تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام دوستای گلم

آخه چیزی نداشتم که بگم واسه همین چند روز هیچی ننوشتم! آخه یه زندگی معمولی که صبح میری سر کار و عصر برمیگردی و شام درست میکنی و با همسرت میخوری و میخوابی تا فردا صبح٬ دیگه تعریف نداره که

دیروز عصر رفتم خونه بابا اینا و قرار شد که آقای شوهر هم شب بیاد. رفتم اونجا٬ کلی مامانم برام درددل کرد و منم فقط گوش دادم. آخه تو آسانسور که بودم با خودم شرط کردم که مامان هرچی گفت تو فقط گوش میکنی و حرفاشو تایید میکنی. اصلا عصبانی نمیشی٬ اصلا هم حرص نمی خوری! میخوای بری خونه بابات که راحت باشی نه اینکه بدتر اعصاب خوردی داشته باشی. خلاصه مامان جان کلی از این و اون شاکی بود و چون عادت نکرده که جواب کسی رو بده٬ و همه چیزو میریزه تو خودش٬ تو ۲ ساعت برام کلی حرف زد. منم همش طرفداریشو کردم  

بعدش هم اونجا رفتم یه دوشی گرفتم. فکر کنم آخرین بار پارسال بود که اونجا حموم کردم! ولی خیلی احساس آرامش کردم. احساس کردم که یه خونه دیگه هم دارم که ازش غافلم...

شب آقای شوهر اومد طبق معمولی که میریم اونجا٬ اعصاب منو خورد کرد  ساعت ۸ اومد و ۸:۳۰ شام خورد و ۹ شروع کرد به زمزمه کردن که خوابم میاد٬ بریم... حالا خونه خودمون باشه یا خونه مامانش محاله زودتر از ۱۱ بخوابه ها  منم اصلا محلش نذاشتم ولی خیلی ناراحت شدم.  یخورده با برادرم و خانمش و مامان حرف زدیم. باباجان هم که انگار نه انگار که ما اونجاییم! همش داشت با تلفن با دوستاش حرف میزد و بگو بخند با دیگران! ولی مارو که می بینه انگار تازه یادش میاد که خسته است  غریبه پرسته!

دیگه بزور آقای شوهر رو تا ۹:۳۰ نگه داشتم. بعدش اومدیم خونه! من رفتم کتاب بخونم و بخوابم. آقای شوهر هم نشست پای کامپیوتر و بعدش هم تلویزیون و فکر کنم حدود ۱۱:۳۰ خوابید!

نمی دونم چرا هر دفعه به خودم میگم که منم وقتی میرم خونه مادرشوهرم٬ یخورده از کارای اونو انجام بدم تا بفهمه که این کارا واقعا طرفو زجر میده. ولی نمی تونم. من نمی تونم این کارا رو بکنم....

دیروز اون مدیر قبلیمون زنگ زد به اتاقمون و بعد از یه سلام و احوالپرسی ساده٬ شروع کرد به دستور دادن که برین فلانی رو پیداش کنین و بگین من کارش دارم و .... انگار ما پیک خانمیم  با اینکه خیلی از دستش عصبانی بودم و با این دستور دادنش عصبانیتم بیشتر شد٬ ولی رفتم کاری رو گفته بود انجام دادم! احساس کردم دقیقا یه احمق به تمام معنا هستم  که عرضه ندارم بهش بگم خانم محترم٬ دفعه قبلی که زنگ زدی اینجا٬ فقط جیغ جیغ کردی رو سر من! درحالیکه اصلا من از جریان مطلع نبودم! حالا با پررویی زنگ زدی به منی که زیر دستت هم نیستم دستور میدی؟

ولی منم همه چیزو ریختم تو دلم! نمی دونم این حرفا کی میریزه بیرون٬ ولی میدونم که زیاد نمی تونم تحمل کنم. تا حالا هم خیلی احترامشو نگه داشتم...

بعضی ها قدر احترامو نمی دونن




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام سلام

خوبین؟ راستش هیچ اتفاق خاصی نیفتاده که براتون بنویسم! درددلی هم ندارم فعلا  زندگی در خوشی و عشقولانه میگذره!

