعصاب خورد کن افتاد. اینجا یه بولدوزر رفته بود روی فیبر نوری و اینترنت رو قطع کرده بود! آقایون با علم و دانش هم بجای اینکه اون خط رو وصل کنن٬ اومدن دوتا سرور وب و اوراکل ما رو از کار انداختن! ![]()
آخه چرا یه مشت آدم بیسواد و بیشعور باید بیان مدیران یه سازمان به این معروفی بشن! چون یقه بالای پیراهنشونو بستن؟ ![]()
حالا هم روز سومه که نتونستن این سرورها رو راه بیاندازن و تازه خبر بهمون رسیده که آقایون دارن تشریف میبرن دوبی دسته جمعی! برای یک هفته! و یعنی اینکه همه کارا خوابید دیگه
همینه که به هیچ کجا نمی رسیم و همش داریم درجا میزنیم دیگه ![]()
راستی آقا کسری هم خوبن و دارن زندگیشونو میکنن! تازگیها اطرافیان رو شناختن و اگه یه غریبه ببینن واکنش نشون میدن! مثلا جیغ میزنن!
دیشب هم خونه ما مهمون بود و من بهش کادو دادم. یدونه از این جاجورابی ها که به در کمد آویزون میکنن و بالاش عروسک داره! کلی هم پاپیون و زلم زیمبو بهش آویزونه!!
خانم داداشی هم موقتا خونه بابااینا زندگی میکنه تا بلکه روابطشون باهم خوب بشه ولی واقعا حرکاتش و بعضی حرفاش چندش آوره! ولی مجبوریم تحمل کنیم و باهاش مهربون باشیم تا روابطشون بهتر بشه
ولی خیلی سخته که بدونی کسی پشت سر خودت و خانوادت هزار و یک حرف میزنه و تو رو یه ابله حساب میکنه که همش بهش میخندی ولی بازم باید رعایتشو بکنی!
فکر کنم اگه دست خودم بود تا حالا زنده نمونده بود ![]()
فکر کنم باید امروز هم مثل دیروز همش جدول حل کنیم! دیروز دوستم آزاده ۳تا مجله جدول گرفته بود که بیکار نباشیم
اون یکی همکارمون هم که نیازی به جدول نداره! روزهای عادیش هم وقتی میاد شروع میکنه به قرآن خوندن تا ظهر! حالا چه برسه به روزهایی که شبکه هم قطع باشه! دیگه خودتون بدونید برنامه ایشون چیا هست! قرآن٬ بسیج٬ نماز٬ ناهار٬ قرآن٬ مهد دنبال بچه٬ خونه! ![]()
قول داده بودم عکس عشق کوچولوم (آقا کسری) رو بذارم که بالاخره موفق شدم
ببینید:
آقا کسری دو ساعت بعد از بدنیا اومدن! (تو بیمارستان) ببینید چه توپوله ![]()
![]()
![]()

عکس آقا کسری در یک ماهگی ![]()
![]()


عکس آقا کسری در دوماهگی
آقای شوهر میگه اینجا شبیه بابابزرگمه ![]()
![]()

خیلی خسته ام... دیروز دیگه کلا انرژیم ته کشید
راستش این هفته زیاد کار کردم مخصوصا این دو روز آخر که بیچاره شدم. این آقای معاون سازمان یه شب نشست پیش خودش فکر کرد که بهتره مدیرها و مدیرکلها رو ببره بندرعباس یه حالی بهشون بده! ساعت ۹شب با موبایل به همه مدیرا خبر داد که آخر هفته باید بریم بندرعباس برای تشکیل جلسه ( از اون کارا که احمدی نژاد هم میکنه و جلسه هاشو شهرهای دیگه میذاره و کلی پول بیخودی هدر میده
) آقای شوهر هم حسابی قاطی کرد که من نمیرم. با مدیرش هم دعواش شد سر این مسئله. ولی در نهایت راضی شد. منم باید برای یکی دیگه از مدیرا یه گزارش تهیه میکردم که اونجا demo کنه. یعنی چون برنامه های خودمون روی سرور اجرا میشن باید یه نسخه local از همه گزارشاتمون تهیه میکردم که حسابی وقتگیر و خسته کننده بود
وقتی دیروز همه اون کارا رو کردم و تموم شد٬ آقای معاون تصمیم گرفتن که جریان بندرعباس رو کنسل کنن! به همین سادگی
به همین خوشمزگی
فقط خستگی برام موند
تازه برای آخر هفته که آقای شوهر نیست کلی نقشه کشیده بودم که برم یه شب پیش مادرشوهرجان و یه شب خونه بابااینا حسابی با کسری بازی کنم و با مامان برم خرید٬ عیدی آقای شوهر رو بگیرم و ...
