تبليغاتX
خانواده من!
Lilypie 1st Birthday Ticker
سلام

با نهایت تاسف و تاثر باید اعلام کنم که این وبلاگ بدلایل نامعلومی ( البته برای خودم معلوم و کاملا خنده دار و مضحک!!!) بطور مداوم ف*ی*ل*ت*ر میشه و مجددا آزاد میشه! و فقط برای دوستان خارج از کشور همیشه قابل مشاهده است. به همین دلیل هم یک وبلاگ دیگه ساختم به این آدرس:

my-ghazal.blogfa.com

و کل آرشیومو به اونجا منتقل کردم. بسیار بسیار خوشحال میشم که من و غزل رو اونجا همراهی کنید.

ممنون.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

بالاخره تونستم بعد از مدتها با یه پست پر از عکس بیام!

قبل از شروع پستم٬ میخواستم خبر از یه تولد بدم. تولد عزیزترین و باارزش ترین موجود زندگیم که همون غزل خانم خودمون باشه... چند روزی از تولدش گذشته ولی میخواستم با یه نوشته پربار بیام. برای همین دیر کردم.

غزلم٬ عزیزترینم٬ پارسال روز ۲۷ فروردین بود که دقیقا ساعت ۶ صبح پا به این دنیا گذاشتی و ما رو به اوج لذت وجودت رسوندی... قشنگ ترینم٬ نمیدونم چجوری بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر هر روز رو با بوی تنت شروع میکنم و با دیدن چشمهای زیبات به پایان میرسونم... امیدوارم همیشه پیشمون بمونی و هیچوقت من و بابایی رو تنها نذاری که اصلا نمیتونم تصور کنم که روزی رو بدون دیدن تو شروع کنم. خانم کوچولوی شیطون٬ بعد از اونهمه سختیهایی که برای بوجود آمدنت و موندنت کشیدیم٬ حالا دیگه روز تولد تو میتونه بهترین روز زندگی من و بابایی هم باشه... تولدت مبارک پرنسس خوشگل من

امسال که اولین سال تولدت بود٬ سعی کردیم بهترین مراسم رو برات بگیریم تا خاطره همیشگی از این روز داشته باشیم. عکسهاشو اینجا هم میذارم ولی بیشتر از ۱۵۰ تا عکس و فیلم و دهها عکس دیگه وجود داره که با بیست تا موبایل و دوربین ازت گرفته شد تا لحظه فوت کردن شمع یکسالگیت و ورودت به سال دوم زندگیت رو جاویدان نگه داره... عسلم٬ آرزوی من و بابایی سلامتی و خوشبختی توئه...

 

حالا برین سراغ اصل مطلب!!!!

این سفره هفت سین امسال ما بود که با وجود غزل خانم کنار سفره قشنگ تر از سالهای پیش بود.

این هم روز سیزده بدر که هنوز بیرون نرفته بودیم.

اینجا هم شب تولد غزله که قبل از شام و آمدن مهمونها بود. این هم یه عکس دیگه!

اینجا دیگه شام خورده شده و غزل لباسهای تولدشو پوشیده. می بینید چه فرشته ای داریم ما!

این هم غزلی با کلاه! و بدون کلاه!

این کیک تولده که خودم گوشه شو خراب کردم

و آخرین عکس هم غزل متعجب خوابزده در کنار کیکش!

-------------------------------------------------------------------------

از مراسم هم بگم که مهمونها خیلی دیر اومدن و ما ناچار شدیم که ساعت ۱۰ و نیم شب شام بدیم. غذاها رو از بیرون آوردیم که بعدا عکس میز شام رو هم میذارم. سه مدل غذا بود. دو مدل سالاد و دو سه مدل دسر هم خودم درست کرده بودم. زیاد خسته نشدیم ولی جابجایی وسایل خونه و چیدن صندلیها و برگردوندن اونا خیلی وقت گرفت. غزل هم حدودای ساعت ۱۰ خوابش گرفت و حسابی داشت نق نق میکرد ولی همین که لباسهاشو عوض کردیم و چوب جادوشو گرفت دستش و چشمش به کیک و کادوها افتاد٬ دیگه حسابی خوابش پرید و کلی ذوق میکرد و می خندید! خیلی هیجانزده شده بود و با تعجب به اطرافش نگاه میکرد!  دیگه تا ساعت ۲ شب هم نخوابید تا همه مهمونها رو بدرقه کرد!!!!

