تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام.

داشتم وبلاگ بنفشه عزیز رو میخوندم که به خاطرات جالبی برخوردم. از اهواز گفته بود. این که کجا زندگی میکردن و ... یاد زندگی خودم افتادم. دورانی که بعد از جنگ رفتیم اهواز. با خانواده داییم. ما دو پسر و یه دختر بودیم. اونا هم همینطور. همسن و سالای همدیگه بودیم. همبازی...

سال ۶۷ رفتیم اهواز. بلافاصله بعد از تموم شدن جنگ بود! اون موقع به اهواز نمیشد گفت شهر! خیلی خراب شده بود. یادمه که در خونمون نرده ای بود و اکثرا باز بود ولی شبا می بستیم. چون اگه یک شب باز می موند٬ حیاطمون میشد طویله! پر از گاوهای بی صاحب که تو خیابونا ول بودن!  سال بعد گاوها رو جمع کردن ولی خوب خاطراتی که از عقرب ها و هزارپاهای اونجا دارم رو فراموش نمی کنم. موش های به بزرگی یه گربه هم که جای خود داشتن  من اهواز رو با همه این چیزاش دوست داشتم  همیشه عید خونمون پر از مهمون بود که از تهران و شهرهای دیگه اومده بودند تا تعطیلاتشونو تو هوای خوب عیدهای اونجا بگذرونن. هر شب باهاشون می رفتیم کنار کارون یا قدم زنی تو خیابونای نیوساید یا پاساژ نادری و بازار مرو... اون موقع هنوز بازار مرو راه نیافتاده بود ولی چند تا مغازه جیگول داشت که من عاشقشون بودم و هردفعه ازشون آت و آشغال می خریدم و به در و دیوار اتاقم وصل میکردم  

بابا و دایی باهم شریک بودن تو یه شرکت ساختمانی. از صبح تا شب شرکت بودن. زندایی هم ماشینو برمیداشت و با مامان و من و دختردایی می رفتیم دنبال گشت و گذار و خرید. آخرش هم که شب میشد یه کنتاکی تو کیانپارس بود که می رفتیم اونجا یا بیگ مگ خودمونو خجالت میدادیم  پسرها هم که چهارتایی تا شب فوتبال بازی می کردن و تو عالم خودشون بودن.

دوستای خیلی خوبی داشتم از جمله پرند. که سه سالی همسایه بودیم و بعدش اونها رفتن اصفهان و آدرسشونو گم کردیم و الان سالهاست که دنبالش می گردم. یا پریسا که باباش سر یه ماجرای مسخره و اتفاقی داداششو کشته بود  و بیچاه ها زندگیشون از این رو به اون رو شد. خیلی روزهای سختی بود که می رفتیم اونجا و صحنه های زجه مادری رو میدیدیم که پسرش زیر خروارها خاک خوابیده بود و شوهرش گوشه زندان بود و دخترش افسرده بدون حتی یک قطره اشک فقط متحیر به یه گوشه نگاه میکرد. هرچقدر صداش می کردیم پریسا کجایی؟ حرف بزن! فقط به مورچه ها نگاه میکرد تا مبادا کسی اونها رو زیر پاش له کنه و به قول خودش خانواده اون مورچه رو چشم انتظار بذاره...

خیلی دلم برای اون دوران تنگ شده  میخوام برگردم اونجا و برم به مدرسه. جایی که بهترین دوران عمرم و بهترین ساعتهای زندگیمو اونجا میگذروندم. دوست دارم برم سارا رو پیدا کنم که چقدر باهاش رقابت داشتم و درعین حال صمیمی ترین دوستم بود. میخوام برم خانم شالباف رو پیدا کنم. معلم ریاضیم که بهم فهموند باید برای ادامه زندگیم چیکار کنم. عشق بی حد و حصر منو به ریاضی اون بهم نشون داد. چقدر دوستش داشتم.... چقدر هوامو داشت... چقدر منتظر بود که تو مسابقات علمی برنده بشم و سرافرازش کنم... میخوام خانم سعدونی رو پیدا کنم. مدیرمون.... مدیری که تمام زندگیش کارش بود. اون موقع میخواستن به زور بدنش به پسر عموش. میدونین که هنوز هم این رسم بین خیلی از عربها رواج داره. ولی اون زیر بار نمی رفت و در واقع با کارش ازدواج کرده بود... حتی وقتی که اومدیم تهران هم یکبار اومد خونمون... بهم یه ساعت رومیزی داده که گذاشتم روی تلویزیون و هر روز می بینمش...