حالا باید همشو بیخیال بشم و آخر هفتمو به کوزتی محض بگذرونم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز هم اصلا حوصله کار ندارم. وقتی اینهمه کار بکنی و آخرش بی نتیجه بمونه دیگه چه رمقی برای آدم میمونه؟ ![]()
عرضم به حضورتون که آقای شوهر تمام پنج شنبه از صبح تا ساعت ۱۰:۳۰ شب داشت خونه رو تمیز میکرد
منم که مجبورم پا به پاش کار کنم دیگه!
ساعت ۱۰ و نیم به زور بالاخره بعد از کلی منت کشی و قهر و ناز کشوندمش پای میز که شام بخوریم. من داشتم همونجا میخوابیدم اگه یخورده دیرتر میامد ![]()
دیروز هم راضیش کردم که بیاد خونه بابااینا. آخه بابا و داداشی ۵شنبه رفتن کرج و خانم داداشی رو با آقا کسرای کچل آوردن
ظاهرن هم قراره بمونن. ما که هیچکدوم باور نداریم بیشتر از ۳ یا ۴ روز بمونه! احتمالا بعد از تولد داداشی که ۱شنبه باشه میرن و همون زندگی قبلی رو دوباره شروع میکنن!
همش تقصیر داداشیه. دیروز بعد از ظهر با آقای شوهر رفتیم خونه بابااینا و اون cd مربوط به انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل رو دیدیم و کلی خندیدیم. فکر کنم شما هم دیده باشین. یه سی دی هست که وزارت کشور درست کرده و درمورد کاندیداهای ریاست جمهوری هست. کسایی که حتی درست نمی تونن حرف بزنن یا بچه های ۱۸ ساله با اعتماد به نفس کامل رفته بودن برای ثبت نام. خلاصه اینکه خیلی خنده دار بود ولی بابا میگه اینا سیاسته برای اینکه به مرور آزادی مردم برای ثبت نام انتخابات رو محدود کنن و کسایی رو که خودشون مایل هستن کاندید معرفی کنن... نمیدونم! خدا بزرگه... ولی این حرف دور از انتظار هم نیست! ![]()
عصر هم با دوتا داداش و دوتا زنداداش رفتیم بیرون بچرخیم. آقا کسری هم که کلی فداش بشم ![]()
موند پیش مامان بیچاره که دیشب هم نخوابیده بود
متاسفانه داداشی دوباره همین که خانمشو دید همون رفتارهای گذشته رو شروع کرد به تکرار! رفت برای خودشون یه چیزایی خرید و رفتن تو ماشین خودشون دوتایی مشغول خوردن شدند!
انگار نه انگار که با هم رفتیم بیرون
اون عاطفه خانمی که کامنت گذاشته بود که شما چه رفتارهایی میکنید٬ حالا بیاد جواب بده! ![]()
منم که جلوی آقای شوهر کلی خجالت کشیدم. مطمئن هم بودم که بالاخره صداش درمیاد که دراومد
ولی خوشبختانه داداش وسطی خیلی بهتر برخورد کرد و مسئله رو ظاهرن فراموش کردیم. شب هم که رسیدیم خونه کسری بازی تا وقت رفتن.![]()
بیچاره مامانم باید تو این مدت هم بچه داری کنه هم آشپزی کنه هم خونه تکونی عید بکنه هم تولد پسرشو بگیره هم .....