--------------------------------------------------------------------

دیروز هم واکسن یکسالگیشو زدیم که خوشبختانه اصلا اذیت نشد و گریه نکرد و خیلی راحت بود. خدا رو شکر...

غزل هنوز راه نمیره... کلمه خاصی رو هم نمیگه ولی فعالیتش خیلی خوبه و خیلی کنجکاوه. رشدش خوبه. وقتی متولد شد ۲۷۰۰ وزنش بود و ۴۷ سانت قدش. الان ۸۵۰۰ وزنشه و ۷۵ سانت قدشه. من و همسر جون و دکترش که راضی هستیم. دیگران هرچی میخوان بگن! غزل حسابی دس دسی میکنه و جدیدا نانای هم میکنه. مبلها رو میگیره و رو دوزانو بلند میشه. تمام حرکات ما رو تقلید میکنه! مثلا کنترل رو سمت تلویزیون میگیره مثلا میخواد کانال عوض کنه. یا با قاشق توی بشقاب رو هم میزنه و به همه غذا میده بخورن! یا الو میکنه! یا با دستمال همه جا رو تمیز میکنه! یا کلی کارهای شیرین دیگه... از در و دیوار هم بالا میره! کافیه یک لحظه ازش غفلت کنی تا ببینی که چه بلایی سر خونه یا خودش میاره!

فعلا برم که دیر شده... بقیه اطلاعات رو بعدا مینویسم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

همه آپ کردن من موندم!  خوب حالا چی بگم؟! از عید تعریف کنم؟ خیلی تکراری نمیشه؟ فقط مینویسم که غزلی اگر خواست بعدها بخونه که اولین عید زندگیش رو چجوری گذرونده.

سال تحویل که خونه خودمون بودیم و غزل خانم با انتشار یکسری صداهای عجیب که خبر از کثیف شدن پمپرزش میداد٬ به استقبال سال جدید رفت  یخورده عکس گرفتیم و رفتیم بیرون و شام هم خونه بابام اینا بودیم که دایی و زندایی و نی نی توراهیش هم بودن. نی نی زندایی ۶ ماهشه و قراره اسمش کامیار باشه. امیدوارم با غزل دوستای خوبی بشن! فعلا که غزلی با کسری نمیسازه و سر اسباب بازیهاشون همش دعوا دارن

برای غزل یکسری تقویم دیواری چاپ کردیم که به نزدیکان بدیم. طراحیش با یکی از دوستام بود و چاپش با عموی غزل. یک تقویم ۱۲ برگی به تعداد ماههای سال که عکس غزل با لباسها و ژستهای مختلف توش طراحی شده بود. همه از این ایده کلی استقبال کردن و خوششون اومد. ایشالا سال دیگه یه طرح دیگه میدیم٬ مثلا تقویم رومیزی با طرح غزل یا سررسید غزل بانو یا ....

روز دوم عید هم عید دیدنی و ... راستی غزل از مامان من یه آویز الله با اسم غزل گرفت و از مادرشوهرجان هم یه النگو گرفت. از عموش مانی گرفت و از دایی هاش هم لباس و عروسک. دست همشون درد نکنه.  چند روز دیگه هم تولدشه و کادوهای بیشتر در راهند  

روز دوم رفتیم مسافرت تا ۹ فروردین که برگشتیم. غزل طبق معمول خانم بود و اصلا اذیت نکرد. فقط برنامه خوابش بهم خورده بود و هنوز که هنوزه درست نشده. تو عید شبها ساعت ۱۲ میخوابید و تا صبح اصلا حتی برای شیر هم بیدار نمیشد ولی الان ساعت ۱۱ میخوابه و تا صبح همش نق میزنه! دیشب هم دیوونه ام کرد اینقدر که وول خورد و نق نق کرد! البته میدونم که تقصیر مائه که برنامه شو بهم زدیم. ولی ایشالا چند روزی که بگذره دوباره درست میشه.