۵شنبه که خونه مامان آقای همسر بودیم. عصر هم با مامان خودم رفتیم برای خونشون پرده خریدیم  شب هم دوباره برگشتیم خونه مادر شوهر گرامی! این از پنج شنبه ما وقف خانواده ها!

جمعه هم پدربزرگ و مادربزرگ آقای شوهر با خانوادش اومدن خونه ما! منم کدبانوووووووووووو   صبح زود بیدار شدم و تا ساعت ۱۰ که آقای شوهر بیدار شد٬ همه کارها رو کردم  یه صبحانه مشتی هم براش درست کردم که حسابی کیف کنه!  آخه زن به این خوبی کی داره؟  ولی خیلییییی خوابم میامد! گفتم بعد از ناهار که مهمونا رفتن میرم تا شب میخوابم!  ولی تازه ساعت ۳ یادشون افتاد که هوس کیک خامه ای کردن! منم که زبونم لال شه بهشون پیشنهاد دادم خونه ما کیک بپزن   و اونا هم با کمال میل پیشنهادمو پذیرفتن  چشمتون روز بد نبینه! آشپزخونه من به چه روزی افتاده بود!  به قول یکی از دوستام٬ سگ و گربه می زدن و می رقصیدن!  ولی دست مادرشوهرم درد نکنه٬ خودش همه جا رو تمیز کرد!

خلاصه اینکه ساعت ۶ کار کیک پزون به اتمام رسید . خوش به حالشون که با لذت نشستن خوردن!  البته منم زیاد به خودم سختی ندادم و یه ناخنکی زدم  حالا هی بشینم فکر کنم چرا چاق میشم! خوب معلومه دیگه!

شب هم دوباره رفتیم خونه مادرشوهر که مهموناشونو ببینیم  اینم از جمعه ما! بازم وقف خانواده ها

می دونین چیه؟ یه آرزویی دارم که فکر نکنم هیچ وقت برآورده بشه!  بهم نخندینا!

آرزو دارم یه ۵شنبه و جمعه تنهای تنها باشم ( البته با آقای شوهر  خیلی ذلیلم٬ نه؟). نه کسی بیاد نه کسی بره نه تلفن زنگ بخوره! از صبح تا شب لم بدم رو کاناپه جلوی تلویزیون همش پاستیل و کاکائو بخورم و فیلم رمانتیک نگاه کنم . بعش همچین یه کمی درس بخونم  بعدش خدا برام شام و ناهار بفرسته  بعدش هم حسابی بخوابم !  بعدش هم ۴ساعت تمام جلوی آینه به خودم برسم و با آقای شوهر بریم یه رستوران شیک شام بخوریم  تازه چاق هم نشم

به نظرتون این آرزوی محال من عملی میشه؟  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام  

من خیلی دیر به بازی دعوت شدم! آخه هیچکس به من محل نمیذاشت که منو دعوت کنه  حالا چیزایی که شما نمی دونین!

۱- مهمترین افتخارم تقلبهاییه که تو دوران مدرسه و علی الخصوص دانشگاه انجام میدادم  یه کارایی میکردم که الان فکرشو میکنم تنم می لرزه!  تازه همیشه هم شاگرد اول بودم و اصلا نیازی به تقلب نداشتم ولی خوب هیجان داشت دیگه

۲- من از بحث و جدل و دعوا فراریم  یعنی هرکاری میکنم که با کسی درگیری لفظی پیدا نکنم! حتی خیلی وقتا حق رو به طرف مقابلم میدم تا بحث تموم بشه و ادامه پیدا نکنه! مگر اینکه واقعا جونمو به لبم رسونده باشه

۳- قبلا یه وبلاگ دیگه داشتم . شوهرم هم یه وبلاگ داشت و از من خواسته بود که براش یه عکس بذارم تو وبلاگش. اون موقع هنوز منو نمی شناخت. بعدها از من خوشش اومده بود ولی یه ماجرایی سر کار اتفاق افتاد که باعث شد تو نیم ساعت جفتمون وبلاگامون رو از ریشه نابود کنیم  از مال اون یه اثراتی مونده ولی مال من کلا پاک شد و همیشه حسرتشو میخورم که ایکاش نوشته هامو و اولین کامنتهای شوهرمو نگه می داشتم...  یه نکته دیگه اینکه آقای شوهر از وجود این وبلاگ خبر نداره!

