
خوبین؟
من امروز کلی انرژی دارم!!!!!! آخه بعد از چند روز بالاخره مدیرم بهم کار داده که انجام بدم!
منم وقتی کار داشته باشم روحیه ام خیلی بهتره! ![]()
اومدم اینجا که در مورد این دو روزه یه چیزایی بنویسم.. شنبه که ۲۵ آذر بود تولد چند تا از دوستام بود... یکی از همکارام٬ یکی از دوستای دوران دانشگاه٬ یکی از دوستان قدیمی که قبلا همکار بود٬ یکی از بچه های وبلاگ و ... از اونجاییکه این همکارای من همه افسرده هستن و نظر به اینکه کلی التماسشون کردم که بیاین دوره بذاریم و هر ماه بریم خونه یکی مهمون بازی و نیومدن
منم رفتم تو اکیپ بچه خرخونای دانشگاه که
برای خودشون دوره دارن!
البته الان هرکدومشون یه مدرک درست حسابی و یه شوهر و زندگی حسابی تر دارنا! یعنی بزرگ شدن ![]()
خلاصه اینکه شنبه رفتم خونه یکیشون تولد بازی و جاتون خیلی خالی بود که خوش گذشت و کلی از این در و اون در صحبت کردیم و اطلاعات جدید در مورد مسکن و کار و درس و ... کسب کردیم
که خیلی مفید بودن! یه عالمه هم روحیه ام عوض شد! آخه دیگه چقدر این همکارای اداره رو ببینم! ازشون خسته شدم!
همش دنبال پولن!
اصلا تفریح با دوستاشون تو کارشون نیست ![]()
دیروز هم رفتیم با آقای شوهر یه کادوی خوشگل برای آقا کسری خریدیم
بعدش رفتیم خونه مامان اینا که فهمیدیم بازم آقای پدر گرامی دسته گل به آب داده و با داداش بدبخت من تلفنی سر هیچ و پوچ دعوا راه انداخته!
هرچی هم که میگم بابا جان٬ آخه اونم حق داره٬ اصلا گوششون بدهکار نیست
بیچاره داداشم که از هر دو طرف حسابی اعصاب خوردی داره! 
راستی فردا آقای شوهر میره ماموریت
دلم براش تنگ میشه! آخه من تازه از سفر برگشتم٬ حالا اون میخواد بره
هرچند که دیروز یه خورده باهم سرسنگین بودیم!!! سر اینکه دوباره بچه بازیش گل کرد و بهونه آورد که چرا بابات اینا که میخواستن برن فلان جا٬ با ما هماهنگ نکردن!
حتما دوست نداشتن با ما برن و ... از این حرفا که خودتون می دونید دیگه!
نمیدونم تا کی میخواد به این حرفاش ادامه بده!
در صورتی که من اصلا در مورد خودشون همچین چیزایی نمیگم! حتی اگه حق با من باشه! چون فکر می کنم همسرم خودش اینقدر عاقل هست که بعضی چیزا رو بفهمه! منم اگه بعضی وقتا حق با آقای شوهر باشه کاملا می فهمم و درکش می کنم ولی اون در هر حال باید تیکه بندازه و نیش و کنایشو بزنه
این کارش باعث میشه من همیشه براش جبهه بگیرم و دعوا راه بیفته! ![]()
چند وقته تا یه خورده حرص میخورم٬ معده ام حسابی درد می گیره
نمی دونم چه جوری میشه همه مسایل رو ندیده گرفت و اصلا بیخیال شد 
از همه این حرفا گذشته دلم نمیخواد آقای شوهر بره ماموریت!
دلم براش تنگ میشه
![]()
من از سفر برگشتم... با کلی خستگی
نمیخوام غر بزنما ولی واقعا خسته شدم! اصلا استراحت نکردم!
آخه به ما هم میگن جوون!!! ۳تا پیرزن با ما بودن که متولد سال ۱۳۱۸ بودن
ولی نمیدونم چه نیرویی داشتن که ۲برابر من میگشتن و تو این بازارهای مشهد از این مغازه به اون مغازه خرید میکردن!
من که همیشه یه گوشه می نشستم و می گفتم شما برین!