چند روز پایانی تعطیلات هم تو خونه بودیم و استراحت کامل  یخورده از کارهای عقب افتاده خونه بود که انجام دادم و حسابی خوابیدیم و من کلی لاست دیدم و همسرجون هم کلی پریزن برک دید. البته من هنوز سیزن ۴ لاست رو نگرفتم و الان کلی تو خماریش موندم. هرچند که میدونم آخرش چی میشه ولی باید ببینم

این روزها هم حسابی با غذا خوردن غزل مشکل دارم. نمیدونم چی باید بهش بدم و چی ندم! دکتر گفته که از غذای خودتون میتونی هرچی خواستی بهش بدی ولی زیاد نمیخوره که! خیلی علاقه نشون میده که هرچی ما میخوریم بهش بدیم ولی یکی دو لقمه که میخوره دیگه غذا رو پس میزنه! سوپش رو دیگه دوست نداره و نمیخوره. تخم مرغ رو هم که قبلا توی سوپش میریختم٬ دیگه الان بدون اون نمیخوره. نمیدونم چجوری بدم. پوره هم دوست نداره چند بار پوره های مختلف درست کردم و دست نخورده برگردوندم! پریشب خیلی علاقه به املت نشون داد و خورد ولی وقتی دیروز براش درست کردم که بلکه تخم مرغشو بخوره٬ اصلا لب نزد! سرلاک هم زیاد دوست نداره. ۴ مدل با طعمهای مختلف داره ولی باید به زور بهش بدم! نمیدونم چیکار کنم؟ شما تجربه دارین که بچه هاتون بدغذا باشن؟ چیکار کردین؟

یکی از همکارام میگه که باید ذائقه غذاییش دستم بیاد که چی دوست داره ولی فعلا فقط فهمیدم که شکلات دوست داره که اونم زیادش براش بده. بعضی روزها یخورده بهش میدم. موز هم دوست نداره! خلاصه اینکه خیلی سخته که با بچه سر و کله بزنی که یخورده غذا بخوره.  دیشب یک بشقاب برنج جلوش گذاشتم که کل غذاها رو بپاشه دور و برش و بازی کنه تا من اون وسطا بتونم یخورده بهش غذا بدم!  ولی اینجوری که نمیشه! تازه من میتونم اینجوری بهش غذا بدم٬ مامانم که نمیتونه! از دست مامانم زیاد غذا نمیخوره! میگن دیروز کلی با بابام براش نمایش اجرا کردن و سرگرمش کردن ولی سوپ که اصلا نخورده٬ فقط یخورده ماکارونی خورده!!!!!!!!!!!  دیگه نمیدونم چیکار کنم! همش حواسش دنبال وروجک بازیه!

خانم خانما تنبل هم هستن. همسن و سالاش الان دیگه میتونن راحت بایست و حتی راه برن ولی غزل خانم هنوز نمیتونه جایی رو بگیره و بلند بشه. فقط روی دوزانو بلند میشه. البته نگرانش نیستم چون بالاخر دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره  بالاخره راه میافته ولی شاید دیرتر از بقیه. حرف زدنش هم خیلی بده یعنی هرچی باهاش کار میکنم که بابا و ماما بگه٬ نمیگه! دو سه ماه پیش چند بار عشقش کشید و یه چیزایی گفت ولی الان دیگه نمیگه. فقط همش دس دسی میکنه  یکسره درحال دست زدنه

راستی بیست و هفتم تولد غزلیه! داریم براش برنامه ریزی میکنیم. دوست دارم تولدش واقعا عالی باشه چون اولین تولدشه. سالهای بعد خصوصی میگیریم ولی میخوام امسال خیلی خوب باشه. آخه عزیز دردونه است دیگه  وقتی یادم میافته که برای بودنش چه سختیهایی کشیدیم٬ میخوام همه دنیا رو بهش بدم. فدات بشم کوچولوی نازم

عکسهای عید رو حتما میذارم. هنوز وقت نکردیم بریزیم تو کامپیوتر.

