تبليغاتX
خانواده من!
سلام

هفته پیش یعنی دهم تیر همزمان با سال دایی من٬ پدربزرگ آقای شوهر فوت کرد.  هرچند که همه خودشون رو برای این مسئله آماده کرده بودن٬ ولی سخت بود... مخصوصا برادرهای آقای شوهر که حسابی گریه کردن و من برای اولین بار همسرم رو دیدم که داشت گریه میکرد. همش نگران بودم که دوباره دستش درد نگیره و یا تنگی نفس پیدا نکنه. آخه خیلی به خودش فشار آورد

این چند روزه درگیر مراسم بودیم. البته من بخاطر وجود غزل٬ زیاد اونجا نبودم. سه روز که خونه بابام بودم تا آقای شوهر با خیال راحت بره خونه پدربزرگش و تا هرساعت شب که خواست بمونه. بهشت زهرا که رفتیم غزل خانم اصلا اذیت نکرد. تو ماشین موند و بابا و مامانم نوبتی کشیکشو دادن. خانم خانما اونجا خرابکاری هم کرد و با مامان تمیزش کردیم! یک شب هم پیش مامان گذاشتمش و رفتم که حرف و حدیثی پشت سرم نباشه. اونجا هم چون غزل نبود با خیال راحت کلی کمک کردم ولی وقتی برگشتم خونه دیدم غزل یک شیشه شیری رو که براش گذاشته بودم خورده و یک شیشه آب قند هم خورده و بازم گرسنه بود که به موقع رسیدم. به مامان گفته بودم که اگر دیر کردیم٬ یخورده شیرخشک بده به غزل. خیلیها بعنوان کمکی به بچه هاشون روزی یکبار شیرخشک میدن. منم دوست دارم اینکارو بکنم. برای مواقعی که مجبورم غزل رو تنها بذارم خوبه. ولی آقای شوهر و بابا و مامان خودم مخالفن. دکتر هم میگه غزل خوب وزن میگیره و نیازی به شیر کمکی نداره ولی خودم میگم خوب رشد نمیکنه. بچه هایی که موقع تولد از غزل مثلا ۳۰۰ گرم بزرگتر بودن٬ الان ۷۰۰ یا ۸۰۰ گرم بزرگترن! این چیزا رو که می بینم اعصابم خورد میشه. حرفهای اطرافیان هم بدجوری بهم فشار میاره.  تو این مراسمهای این چند روزه٬ هرکس غزل رو دید گفت چقدر کوچولوئه! حتما شیرت خوب نیست! چرا بهش کمکی نمیدی؟ چرا چیزای مقوی نمیخوری؟ چرا بهش آب قند و زیره و ترنجبین و ... نمیدی! بچه فلانی دوبرابر بچه توئه! بچه فلانی قدر توپوله! غزل چرا رشد نکرده!...... این حرفا خیلی پکرم کرده.  فامیلای خودمون وقتی غزل رو میبینن همش تعریف میکنن و میگن بزرگ شده که به من دلداری بدن ولی فامیلای آقای شوهر حسابی حالمو میگیرن.  خیلی سعی میکنم که خودمو به بیخیالی بزنم ولی... مخصوصا وقتی مادرشوهرم میگه بیشتر بهم برمیخوره. به همه هم گفته که غزل از بس که گریه میکنه کوچولو مونده. بیچاره غزل! دیگه اینقدر این حرفا رو شنیدم خودم هم حساس شدم! همش فکر و خیال میکنم!

۵شنبه رفتیم دکتر و غزل ۴ کیلو و ۸۰۰ گرم بود. قدش هم ۵۷ بود. دکتر به شدت راضیه. غزل الان خیلی خوب گردنشو نگه میداره. وقتی باهاش حرف میزنیم میخنده. وقتی رو تخت میذارمش کلی حرف میزنه و بلند بلند میخنده و آواز میخونه! مخصوصا با لامپ و تابلوهای روی دیوار خیلی حرف میزنه. ولی با عروسکهای بالای کریرش دعوا داره. بهشون اخم میکنه و بعضی وقتا هم با دستش اونا رو میزنه!!!!!  راستی شکمش هم دیگه خوب کار میکنه و تقریبا هر روز کار میکنه. قبلا سه روز یکبار بود.. اینجوری کمتر دلدرد میگیره. شبها هم تقریبا ساعت ۱۲ یا ۱ میخوابه و تا ۸ صبح فقط یکبار شیر میخوره.

کالسکه غزل خانم رو هم افتتاح کردیم. یکروز بردیمش پارک. الان هم تو پارکینگه و آقای شوهر بعضی وقتا غزل رو تو حیاط میچرخونه. از هوای آزاد خیلی خوشش میاد.