اینقدر خسته هستم که الان همکارام دارن منو مسخره میکنن که فلانی رفت مسافرت که انرژی بگیره ولی بدتر خوابش گرفته ![]()
ولی از همه این حرفا گذشته٬ اونایی که مثل من بی دین نیستید٬ جاتون تو حرم خالی بود! خیلی صفا داشت که تو این هوای خنک ٬ دم غروب ٬ تو حیاط حرم بایستی و نماز جماعت بخونی
من که زیاد دین و ایمون درست و حسابی ندارم خیلی حال کردم. خیلی.......
راستی به کسی نگین٬ من اونجا دعا کردم خدا بهم یه نی نی گو گولوی ناز بده
ببینیم خدا یه گوشه چشمی هم به ما میکنه یا نه 
برام دعا کنین که مشکلم حل بشه ![]()
يه خبر مهم
من بالاخره عمه شدم
ديروز ۱۸ آذر ساعت ۸ صبح ني ني داداش من بدنيا اومد و چشماي نازشو به اين دنيا باز كرد
فقط خدا ميدونه كه چقدر عاشقشم! آخه ما با خانم داداشم زياد رابطه خوبي نداريم، واسه همين هميشه فكر ميكردم كه بچه اون زياد عزيز نميشه ولي ديروز كه تو بيمارستان بوديم و براي اولين بار آوردنش تو اتاق و ديديمش...
واي كه چقدر خوشگل و ناز بود! از يه بابا و مامان سياه، يه بچه كوپولو و سفيد بدنيا اومده بود با يه عالمه لپ!
جالب اين بود كه نوزاد يه روزه وزنش ۴ كيلو و ۲۰۰ گرم بود!
ميخواستم عكسشو بذارم اينجا ولي ويندوزم خرابه و موبايل بهش وصل نميشه
ولي هفته ديگه حتما عكسشو ميذارم كه ببينين بعد از ۲۶ سال چه ني ني نازي وارد خانواده آروم و ساكت ما شده! ![]()
راستش اصلا اومده بودم اينجا كه دوباره از دست مامان و بابا شكايت كنم! اولا كه ديروز اصلا مامانم نميخواست بياد بيمارستان! ميگفت چرا بريم و مزاحم بشيم!!! مامان عروسمون اونجا هست ديگه!
خلاصه به زور حرفاي اطرافيان راضي شد كه بياد! بابا هم گفت كه جلسه داره و نميتونه بياد! ![]()
ديروز من مامان رو بردم بيمارستان و اونجا هم زياد ذوقي نكرد و خيلي معمولي بچه رو ديد و اومديم! عصر كه بابا رو ديدم با ذوق و شوق عكس ني ني رو نشونش دادم ولي دريغ از يه خورده ابراز احساسات!
اينجوري:
چقدر شبيه بچه آدمه!!!!!
همين!!!!! فقط همين جمله رو گفت و رفت سراغ كاراي جلسه امروزش!!!
داشتم ديوونه ميشدم كه آخه نوه اولتونه و بعد از ۲۶ سال يه بچه وارد خونوادتون شده! خوشحال نيستيد؟ اقلا خوشحال كه نميشيد ولي دلتون به حال پسرتون بسوزه كه نشسته تو بيمارستان و منتظر تلفن شماست! حداقل زنگ بزنيد و تبريك بگيد! شما كه كمكش نميكنيد! لا اقل دروغكي بهش بگيد كه مباركه!!! آخه پدربزرگ و مادربزرگ به اين بي احساسي ديده بوديد؟
از اونطرف هم آقاي شوهر همش منو مسخره ميكرد كه چرا بابا و مامانت اينقدر خوشحال بودن! ![]()
راستي من بالاخره فردا با مامان و خانواده آقاي شوهر ميريم مشهد!
جالب اينه كه مديرم هنوز نميدونه
و منم ميترسم بهش بگم
ميخوام دل و بزنم به دريا و بي خبر برم! احتمالا وقتي برگردم اخراج شدم
فقط نميدونم چرا از حالا دلم واسه كسري تنگ شده!