باید حتما بیشتر بهش سر بزنم و کمکش کنم... ![]()
پ.ن: یادم باشه در اولین فرصت عکس کسری رو بذارم اینجا ![]()
خیلی سرم شلوغه و به شدت عصبانیم
حوصله زیاد نوشتن هم ندارم. فقط بگم که کلی کار قبل از عید ریخته سرم و از طرفی هم مدیرمون دیروز زنگ زده و حالمو ناجور گرفته که به موقعش تلافی میکنم
ما اینجا یه خانمی داریم که بدجوری مومنه
و همیشه هم مشغول قرآن خوندن و مسجد رفتن و بسیج رفتن و این حرفاست. ایشون صبح که میان اول میرن مسجد دعا و ... ساعت ۱۰ میان میشینن پشت میزشون و قرآن میخونن تا ۱۲. ۱۲هم میرن نماز ظهر تا ۱:۳۰ !!!!!!! بعدش برميگردن نميدونم تو اينترنت چيكار ميكنن! ساعت ۳:۳۰ هم ميرن خونه!
تو اين ۶سالي كه اينجا كار كرده فقط دوسه تا برنامه كوچيك نوشته و اين مطلبو همه مديرا هم ميدونن ولي نميدونم چرا هيچ اقدامي نمي كنن!
خلاصه اينكه ايشون هميشه اضافه كارشو سقف ميگرفته و چند وقت بوده كه يخورده كمتر ميگرفته و شاكي بوده
و ميخواسته از طرق غير قانوني اضافه كارشو بيشتر كنه. مدير هم ميفهمه و چون نميتونسته به ايشون چيزي بگه٬ ديروز زنگ ميزنه به من و ميگه من ديگه به شماها اضافه كار نميدم و هرچي دادم زيادي بوده و از اين حرفا.
راستش بيشتر از اين جهت ناراحت شدم كه من نيازي به اضافه كار دادن اون ندارم و دليلي نداره بخاطر يه انگل جامعه با من اينجوري حرف بزنه ![]()
![]()
حالا داشته باشين تا بعدن حالشو بگيرم ![]()
به آقاي شوهر هم چيزي نگفتم چون براي مديرمون قاطي ميكنه و حالا بيا درستش كن ![]()
و اما ماجراهاي آقاي برادر!
ديروز پدر و مادر و داداشي از طرف خانواده خانمش دعوت به گفتگو شده بودند. گويا رفتارشون خيلي عوض شده و ملايمتر بودن و از حرفاي هميشگي خبري نبوده!
من كه فكر ميكنم اين كارا دوباره نقشه است براي اينكه داداشي رو به سمت خودشون متمايل كنن و دوباره همون آش و همون كاسه. بابا هم كه از اول قصد داشت اينا رو باهم آشتي بده ديروز صحبتاشو كرده و ظاهرن دارن آشتي ميكنن. قرار شده كه مادر اون خانم تشريف ببرن منزل خودشون بعد از ۳ماه! و عروس خانم با كسري كوچولو براي يك ماهي بيان خونه بابااينا!
ولي من كه باورم نميشه بيشتر از دوروز بمونن. اين روشها ديگه قديمي شده ![]()
يه مشكل ديگه هم دارم. هفته بعد تولد داداشي هست و من ميخواستم يه كادوي حسابي براش ببرم و جشن بگيريم ولي آقاي شوهر پاشو كرده تو يه كفش و ميگه نمياد و اصلا ديگه نميخواد با زن داداش من روبرو بشه چون ميگه نميتونه با كسي كه اينهمه پشت سر خودش و زنش صحبت كرده حرف بزنه!
نميدونم چيكار كنم. ميترسم اگه نياد برادرم از دستمون ناراحت بشه. از طرفي هم نميخوام حرف آقاي شوهر رو زيرپا بذارم و برم اونجا
چيكار كنم؟
پ.ن: آقای شوهر از هفته پیش شروع کرده به خونه تکونی! و هرجا رو که میتونه میسابه!
حالا من همش بگم وسواس داره! کیه که باور کنه!![]()