کیانپارس... نیوساید... پیاده رویهای شبانه... کارون... هتل اکسین... اهواز... خاطرات بچگی... 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به دوستاي خيلي عزيزم.

بعد از چند روز گفتم بيام يخورده چيزاي بدرد نخور ديگه بنويسم!

خانواده محترم بالاخره منو تو جمع خودشون راه دادن و حرفاشونو در مورد برادرم جلوي من و آقاي شوهر هم زدن!  البته شما درست مي گفتين. بعضي حرفا نبايد جلوي آقاي شوهر گفته ميشد ولي من ميخواستم اون هم جزو ما باشه و چيزي ازش مخفي نشه. مثلا اينكه مامانم چون به شدت از اون خانم بدش اومده خيلي پشت سرش حرف ميزنه  هي ميگيم مامان غيبت نكن. ميگه نميشه! زندگي پسرمو ازش گرفته و الان داره خوش و خرم زندگي ميكنه! اونوقت ما لال بشيم و هيچي نگيم!  و ميدونين كه گفتن اين حرفا جلوي آقاي شوهر اصلا خوب نيست...

تو اين مدت بابام دوبار رفته كرج تا با خانم و مادرش صحبت كنه. يكبار هم با برادرم رفتن. ولي از اون روز به بعد ديگه داداش جون ميگن كه كلا از دختره بدشون مياد و ديگه نميتونن به زندگي ادامه بدن. گويا خانم بيشتر از اين ناراحت بودن كه چرا شوهرش دوهفته خونه پدر و مادرش بوده!!  نميدونم بعضي ها چه جور استدلال هايي دارن كه من هيچ مدلي ازش سر در نميارم!

برادرم هم از يه طرف معلومه كه هنوز زنشو دوست داره و ميگه اگه مادرش از خونم بره بيرون مشكلات حل ميشه. از يه طرف هم وقتي يادش ميفته كه دختره چي كارا كرده٬ ميگه ازش بدم مياد و بايد طلاق بگيرم!  يه چيزايي تعريف ميكنه كه آدم دلش ميسوزه. مثلا ميگه هروقت شما يا يكي از فاميل مارو دعوت كرده٬ اينقدر جيغ و داد راه انداخته و گريه كرده كه نريم! داداشي هم دلش سوخته و نرفته! ميگه به هركسي يه انگي چسبونده بوده تا باهاش رفت و آمد نكنه!  مامانش هم آخرين بار به بابام رك و راست گفته كه من نميتونم دخترمو ول كنم. حتي اگه برن عسلويه هم خونه بگيرن من ميرم پيششون! گفته من نميتونم مثل شماها نسبت به زندگي دخترم بي تفاوت باشم! اين دقيقا جمله ايه كه خودش گفته!

حالا ما نميدونيم واقعا بايد چيكار كنيم! از طرفي از اين وضعيت خسته شديم و دوست داريم كه داداشي طعم يه زندگي راحت رو بچشه و از طرفي هم ميترسيم كه بهش بگيم طلاق بگيره چون ممكنه بعدا پشيمون بشه و بگه شماها گفتين  حالا منتظريم تا خودش حسابي فكراشو بكنه و تصميم بگيره. هرچند كه ظاهرا مرغ يك پا داره و مطمئنه كه ديگه نميتونه ادامه بده!