ميدونين كسري كيه؟
ني ني تازه وارده ديگه ![]()
جونم براتون بگه كه نشستم عين بچه آدم دارم درس ميخونم براي ارشد! به سراسري كه نرسيدم حداقل براي آزاد بخونم! اون سال اول كه هنوز فارغ التحصيل نشده بودم، يه بار كنكور دادم و رتبم تو سراسري شد ۲۰۰ ولي اون سال رشته ما تو تهران فقط تا رتبه ۱۸۰ برداشت.
منم چون سر كار ميرفتم ترجيح دادم ديگه شهرستان نرم و كارمو دودستي بچسبم! آخه فكر ميكردم اين ادارات دولتي خيلي آش دهن سوزي هستن و بايد جامو اونجا نگه دارم!
سال بعدش هم پايان نامه ليسانس داشتم و وقت نكردم كنكور بدم، سال بعدش هم سر و كله آقاي شوهر پيدا شد و منم رفتم تو خط نامزد بازي و اين حرفا
و شدم اين بچه تنبلي كه شما مي بينين
![]()
حالا يه كوچولو انگيزه پيدا كردم! ولي بدجوري سر دوراهي هستم
نميدونم اگه قبول شدم و يدفعه سر و كله يه ني ني پيدا شد بايد چيكار كنم
آخه دكتر بهم گفته هرچي بيشتر طولش بدي امكان بچه دار شدنت كمتر ميشه
شما بگين چيكار كنم؟
راستي از ماجراهاي خانواده شوهر بگم كه با كلي اضطراب به مادرشوهرم گفتم من شام و ناهار نميام خونه فاميلتون كه بچه دار شده!
شما برين اونجا، منم ميام نيم ساعت ميشينم و كادوشونو ميدم!
ديگه بايد كم كم مثل پسر خودشون باشم و به هر دليلي بلند نشم برم خونه فاميلاشون! ![]()
درسته؟
دیشب با آقای شوهر دعوام شد! اولش سر این بود که جلوی ۲تا از همکارام باهام بد حرف زد
این واقعا یکی از مشکلاتیه که وقتی زن و شوهر همکار باشن پیش میاد! ولی من همیشه سعی کردم جلوی همکاراش بهش احترام بذارم و هیچوقت جلوی دیگران باهاش بحث نکردم. ولی اون وقتی عصبانی میشه دیگه حالیش نیست که اطرافش کیا هستن و اینکه دیگران همیشه مواظبن تا همچین چیزایی رو پیراهن عثمان کنن و ... ![]()
بعدش هم که دوباره تا آروم شد بهش گفتم که من و مامانم نمی خوایم بیایم مشهد! دوباره بحثهای فامیل من و فامیل تو و خانواده من و خانواده تو شروع شد!!! دیگه کم کم حالم داره از این حرفا بهم میخوره! مثل اینکه منم باید مثل اون باشم و کوچکترین اتفاقاتی رو که تو خانوادش میفته به سرش بکوبم! اینجوری حداقل خیالم راحته که دیگه از دو طرف نمیکشم! که خانواده خودم یه چیزی بگن و اون یه چیز دیگه بگه و منم این وسط بخوام میانجیگری کنم!!! چند بار که خودش هم مجبور شد این کارو بکنه میفهمه که دیگه اینقدر با این حرفاش اعصاب منو بهم نریزه
واقعا دیگه خسته شدم که بعد از ۲سال هنوز تا یه مشکلی پیش میاد سریع ماجرا رو وصل میکنه به خانواده من.
همیشه بدم میامد که از این حرفا بزنم! فکر میکردم آدمای بیکار میشینن و از این فکر و خیالات میکنن! اما حالا میبینم که نه! هرچقدر که سرت شلوغتر باشه دیگران بیشتر فرصت میکنن که تو زندگیت موش بدوونند! مخصوصا که شوهری داشته باشی که هیچ وقت نتونه رو حرف خانوادش حرفی بزنه!