بهتون سر میزنم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

امروز احتمالاً آخرین روزیه که میام اداره. قرار بود اگر پروژه ام رو تحویل دادم هفته دیگه رو مرخصی بگیرم. چون چند روزی مرخصی دارم که اگر نرم میسوزه. پس پیش به سوی یه مرخصی سه هفته ای

این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود و اصلا وقت وبلاگ بازی نداشتم. البته به همه سر میزدم ولی فقط در حد خوندن مطالب و باخبر شدن از اوضاع دوستان.

برای غزل کلی خرید عید کردیم. لباس بیرون٬ لباس خونه٬ جوراب و کفش و ... فردا هم قراره ببریمش دکتر برای چکاپ آخر سالش. ماه قبل نبردیم. امیدوارم این ماه خوب وزن گرفته باشه. البته ظاهرش خیلی بهتر شده و ما هم وقتی بغلش می کنیم احساس می کنیم که خیلی سنگین تر شده. امید به خدا

کارهای جدیدی که یاد گرفته یکی الو گفتنه! یعنی گوشی تلفن خودش رو میذاره جلوی گوشش و الو میگه  یه اتوبوس هم داره که یکسره داره تو خونه آهنگ میزنه! همش آهنگهای این اتوبوسه تو مغزمه  دستشو تکیه میده به اتوبوس و روی دوزانو بلند میشه و تند تند میکوبه رو دکمه های اتوبوس تا آهنگ بزنه! هرجا هم بریم این اتوبوسو میبریم که باهاش کلی سرگرم میشه

آها! فوت کردن هم یاد گرفته! راحت شیپور میزنه. باید روی فوت کردنش تمرین کنم که شمع یکسالگیشو خودش فوت کنه.

غذا هم دیگه غیر از سوپش یخورده از غذای خودمون هم میدیم. یعنی حتما باید با ما بیاد سر میز وگرنه جیغ و داد راه میندازه! منم بهش برنج و ماست و مرغ یا گوشت و از این چیزا میدم که سرگرم بشه. هفته پیش هم خانم لازانیا میل فرمودن!  میدونم که حالا زوده ولی دوست داره دیگه

سال گذشته تقریبا همین روزها بود که تازه از بیمارستان بعد از ۹ روز مرخص شده بودم و با روحیه خیلی افتضاحی برگشته بودم خونه خودمون. انگار که از زندان آزاد شده بودم. فکر کنم اون ۹ روز بدترین روزهای زندگیم بودن. خیلی خیلی سخت گذشت. تو یه بیمارستان دولتی با یه رژیم خیلی سخت برای یه زن ۸ ماهه و تزریقهای مکرر انسولین و گرفتن آزمایش خونه در هر روز و سونوگرافیهای متعدد و ... روانی شده بودم!  وقتی برگشتم اینقدر تو حموم خودمو شستم که هیچ اثری از اون بیمارستان لعنتی نمونده باشه  چند روز بعدش هم سیسمونی رو آوردن. تخت و کمد و ... با کمک مامان و مادرشوهرجان وسایل رو چیدیم. برای تک تک لباسها کلی قربون صدقه رفتم. حالا خیلی از اون لباسها دیگه تنگ شده و کنار گذاشته شده ولی بعضی هاشون هنوز بزرگن... اون موقع هنوز نمیدونستم که چه فرشته قشنگی تو وجودمه و چقدر دوسش دارم و چقدر زندگیمو عوض میکنه.

این یکی از لباسهای اولین عیدشه

اینم یکی دیگه:

غزلی دیگه داری بزرگ میشیا  وقتی کارهات و حرکاتت رو می بینم باورم نمیشه که تو همون کوچولوی شکستنی هستی که روزهای اول همه میترسیدن بغلت کنن و رو بالش میذاشتنت!!!!!! دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده. اون غزل کوچولو خیلی خوستنی بود

اون چشمای خوشگلی رو که به بابات رفته خیلی دوست دارم عشق کوچولو و ناز من

 

 -------------------------------------------------------------------------------------

دیروز با آزاده دعوا کردم  احساس میکردم خیلی خودخواه و مغرور شده و داره بهمون ریاست میکنه. براش نامه نوشتم و همه حرفهامو زدم. اونم زنگ زد و از خودش دفاع کرد ولی من هنوز جوابهاشو قبول ندارم. فکر میکنم که خیلی عوض شده. تو این یکسالی که من نبودم٬ آزاده هم شده مثل بقیه کارمندای این اداره که فقط دوست دارن خودشون بهترین باشن و دیگران رو بخاطر پاداش بیشتر زیرپاشون له میکنن! ادامه نمیدم! تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم. امیدوارم بعد از عید رفتارها تغییر کنه.