۴- من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم ولی بعضی رفتاراشون رو نمی تونم تحمل کنم و همیشه در حال خودخوری هستم. قبلن فکر میکردم همه همینطوری هستن ولی بعد از ازدواج و بعد از پاگذاشتن تو یه خانواده دیگه فهمیدم که خانواده من واقعا در بعضی موارد با دیگران فرق دارن و فکر میکنم باعث این اختلاف پدرمه که هیچوقت به همسرش اهمیت نداده و زندگی شخصیش مهتر از زندگی خانوادشه...

۵- از مدیر قبلیم تو اداره متنفرم... بلاهایی که اون خانم سر من آورد و رفتارهایی که اون با من داشت رو هیچوقت نمی بخشم... سعی کردم هیچوقت بد کسی رو نخوام ولی آرزو میکنم خدا همون بلاها رو سرش بیاره تا بفهمه که چی به روز من و شخصیتم و زندگیم آورد. یه بار که بدجوری نفرینش کردم و از گریه تا صبح خوابم نبرد٬ بهم خبر دادن که با ماشینش به یکی زده و طرف مرده... من هیچوقت در مورد کاراش بهش حرفی نزدم چون میدونستم که مطمئنن حق رو به خودش میده و اصلا هم نمی خواستم که اون بفهمه من ازش ناراحتی دارم... چون وجودشو به حساب نمیارم. از وقتی هم که مدیرمون عوض شد دیگه سعی میکنم نبینمش... .قتی هم که با هم تلاقی می کنیم با یه سلام سرد از کنارش رد میشم ولی تو دلم گریه میکنم که چرا نتونستم هیچوقت حقمو ازش بگیرم... بازم امیدوارم خدا تلافی کاراشو سرش دربیاره...

مثل اینکه خیلی خشن شد  بیخیال. بازی من شماره ۶ هم داره

۶- من بعد از ازدواج حدود ۱۰ کیلو چاق شدم  و هرکاری که میکنم و هر رژیمی که میگیرم فقط ۱ کیلو لاغر میشم و دوباره برمیگردم سر خونه اول! یه جوری شده که از خودم بدم میاد. فکر میکنم هیچ لباسی بهم نمیاد و از همه زشت تر شدم. از خرید لباس بدم میاد چون میبینم که لباسای خوشگل هیچکدوم اندازم نمیشن. آرزو دارم اینقدر لاغر باشم که وقتی رفتم خرید٬ هرچی دیدم راحت بپوشم و بهم بیاد  

اعتماد به نفسمو کاملا از دست دادم 

 

تا جاییکه دیدم همه این بازی رو انجام دادن و من آخرین نفر بودم  فکر کنم فقط پری جون و سحر خانم و من و MAN موندن که من دعوتشون میکنم

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به دوستای گلم 

اولن که کی میدونه وبلاگ سیندخت چی شده؟ چرا باز نمیشه؟

دومندش که گلاره جون چرا دیگه بهم سر نمی زنی؟ تو اولین دوست من بودی! نکنه مارو فراموش کرده باشی

سومندش که ميخواستم از چند تا دوست خوبي كه دارم و بهم سر مي زنن خيلي تشكر كنم، هرچند كه خواننده هاي وبلاگ من تعدادشون زياد نيست ولي همين دوستاي اندك رو غنيمت مي دونم مثل زهرا جون، غنچه جون، پری خانم و زهرا مامان ریحانه كوچولوي ناز... يه سري دوست بي معرفت هم دارم كه خيلي براشون كامنت مي ذارم ولي جواب نمي دن  بيخيال!

چند وقته ميخواستم يه پست خوب بنويسم كه توش ديگه گله گذاري و غر زدن از نزديكام نباشه... ميخواستم از شوهرم بنويسم... من تو اين چند وقته همش ازش شكايت كردم، براي همين گفتم خوبياش رو هم بنويسم كه درموردش بد فكر نكنيد  اينم از شرح خوبيهاي آقاي شوهر:

۱- مهمترين حسنش اينه كه خيلي مسئوليت پذيره. يعني واقعا ميشه بعنوان يك مرد بهش متكي بود! مثلا من با اينكه سر كار ميرم، هميشه ميگه اگه خسته شدي ديگه نرو... هميشه دوست داره من استراحت كنم و از زندگيم لذت ببرم و اون كار كنه!  ولي خوب وجدانم اجازه نميده كه تو خونه بشينم و همش به خودم برسم و شوهرم از صبح تا شب كار كنه، براي من پول بياره و من خرج كنم! اين كار از نظر من اوج خودخواهيه  