راستی من همش دوست دارم برای غزل لباس بخرم!!!! اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم! به نظر شما چیکار کنم که ورشکست نشیم؟!!!!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

سلام

اتفاق خاصی نیافتاده. زندگی به خوبی و خوشی جریان داره. فقط اومدم چند تا از عکسهای جدید غزلی رو بذارم.

این لباسها رو تازه براش خریدیم. خوش تیپ شده. نه؟

 

اخم معروف غزل!!!!!!!!!!!!!!

 

نگاه نکنید! دارم لباس عوض میکنم خوب!!!

 

 

غزل به مهمانی می رود!

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

همسر عزیزم٬ مهربانم٬ نازنینم٬ دیروز آغاز چهارمین سال ساخت آشیانه عشقمان را جشن گرفتیم و امروز دومین ماهگرد تولد حاصل عشقمان را جشن میگیریم.

در این یک سالی که گذشت٬ از تو درس فداکاری و محبت رو یاد گرفتم. امیدوارم بتونم تا آخر زندگی٬ برات شاگردی کنم و جواب محبتهاتو بدم. در این یکسال پا به پای من سختی کشیدی و حتی بیشتر از من. ۵ ماه تمام بدون هیچ اعتراضی خونه پدر من زندگی کردی تا من راحت باشم. هرلحظه کج خلقی کردم٬ تحمل کردی. بدون هیچ اعتراضی٬ از این دکتر به اون دکتر٬ از این بیمارستان به اون بیمارستان و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه اومدی تا من آسایش خاطر داشته باشم که همسرم پیشمه و تنهام نمیذاره. هیچوقت یادم نمیره که چطور با محبت کمک میکردی تا لباس تنم کنم . چطور برام غذا میکشیدی و جلوم میذاشتی و دوباره خودت جمع میکردی. حتی نمیذاشتی برای خوردن آب هم از جام بلند شم. هر چیزی که اراده میکردم برام تهیه میکردی و هرجا که اراده میکردم٬ منو میبردی. فکر نمیکنم مهربانترین پدرها و دلسوزترین مادرها هم به پای مهربانی و دلسوزی تو برسن. در جواب محبتهای این یک ساله٬ فقط میتونم بگم با تمام وجود دوستت دارم...

سالگرد ازدواجمون رو به تو و دومین ماهگرد تولد غزل رو به فرشته کوچولوی زندگیمون تبریک میگم.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط :: گلي ::

خیلی خسته ام. خیلی.

چند روزیه که هم دارم بچه داری میکنم. هم مهمون داری میکنم. هم پروژه نرم افزاری مینویسم. هم خونه داری میکنم....

آقای شوهر بیچاره خیلی بهم کمک میکنه. مخصوصا تو نگه داشتن غزل. ولی اینقدر کارهام زیاده که از خستگیم کم نمیشه.

مادرشوهرجان بیشتر روزها خونه پدرش هست. چون مریضه. مامان خودم هم خونه خودشون هست. بعضی وقتا میاد سر میزنه.

تو این هفته که گذشت٬ دوستای دانشگاهم زنگ زدن و گفتن که برای دیدن غزل میان خونمون. خونه بابااینا بودم که زنگ زدن و گفتن فرداش میان. زود همونجا الویه درست کردم با کمک مامان که غزلو نگه داشته بود. بعد آقای شوهر اومد دنبالمون و برگشتیم خونه و تو راه کلی خرید کردیم. بعد آقای شوهر خونه رو برق انداخت و منم خریدها رو جابجا کردم و به آشپزخونه رسیدم. فرداش هم ظرف و ظروف درآوردم و وسایل میز رو چیدم و اتاقها رو مرتب کردم و میوه شستم و شیرینی ها چیدم تو ظرف و زنگ زدم آزاده اومد. اول اون، بعد من رفتیم حموم. بعد آرایش کردیم و لباس پوشیدیم. تو این فاصله هم همش به غزل شیر میدادم و جاشو عوض میکردم و میخوابوندمش و ... بعد مهمونا اومدن. باهم ۸ نفر بودیم. سوسیس و کالباس و ژله و ... هم آماده کردم برای عصرونه. یه گردنبند خوشگل هم برای غزل کادو آوردن. کلی مهمونداری کردم و اون وسط هم هی غزل شیر میخواست!!!!! بعد قرار شد آزاده شب خونه ما بمونه و صبح با آقای شوهر برن سرکار ( ما سه تایی همکاریم ). دیگه شب پاهام قدرت حرکت نداشتن. کمرم هم به شدت درد میکرد. غزل هم تا ساعت ۲ شب گریه کرد و نخوابیدیم. ساعت ۲ بیهوش شدم.