---------------------------------------------------------------------------------

اگر دیگه وبلاگمو آپدیت نکردم از حالا سال نو رو به همه دوستای مهربونم تبریک میگم. امیدوارم اونایی که تازه ازدواج کردن خوشبخت بشن. اونایی که نی نی دارن مثل غزلم٬ بچه هاشون سالم و شاد باشن. اونایی هم که دلشون نی نی میخواد حتما حتما خدا بهشون یه نی نی ناز و تپلو و سالم بده...

سال خوبی داشته باشین...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام سلام!

خوبین؟ می بینم که زیاد خواننده ندارم و کسی وبلاگمو زیاد نمیخونه! ولی اشکالی نداره! ما همچنان ادامه می دهیییییمممممممممممممم!

دیروز همسرجان بالاخره عزمشو جزم کرد و پیش به سوی جمهوری.... برای خرید دوربین دیجیتال! ما تا وقتی که با مادرشوهرجان زندگی میکردیم٬ دوربین اونا خونه ما بود. بعدش هم که اومدیم خونه جدید٬ همیشه یکی از دوربینهای اداره تو خونه بود ولی بعضی وقتا هم نبود! در نتیجه تصمیم گرفتیم که طی یک اقدام انقلابی ( که دلیلش بزرگ شدن غزلی و ثبت نشدن خیلی از حرکات شیرینش بود ) و پس از تحقیقات جامع و کاملی که اینجانب انجام دادم٬ دوربین سونی اچ ۵۰ خریداری شد! خیلی خوشگله! با کلی امکانات!  اینم عکسشه 

البته هنوز وقت نکردیم موشکافیش کنیم! باید حسابی باهاش ور بریم و طرز کارشو یاد بگیریم. از این به بعد هم عکسهای غزلی رو با کیفیتی متفاوت خواهید دید

 هفته پیش بازهم به مناسبت این ایام! بازم یک اقدام انقلابی کردیم و ماشین ظرفشویی خریدیم. ماشین مامانم اینا مارک بوش بود و خیلی راضی کننده بود. برای همین هم من همون رو میخواستم ولی نمیدونستم که ظاهر همه ماشینهای بوش شبیه همه! منم از توی اینترنت عکس شبیه همون رو پیدا کردم و مدلشو یادداشت کردم که همونو بخریم ولی وقتی آوردنش دیدیم که یه مدل دیگه است و چند تا از کاراییهای اونو نداره  آقای شوهر هم همش میگفت که تو چرا مدلشو اشتباه یادداشت کردی! ولی به هرحال خیلی عالیه و کلی کمک حالمون شده. اینم ماشین ظرفشویی عزیزمون

خلاصه اینکه قبل از عیده و ما با یه جیب تکونی حسابی به استقبال عید میریم

 از غزلکم هم چیز جدیدی ندارم که بگم جز اینکه حسابی چهردست و پا میره و همش باید از زیر میزا و گوشه کنار خونه برش داریم! اصلا قابل کنترل نیست! به شدت شیطون شده!!!!  من نمیدونم کی اینقدر شیطون شد که نفهمیدیم! فقط یکروز به خودمون اومدیم و دیدیم که اصلا نمیشه کنترلش کرد! یکبار رفته بود سمت جاکفشی تو خاکها! یکبار هم رفته بود سمت یه بشقاب میوه که خیلی ازش دور بود و من یکهو دیدم که نوک یه چاقو رو کرده تو دهنش!  نزدیک بود از ترس سکته کنم! به آقای شوهر نگفته بودم تا اینکه مامانش لو داد

 

به نظر شما ما امشب یه خبر خوشی میشنویم؟! مدتهاست که منتظر این خبریم ولی فکر نکنم این اتفاق بیافته! کلی نذر و نیاز کردیم ولی احساس میکنم که اون خبر امسال هم اتفاق نمیافته




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط :: گلي ::