يا مثلا اين كه اگه حتي نصفه شب هم ازش چيزي بخوام مثل دارو يا چيز ديگه يا حتي اگه نصفه شب هوس بستني كرده باشم، حتما همون موقع برام تهيه مي كنه... اين جور وقتا ميفهمم كه واقعا منو دوست داره و اين كاراش برام خيلي ارزش داره

۲- آقاي شوهر تو خونه خيلي مهربونه! يعني تمام حس محبتي رو كه يك زن نياز داره كاملا ارضا ميكنه... اگه ناراحت باشم دلداريم ميده، خوشحال باشم ميفهمه، عصباني باشم راهنماييم ميكنه و ... فقط بديش اينه كه جلوي ديگران اصلا به من محل نميذاره  يعني سعي ميكنه جلوي خانواده هامون مثلا حتي دست منو هم نگيره! ميگه زشته  درصورتيكه من دوست دارم جلوي پدر و مادرم، شوهرم همش بهم برسه و مواظبم باشه تا اونا خيالشون از بابت من راحت باشه... ولي متاسفانه برعكسه!

۳- آقاي شوهر تو كار خونه خيلي كمك ميكنه و همیشه خونه رو كاملا تميز ميكنه! البته چون يه كم وسواس داره، به نفع منه و حسابي همه جا رو برق ميندازه   وقتي مهمون داريم هم من فقط كافيه به فكر آشپزي باشم، همه كاراي ديگه با آقاي شوهره  و انصافا هم كارشو خوب بلده

۴- آقاي شوهر به زندگي خيلي اهميت ميده! مثلا اهل رفيق بازي و گشت و گذار با دوستاش نيست...

۵- يه اخلاقي كه خيلي باهاش حال ميكنم اينه كه وقتي وارد خونه ميشه، دقيقا ميفهمه كه چي تو خونه عوض شده يا مثلا كدوم وسيله جابجا شده يا هر تغيير ديگه!  وقتي يه تغيير دكوراسيون كوچيك ميدم، همون روز ميفهمه  و البته نظر ميده.

خوب اينم چند تا از خوبيهاي آقاي شوهر بنده   راستي يه خوبي ديگه هم داره!  اين كه خيلي خوش تيپه و من وقتي ميخوام براش لباس بخرم، هرچي باشه مطمئنم كه بهش مياد  منم سعي ميكنم هر روز بيشتر خوش تيپش كنم  فقط بايد خيلي مواظبش باشم! آخه ننه جون، تو اين دوره زمونه ديگه آدم امنيت نداره كه!  يه وقت چشماتو باز كردي ديدي شوهر بي شوهر   اينا رو شوخي ميكنما! نگين عجب دختر لوس و مغروريه

من بايد آماده بشم براي جلسه...  طبق معمول اين جلسه ها هيچ خروجي هم ندارن! فقط اتلاف وقت!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

اولندش که عیدتون مبارک . اونایی هم که حاجی هستن عیدشون بیشتر مبارک باشه

ثانیندش که زودی براتون بنویسم این چند روزه چی کارا کردم!

۵شنبه طبق معمول با آقای شوهر سرسنگین بودم سر اینکه چرا تو گوشی تلفن وقتی میخواسته شماره بابای منو وارد کنه نوشته آقای... و شماره خونه مامانشو زده "مامان"! آخه می گفتم چی میشد برای دلخوشی منم که شده شماره بابامو به نام "بابا" می زدی! آخه ناسلامتی منم دارم از اون تلفن استفاده میکنما! "آقای..." یعنی چی آخه؟  

۵شنبه آقای شوهر از صبح رفت اداره. منم ساعت ۱۱ رفتم آرایشگاه تا یه حالی به خودم بدم  رفتم موهامو های لایت کردم!  البته تقریبا برام مش درآورد! ولی کلا خیلی خوب شدم! آخه وقتی آدم ۳ماه یکبار بره آرایشگاه معلومه که چقدر تغییر میکنه  وقتی اومدم خونه آقای شوهر دیگه دلخوری شب پیشش یادش رفت و از این حرفا دیگه...  