برادر شوهرجان ما هم پروژه پایانیش رو انداخت گردن من. فردا باید تحویل بده. درحالیکه خودش اصلا نمیدونه ماجرای پروژه چیه. این چند روزه یکسره پای کامپیوتر بودم تا دیروز که تموم شد. یه داکیومنت ۴۰ صفحه ای هم براش تایپ کردم. دیشب ساعت ۱۲ شب تموم شد! امروز هم باید سیستم رو بهش نشون بدم و یه چیزایی بهش یاد بدم که جلوی استادشون سوتی نده. این کار هم حسابی خسته ام کرد.

۵شنبه صبح رفتم آزمایش قند ناشتا دادم. باید چک کنم که اثری از دیابت بارداری باقی نمونده باشه. ساعت ۹ برگشتم خونه. غزل رو دادم پایین و خودم اومدم پای پروژه. ساعت ۱۱ دوباره رفتم و آزمایش قند بعد از صبحانه دادم. برگشتم ناهار درست کردم. غزل رو شیر دادم و ناخنهاشو گرفتم. با آقای شوهر ناهار خوردیم. دو ساعت پای پروژه نشستم. شب قرار بود بابا و مامان بیان غزل رو ببینن. بادمجون سرخ کردم. غذا درست کردم. سالاد درست کردم. میوه شستم. ظرف درآوردم. با مادرشوهرجان غزل رو حموم کردیم. دوباره پای پروژه نشستم تا بابااینها اومدن. مامان کمک کرد چون من دیگه حس راه رفتن نداشتم. شب دوباره غزل تا ۳ بیدار بود. آقای شوهر نگهش داشت و من ۱ بیهوش شدم.

اینا ماجراهای این چند روزه بود.

روابطم هم با آقای شوهر همش تند تند ابری میشه و تند تند هم آفتابی میشه. نمیدونم چرا اینجوری شدیم. خیلی به هم می پریم ولی خیلی هم صبرمون زیاد شده و زود برمی گردیم به حالت اول. شاید یه مسافرت یا یه تفریح بتونه حالمون رو جا بیاره ولی کی؟!!!!! خدا میدونه!

ببینم امروز جواب آزمایشمو میدن که برم دکتر یا نه. دعا کنید اثری از قند نمونده باشه وگرنه نشون میده که دیابت نوع دو گرفتم.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط :: گلي ::

شلام!

امروز چون تولد مامانی بود من بجاش صحبت میکنم! من دیروز رفتم پیش یه آقاهه که بهش می گفتن آقای دکتر. مثل دخملای خوب اصلا گریه نکردم. همش هم آقاهه رو نگاه میکردم. نمیدونم آقاهه با من چیکار میکرد! همش نور مینداخت تو چشمام و گوشام! همش منو متر میکرد! همش باهام ور میرفت! هی شکمم رو قلقلک میداد! آخرش هم به مامانی و بابایی گفت که وزنم شده ۴ کیلو و ۱۰۰ گرم. قدم هم ۵۴ سانت شده. مثل اینکه این دفعه فقط قدم بلند شده. راست میگفت چون وقتی لباس تنم میکنن٬ پاهام دیگه جا نمیشن تو لباسام!

دیروز رفتیم خونه بابابزرگ بابایی. همون که میگن حالش خیلی بده.  منم براش ناراحت شدم و کلی گریه کردم و جیغ کشیدم!!!!! یه کاری کردم که بابایی و مامانی منو برداشتن و زودی برگشتن خونه! وقتی رسیدیم خونه حسابی خوابیدم!  خوب چیکار کنم اونجا کلی آدمای غریبه منو هی بغل میکرن! منم ترسیدم و هی جیغ کشیدم دیگه!

راستی بابایی هم یه عینک آفتابی خوشگل خارجی به مامان کادو داد. مامانی اینقده از خودش ذوق در کرد! وقتی هم که عینکو زد٬ من نشناختمش! همش با تعجب نگاش میکردم! بعد هم مامانی بهم گفت که وقتی یکی دو ساله شدم و یخورده بزرگتر شدم٬ برای منم از این عینک آفتابی های فینگیلی میخره.

تازه! چون مامانی خیلی تنبله و عکسای منو اینجا نمیذاره٬ من خودم اومدم که عکسامو بذارم! ببینید خوشگل شدم یا نه...

نگین چرا بالش گذاشتما! من چون خیلی شیرمو بالا میارم٬ باید رو سربالایی بخوابم! آخه هر دفعه شیر میخورم هی میاد تو حلقم و هی میاد تو دهنم و بعدش هم میریزه بیرون!!! خوب تقصیر من نیست که!

اینجا هم من ۴۸ روزه هستم:

 

بای بای...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط :: گلي ::