تا خدا چي بخواد...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

خدا يا طناب
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آنجا كه افتخار كار را براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب، بلنديهاي كوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سايه بود.
اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد و در حاليكه به سرعت سقوط مي كرد. از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترسناك، همة رويدادهاي خوب و بد زندگي، به يادش آمد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است و ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در اين لحظه سكون، برايش چاره اي نماند جز اينكه فرياد بكشد.
«خدايا كمكم كن»
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : از من چه مي خواهي ؟
خدايا نجاتم بده !
واقعاً باور داري، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن.
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت. و شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به دوستای خیلی خیلی گلم

کلی خبر دارم! چه جوری شروع کنم؟!  بذارین از اول اول یکی یکی تعریف کنم! ولی قبلش بگم که داداش بزرگم با زنش دعواش شده اومده خونه بابام اینا  اینو داشته باشید تا بعد!

من و یکی از همکارام که چند ساله باهم دوستیم ٬ اینجا یه برنامه نوشتیم که کل پرسنل باید ازش استفاده کنن و برای این برنامه واقعا زحمت کشیدیم. مخصوصا تهیه document و دفترچه راهنما و اين كاراش كه خيلي وقت گير و خسته كننده بود!  خلاصه اينكه بالاخره ۳شنبه دوهفته پيش (يعني قبل از رفتنم) يك جلسه demo حسابی برگزار کردیم و برنامه رو آموزش دادیم و دفترچه ها رو پخش کردیم و ... مدیرجون هم دلش به حالمون سوخت و ۴شنبه رو بهمون مرخصی داد که بریم حال کنیم  شنبه هم که اینجا چیزی نوشتم ٬ حالم خیلی خراب بود و کارم کشید به بیمارستان و سرم و این حرفا! که باعث شد ۲ روز کامل استراحت مطلق داشته باشم  بعدش هم تاسوعا و عاشورا که کاملا خونه بودم! و استراحت میکردم! بعدش هم چون ۵شنبه سال پدر آقای شوهر بود و مامانش حدود ۶۰ تا مهمون داشت من ۴شنبه دوباره نرفتم سرکار تا بهشون کمک کنم. از صبح تا شب پایین بودم  حسابی پاچه خواری کردم  ۵شنبه هم که از پا افتادم! ( با این پاهای ناقصم!) همش به مادرشوهر محترم میگفتیم بذار سال رو تو یه تالار بگیریم که اینقدر سختی نکشیم ولی نذاشت!  

خلاصه اینکه بنده دقیقا ۱۰ روز تمام تقریبا تو خونه بودم. هر چند که به آرزوم نرسیدم و سرم شلوغ بود ولی دوری از محل کار خیلی خوب بود. یعنی کلللللللللیییییییی فکرم استراحت کرد! به دولت پیشنهاد میدم که هر سه ماهی یکبار ۱۰ روز به کارمندای بدبخت مرخصی بده!!! فکر کنم اینجوری راندمان کار میره بالاتر! ولی نه! فکر نکنم! چون کشور بیچاره ما همینیه که هست! بهتر که نمیشه هیچی٬ باید دعا کنیم بدتر نشه

از حرفای سیاسی که بگذریم میرسیم به بحث داغ دعوای آقا داداش با خانمش! که بدجوری رو اعصاب همه راه رفته!  برادر بزرگه من ۴سال پیش ازدواج کرد و از اون موقع تا حالا ما خیلی کم همدیگرو میدیدیم. یعنی زنش ترجیح میداد که بیشتر خونه مامانش باشه و هر ماه هم یکبار به پدر و مادر من سر بزنه و ما هم زیاد نریم خونشون. جوریکه ما تو این سه چهار سال کلا ۵ بار رفتیم خونشون!!!!!!!! که دوبارش برای بدنیا اومدن آقا کسری بود! در ضمن چون مادرزنش کرج خونه گرفته بود٬ اونا هم رفتن دوتا کوچه اونورترشون خونه اجاره کردن! برادر محترم ما هم که کدو!!!!حتی اجازه نداشت که خودش تنهایی هم سری به خانوادش بزنه و یا زیاد تلفن کنه! شاید هفته ای یکبار!  ولی با خانواده زنش خیلی راحت بودن و تقریبا باهم زندگی میکردن! و ما فکر میکردیم که ایشون کلا یادشون رفته که پدر و مادرشون کسای دیگه ای هستن!!!! تا اینکه از وقتی کسری بدنیا اومد٬ مادرزنش رفته با ساک و بار و بندیلش خونه اونها و الان حدود ۲ماهه که حتی یک شب هم خونه خودش نخوابیده و در ضمن این وسط شروع کرده زیرآب ماها رو زدن و پشت سر ما صفحه گذاشتن و حسابی شستشوی مغزی دخترشو دادن که دیگه اون با ما کلا رفت و آمدشو قطع کنه! در صورتیکه ما اصلا از اولش زیاد رفت و آمدی نداشتیم و اون ماهی ۲ماهی یکبار هم که همدیگرو میدیدیم٬ همش مشغول جمع کردن افاده های ایشون بودیم و وقت به کار دیگه نمی رسیده!   (خیلی دلم پره ها! ببخشید که باید همشو تعریف کنم وگرنه میمیرم)