شب با همسر عزیز سالاد الویه درست کردیم که فرداش ببرم خونه بابا اینا. شام هم رفتیم پایین خونه مادرشوهر گرامی

جمعه از صبح رفتم خونه بابا... ناگفته نماند که آقای شوهر حسابی برای اونجا رفتنم اذیتم کرد! البته شوخی شوخی حسابی تیکه انداخت! ولی بیخیال چون حتما باید می رفتم وگرنه مامانم بیچارم میکرد!

عصری هم کلی مهمون اومد تا آقا کسری رو ببینن! همه خانم بودن! منم تا تونستم به خودم رسیدم و با موهام پز دادم  کسری هم فداش بشم خیلی جیگره!  همچین دستاشو به هم قلاب کرده بود و مهمونا رو نگاه می کرد که انگار ۲۰ سالشه! ولی تازه شده ۲۰ روزش

خلاصه دیشب وقتی رسیدم خونه دیگه پاهام تقریبا بی حس شده بود از درد  آخه من خار پاشنه دارم و مثلا نباید زیاد راه برم و سرپا بایستم! ولی کی درد منو میفهمه؟

بگذریم!

یه دختری بود دیروز خونه بابا اینا که اومده بود تا به مامانم کمک کنه تو پذیرایی کردن و ظرف شستن... بیچاره فکر نکنم ۱۸ سالش شده باشه! اینقدر ریزه میزه بود که اصلا آدم دلش نمیامد بهش کار بگه!  منم که دلسووووووووز! رقیق القلب!!!!!!!!  همه کارا رو خودم میکردم که یه وقت اون دختره خسته نشه!   آخه اصلا هیچی هم بلد نبود! باید همش بهش می گفتی این کارو بکن اون کارو بکن! منم که از دستور دادن بدم میاد! دیگه خودتون بدونید چی شد دیگه!!!!!!!!!!!

حالا هم شدم یه گلی خسته !




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

اومدم كه درمورد ديشب دوباره غرغر كنم و حرفامو بزنم:

ديشب رفتيم خونه بابام اينا. من ساعت ۶ رفتم و آقاي شوهر ساعت ۷:۳۰ اومد. مامان قيمه درست كرده بود ولي چون من يه مدل كاله جوش دستپخت مامانمو خيلي دوست دارم، براي من از اونا درست كرده بود!  آقاي شوهر اومد غذاي خودشو خورد و از غذاي منم با به به و چه چه خورد و بعد تا يه خورده تلويزيون ديدیم گفت سرم درد ميكنه! پاشو بريم خونه من استراحت كنم!  ساعت ۸:۳۰ پاشديم اومديم خونه! چون ما طبقه بالاي خونه مادر آقاي شوهر زندگي ميكنيم، گفت صبر كن يه سلامي بديم و بريم! ميدونست كه اونا همون ساعت هميشه شام ميخورن! رفت مستقيم نشست سر ميز و با كلي تعريف و تمجيد از غذاي مامانش كلي دوباره غذا خورد!  اونم چي؟ مرغ كه اصلا دوست نداره و اجازه نميده من درست كنم!!!  نميدونم چي شده بود كه عاشق مرغ شده بود!!!!!!!!!! يه كاري كرد كه داداشش گفت مگه شما اونجا شام نخوردين؟! منم با كلي شرمندگي به خدا و پيغمبر قسم ميخوردم كه الان ما شام خورديم! نمي دونم چرا آقاي شوهر دوباره غذا ميخواد!!!  مامانش پرسيد چي خوردين؟ اونم جواب داد كاله جوش!!!!  و همه گفتن ااااااااه...  من گفتم مگه مامان قيمه هم درست نكرده بود؟! اونم گفت: راستي چرا! قيمه هم بود!  

يعني اگه من نمي گفتم اونا فكر ميكردن مامان من شام يه چيز آشغال به خورد پسرشون داده و اون بيچاره هم سير نشده! و اومده اينجا غذا ميخوره!

اينو هم داشته باشيد كه سردردش كاملا خوب شد و نشست با مامانش اينا نيم ساعت غذا خورد و صحبت كرد! منم پالتو به تن فقط نگاهش مي كردم!  