اینجور وقتا میفهمم که وجود یه پدر چقدر برای یه خانواده مهمه! اگه پدر شوهر من زنده بود جلوی خیلی از این مسایل گرفته میشد ![]()
دیروز آقای شوهر قول داده بود که بره پست خونه و فرمهای آزاد و سراسری ارشد رو بگیره. چون دیروز آخرین مهلت ثبت نام الکترونیکی ارشد بود! ولی اینقدر درگیر مسایل تور بود که خانوادش و فامیلاشو ببره مسافرت که اصلا یادش رفت باید میرفت پستخونه... متاسفانه بخاطر این مسایل مسخره مهلت ثبت نام سراسری تموم شد و من جا موندم
امروز هم خودم میرم پستخونه تا دیگه از آزاد جا نمونم
باید خودم میفهمیدم که وقتی چند تا کار برای شوهرم پیش میاد اول به کارای خانوادش میرسه و اگر فرصت شد به کارای من! نباید این کارو بهش میسپردم
![]()
بالاخره بعد از چند روز تونستم بيام اينجا! اولندش كه پنج شنبه و جمعه مهمون داشتم و اصلا وقت نداشتم كه برم سراغ كامپيوتر!
دومندش كه شنبه آقاي شوهر به شدت سرما خورده بود و چون بهم گفت كه مامانش هميشه خيلي بهش مي رسيده، منم به غيرتم برخورد و حسابي ازش پرستاري كردم تا ديگه از اين حرفا نزنه
سومندش يكشنبه كه اومدم سركار، ديدم سرعت اينترنت افتضاحه!
فكر كردم شايد اينترنت اداره مشكل داره و فردا درست ميشه! ولي جاتون خالي! كاش ميديدين كه آقاي مسؤول... ديشب تو اخبار داشتن چي مي گفتن!!!!!!!!!!!!!! مي گفت ما چند تا خط اينترنت تو كشور داريم كه يكيش از كشورهاي عربي مياد و از خليج فارس ميگذره!!! و چون تو خليج فارس و نزديك ساحل ايران كشتي ها لنگر ميندازن! اين لنگرها خط اينترنت كشور رو قطع كرده ![]()
![]()
حالا داريم سعي ميكنيم كه تا ۲ ساعت ديگه ترافيك رو به خطهاي ديگه منتقل كنيم كه وصل هستن
خلاصه اينكه ديشب ساعت ۱۰ شب كجا و ۲ساعت بعد كه ميشه امروز كجا و مشكلات اينترنت كه هنوز برقرار هستن كجا و ما كجا و دنيا كجا كه با يه لنگر كشتي يه ناخداي از همه جا بي خبر عرب، اينترنت كشور قطع ميشه و كسي نميتونه درستش كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
خيلي بدبختيم، نه؟ ![]()
راستش چند وقته دارم وبلاگاي خانوادگي رو ميخونم... ديدم چقدر خوبه كه وقتي كسي رو نداري كه براش دردودل كني، بياي اينجا و حرفاي دلتو بنويسي... شايد اصلا كسي به اينجا سر نزنه، شايدم براي خيلي ها خنده دار باشه كه من اينجا مشكلات زندگي خصوصيمو مينويسم... ولي برام مهمه كه حرفامو يه جايي بزنم و ببينم كه آيا كسي براي مشكلاتم راه حلي سراغ داره يا نه
به هر حال خوشحال ميشم كه نظراتتونو بهم بگين حتي اگه از خودم انتقاد كنين... شايد باعث بشه كه توي رفتارام تجديد نظر كنم تا بلكه زندگي بهتري داشته باشم. ![]()
حالا ميخوام خودمو معرفي كنم: ![]()
من يه نفر از شما!!! كه اسم خودمو گذاشتم گلي!!! چون وقتي شوهرم منو به اين اسم صدا ميكنه، خوشم مياد
هميشه هم ميگم به من بگو گلي
حالا شما هم اگه دوست دارين اينجوري منو صدا كنين... من ۲۶ سالمه و تو يه اداره دولتي كار ميكنم... رشته تحصيليم هم مهندسي كامپيوتر تو يه دانشگاه دولتي تهران بوده ولي در حال حاضر غير از برنامه نويسي چيز ديگه حاليم نميشه!!!!
چون ۲ ساله رفتم تو نخ خونه داري و آشپزي و با خانواده هاي خودم و شوهرم سر و كله زدن!!!! كه انصافا آخريه خيلي سخته ![]()
فعلا ديگه چيزي ندارم كه بگم، تا بعد كه پرحرفيام و غرغر كردنام شروع بشه! مرسي كه حرفامو تحمل ميكنين
![]()