دیگه یه جوری شده که دادش بیچاره دمشو گذاشته رو کولش و از اون خونه فرار کرده بدون اینکه حتی شناسنامه یا کارت عابربانک یا حتی یه دست لباس برداره  الان هم این بحث حسابی تو خونه بابااینا داغه و امروز هم از یه وکیل وقت گرفتن تا صحبت کنن. وضعیت خیلی وخیمه...

حالا جالبه که تابلوئه که برادرم ۱۰ روزه خونه بابااینا زندگی میکنه! ولی اونا خیلی خیلی اصرار دارن که آقای شوهر چیزی نفهمه!!!!! چرا؟ نمی دونم!!!!!! آخه مگه میشه نپرسه این برادرت که تا حالا ماهی یکبار هم نمی اومد٬ حالا چه جوری شده همش اونجاست! خوب معلومه میفهمه! دیشب هم که رفتیم اونجا٬ اینقدر جو بد بود که هیچکی با هیچکی حرف نمی زد!! مثلا میخواستن جلوی ما حرفی نزنن! خوب ظاهرن من و شوهرم هم غریبه هستیم دیگه! دیشب کلی گریه کردم.... خیلی ازشون ناراحت شدم که تو مسئله به این مهمی٬ منو کاملا گذاشتن کنار... تصمیم هم گرفتم تا یه ۱۰ روزی دیگه نرم اونجا... اینجور که معلومه ما مزاحمیم و نباید زیاد به پروپاشون بپیچیم!

 

بازم مرسی از دوستای خوبم که تو این چند روزه همش برام کامنت می ذاشتن 

خیلی دوستتون دارم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

دوستای گلم٬ مرسی که بهم سر میزنین و ببخشین که چند روزه نتونستم آپ کنم.

این چند روز کلی اتفات جورواجور افتاده. میخواستم امروز بیام همشو تعریف کنم ولی از صبح که اومدم سر کار اصلن حالم خوب نیست. کامپیوترم هم خرابه. باید بدم ویندوزشو عوض کنن. فردا اگه زنده بودم حتما میام و همه چیزو تعریف میکنم

فعلا.............




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام بر تو اي نيلوفر زيباي من...

 وقتي که در شاخ شاخ نگاهم پرنده هاي غريب اشک لانه کردند موقعي که بهار صبح کوفته و کوبيده سر به درگاه خاکين قلبم سائيد انگاه بود که در خود احساس ياس و نا اميدي داشتم...

در تجسس مونسي بودم که ناگهان نسيمي وزيد و پرده هاي پنجرهي قلبم را کنار زد و عطر آيين عشق را به خاکروبه هاي ديواره قلبم رساند...

 آنگاه بود که تو آمدي و مرا از کسالت رهائي دادي .پس اي عشق اي غريبه امروز با صبر و متانت به تو ميفهمانم که... دوستت دارم.

 

میدونم که این نوشته ها رو بالاخره یک روز میخونی.... ولی تا اون موقع٬ فقط میتونم بگم:

 همسر عزیزم٬ عاشقانه دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط :: گلي ::