وقتي رفتيم خونه خيلي عصباني بودم ... بهش هم گفتم لطفا وقتي خونه پدر و مادر من شام ميمونيم، شما دوباره نيا اينجا غذا بخور! اونم با حالتي كه فكر كنن بچه شون گشنه مونده!!!!!!! اين كارت اصلا قشنگ نيست! تا صبح هم باهاش سرسنگين بودم!

اصلا نميتونم معني اين كارا رو بفهمم!  چون خودم از این رفتارها بلد نيستم و اصلا خوشم نمياد! اينجوري احساس مي كنم يه آدم ساده هستم كه با خانواده شوهرم خيلي رك و راحت هستم ولي شوهرم براي راحت شدن از دست خانواده من هزارتا راه و چاه بلده!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام به همه 

شب يلداتون مبارك باشه... ميدونم كه دير شده ولي منو ببخشيد چون از ۴شنبه ديگه سركار نيومدم و امروز صبح اول وقت گفتم بيام تبريكاتمو به عرضتون برسونم

از اين چند روزه بگم كه: آقاي شوهر همون روزي كه رفت ماموريت، ساعت ۱۱ شب زنگ زد كه من همدان هستم و دارم ميام تهران!  منم كلي ذوق مرگ شدم ولي چون خونه داداشم مهمون بوديم اصلا به روي خودم نياوردم و كلي هم دعواش كردم كه چرا نصف شبي توي اين برف و بارون ميخواين بياين   اون شب هم تا ساعت ۵ صبح كه آقاي شوهر رسيد خونه نيمه بيدار بودم و همش باهاش sms بازی میکردم که تو ماشین خوابشون نبره...

پنج شنبه هم کلی اتفاقات افتاد!  من چون از شنبه تا ۴شنبه صبح تا شب سرکار هستم، دست به سياه و سفيد نمي زنم! واسه همين پنج شنبه ها هميشه با آقاي شوهر درحال كوزتي هستيم!!  از صبح تا عصر! اين هفته هم چون مامان و بابا براي شب چله مهمون داشتن، قرار شد كه من از صبح كاراي خونه خودمو بكنم و بعدش برم خونه اونا كمك كنم! به مامان هم گفتم من ساعت ۴ميام!

ساعت ۱۲ كه ديگه حسابي خسته شده بودم و هنوز ناهار درست نكرده بودم و كارام هم نصفش مونده بود و حموم نرفته بودم و ...  مامان زنگ زد حسابي حالمو گرفت! كه بيا ببين دختراي مردم چقدر به مامانشون كمك مي كنن! تو اصلا به من كمك نمي كني! مثل مهمون مياي و ميري! و از اين غرغر كردنا!

 منم ديگه آب و روغن قاطي كردم و  شروع كردم به گريه و هرچي تو دلم بود گفتم!  گفتم شما خودت وقتي من مهمون دارم هيچوقت به من كمك كردي؟ هيچوقت وقتي مريض بودم اومدي بهم سر بزني؟ هيچوقت پرسيدي اصلا حالم خوب هست كه بيام كمكت يا نه؟ ... گفتم من شدم مادر شما! من بايد همش مواظب شما باشم كه يه وقت سختي نكشي، همش من ناز شما رو ميكشم! پس مگه من خودم مادر ندارم! اين مادري كه همه تعريفش ميكنن كجاست؟ منو شوهر داد و خودشو راحت كرد؟   

كلي گريه كردم... كم كم انگار پشيمون شد و شروع كرد به مهربوني! اون مهربوني كه از وقتي ازدواج كرده بودم فراموش شده بود... خيلي بهش نياز داشتم!

اون شب ديگه اصلا نذاشت كاري بكنم! ديگران كمكش كردن! مهمونا اومدن و شب خوبي بود. جالب اين بود كه تولد داييم و شوهر عمه ام همون شب بود! يكي ۶۵ ساله و اون يكي ۵۵ ساله!!!!!! براشون تولد گرفتيم! ۲تا كيك آورده بودن كه باهم شمعاشونو خاموش كردن و باهم كيك بريدن و ما هم كلي خنديديم و خوش گذشت!

شب هم رفتيم خونه مامان آقاي شوهر! اونا هم تنها بودن! باهم نشستيم... خورديم... قليون كشيديم تا خوابمون گرفت و برگشتيم خونه

خلاصه خيلي خوش گذشت...  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط :: گلي ::